مثنوي

مشاور شركت بيمه پارسيان

مثنوي

۳۳ بازديد

 

آفت عاشقي نه از سر ماست
اين بلا خود ز انبيا برخاست
داشت بر يوسف و زليخا دست
در جهان خود ز دست عشق كه رست؟
تا دلم را هواي باطل بود
جانم از ذوق عشق عاطل شد
چون ز سيمرغ ديد شهپر عشق
همچو داود مي‌زند در عشق
با دلش مهر خود بياميزد
پس به مويي دلش بياويزد
عشق چون دستبرد بنمايد
انبيا را ز كيش بربايد
اندرين كوي از آرزوي غزال
خوكباني همي كنند ابدال
عاشق ار راز خود بپوشاند
وز ورع شهوتش فروماند
به حقيقت مريد عشق بود
چون بميرد شهيد عشق بود
بعد ازين دست ما و دامن عشق
ما شده خوشه چين خرمن عشق


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد