حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۶ بازديد


بود صاحبدلي به دانش و هوش
در نواحي فارس تره‌فروش
از قضاي خدا و صنع اله
مي‌گذشت او به راه خود ناگاه
پيش قصري رسيد و در نگريد
صورت دختر اتابك ديد
صورتي خوب ديد و حيران شد
دل مجموع او پريشان شد
قرب سالي ز عشق مي‌ناليد
كه رخ خوب دوست باز نديد
دايم از گريه ديده پرخون داشت
چشمها چشمه‌هاي جيحون داشت
بجز اوصاف او نخواند و نگفت
دايم از حسرتش نخورد و نخفت
با سگ كوي او همي گرديد
سگ كويش بر آدمي بگزيد
تا بدو خادمي پيام آورد
كين گذشت از حكايت آن كرد
سر خود گير و گوش كن سخني
چون تويي را كجا رسد چو مني؟
گر تو سوداي عاشقي داري
شايد ار قصر شاه بگذاري
تو كجايي و ما كجا؟ هيهات!
در بيابان و آرزوي فرات؟
ليك اگر صادقي درين معني
راه برگير و بگذر از دعوي
به فلان كوه رو، مقامي ساز
كنج گير و مگوي با كس راز
طاعت كردگار عادت كن
صانع خويش را عبادت كن
روزگاري بدين صفت مي‌باش
خود شود طاعت نهاني فاش
در تو مردم ارادت افزايند
به تبرك به خدمتت آيند
هيچ چيزي ز كس قبول مكن
نيز با هيچ كس مگوي سخن
چون شوي در ميان خلق علم
به اتابك رسد حديث تو هم
چون اتابك تو را مريد شود
اندهت را فرح پديد شود
چون كه عاشق پيام دوست شنيد
امر او را به جان و دل بگزيد
شد به كوهي كه او اشارت كرد
چار ديواركي عمارت كرد
وندر آنجا، چنان كه دختر گفت
از عبادت نيارميد و نخفت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد