مثنوي

مشاور شركت بيمه پارسيان

مثنوي

۳۴ بازديد


آن غزال اين غزل چو زيبا ديد
به كرشمه به سوي من نگريد
زد چو طوطي يكي شكرخنده
گفت: ذوقت مزيد و پاينده
كاندر آماج نطق معني جوي
تير فكر تو مي‌شكافد موي
گرچه بسيار مي‌نواختمت
به حقيقت كنون شناختمت
انعم‌الله نعمت عشقت
به چنين شعر و حكمت عشقت
زين صفت درها كه طبع تو سفت
خوب گفتي و نيك خواهي گفت
گفتمش: مثل اين نگفته كسي
گفت: ازين نوع گفته‌اند بسي
شعر، در عالمي كه مردانند
بازي كودكان همي خوانند
شاعري منقطع كند نورت
خاصه دعوي گري درين صورت
نشنيدي تو اين حديث صواب؟
از نبي: «كل مدع كذاب»
شعر آن به كه خود ندانندش
زانكه «حيض الرجال» خوانندش
رو به تحصيل علم شو مشغول
كه جز آن جمله فاضل است و فضول
ورنه، دعوي مكن، به معني كوش
رو به كنجي درون نشين، خاموش
در مقامات عاشقان مست آي
ورنه بنشين و خويشتن مستاي
خود ستوده است هر كه اهل بود
خودستايي نشان جهل بود
يا سوار آي در سخن‌راني
يا خطي باز ده به ناداني
يا درون شو بتاب خانهٔ عشق
يا برون نه قدم ز خانهٔ عشق
بس كه گفتند هر يك از هوسي
غزل و قطعه و قصيده بسي
گر تو پر مايه‌اي درين بازار
نمطي تازه و غريب بيار
گفتم: اي نور چشم ناخفته
همه گفتند، چيست ناگفته؟
اي به بوي تو زنده جان و تنم
من كيم؟ تا كجا رسد سخنم؟
گفت هي هي، نه اين چنين، نه چنان
خويشتن را حقير مايه مدان
سخن دل ز شاعري دور است
نثر منظوم و نظم منثور است
منشا اين سخن هم از جايي است
موجب عشق حسن زيبايي است
در جهان هيچ كس مشوش عشق
نشد، الا ز سوز آتش عشق
هر زباني سخن نداند گفت
هر بصيري گهر نداند سفت
همه را نيست، گر چه جان و تن است
جان معني، كه در تن سخن است
مرد، اگر بر فلك رسانندش
تا نگويد سخن، ندانندش
سخني كز سر صفا گويند
آن نكوتر كه برملا گويند
تو نه آني كز اصل ديده نه‌اي
شربت وصل را چشيده نه‌اي
از صفا خاطر تو دارد نور
هستي از «حب ماسوي الله» دور
باز مانده نه‌اي به صورت و بس
فرق داني ميان عشق و هوس
باز دانسته‌اي حقيقت عشق
زانكه ورزيده‌اي طريقت عشق
اندرين شيوه تحفه‌اي بردار
نزد عشاق يادگار بيار
پاي در نه به جادهٔ تحقيق
از تو آغاز و از خدا توفيق
از عراقي سلام بر عشاق
از جگر خستگان درد فراق


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد