غزل شماره ۳۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۰

۳۴ بازديد


دل بي رخ خوب تو سر خويش ندارد
جان طاقت هجر تو ازين بيش ندارد
از عاقبت عشق تو انديشه نكردم
ديوانه دل عاقبت انديش ندارد
مه پيش تو از حسن زند لاف وليكن
او نوش لب و غمزهٔ چون نيش ندارد
از مرهم وصل تو نصيبي نبود هيچ
آن را كه ز عشق تو دل ريش ندارد
خود عاشق صاحب نظر از عمر چه بيند
چون آينهٔ روي تو در پيش ندارد
از دايرهٔ عشق دلا پاي برون نه
كن محتشم اكنون سر درويش ندارد
چون سيف هر آن كس كه تو را ديد به يكبار
بيگانه شد از خلق و سر خويش ندارد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد