مثنوي

مشاور شركت بيمه پارسيان

مثنوي

۳۴ بازديد


ديده‌اي پاك بين همي بايد
تا كه حسنش جمال بنمايد
حسن جانان به جان توان ديدن
نه به هر ديده آن توان ديدن
اي كه خواني به عشق مغرورم
هيچ عيبم مكن، كه معذورم
گر جمال بتم نظاره كني
بدل سيب دست پاره كني
گر تو شكل و شمايلش بيني
قد و گيسو حمايلش بيني
همچو من، دل اسير او شودت
بت پرستيدن آرزو شودت
كيست كو را دو چشم بينا بود
پس رخ خوب او دلش نربود؟
هيچ كس ديدهٔ بصير نداشت
كه دل و جان به حسن او نگذاشت
از جمالش نمي‌شكيبد دل
مي‌برد عقل و مي‌فريبد دل
آن لطافت كه حسن او دارد
دل صاحبدلان به دام آرد
عشق رويش همي كند پيوست
حلقه در گوش عاشقان الست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد