غزل شماره ۲۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲۵

۳۵ بازديد


زهي با لعل ميگونت شكر هيچ
خهي با روي پر نورت قمر هيچ
عزيزش كن به دندان گر بيفتد
ملاقاتي لبت را با شكر هيچ
عرق بر عارض تو آب بر آب
حديثم در دهانت هيچ در هيچ
ز وصف آن دهان من در شگفتم
كه مردم چون سخن گويند بر هيچ
من از عشق تو افتاده بدين حال
نمي‌پرسي ز حال من خبر هيچ
چنان بيگانه گشته‌ستي كه گويي
نديده‌ستي مرا بر ره‌گذر هيچ
نشستم سالها بر خوان عشقت
بجز حسرت نديدم ما حضر هيچ
دلي از سيف فرغاني ببردي
چه آوردي تو ما را از سفر؟ هيچ!


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد