غزل

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل

۳۳ بازديد


عاشقي ترك خواب و خور كرده
جاي خود را ز گريه تر كرده
حيرت حسن دوست جانش را
از تن خويش بي‌خبر كرده
دايم اندر نماز و روزهٔ عشق
درس عشاق را ز بر كرده
پيش تير ارادت معشوق
جگر خويش را سپر كرده
كارش از دست خود بدر رفته
يارش از كوي خود بدر كرده
در ره كوي دوست بي‌سر و پا
دل و جان داده، پا ز سر كرده
همت عاليش عراقي را
سفر راه پرخطر كرده


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد