مثنوي

مشاور شركت بيمه پارسيان

مثنوي

۳۴ بازديد


چون بديد اين غزل بدين سان خوب
ملتفت شد به طالب آن مطلوب
دست يازيد و بر گرفت و بخواند
در بد و نيك اين سخن مي‌راند
چون به آخر رسيد خوش بگريست
گفت: بيچاره اين عراقي كيست؟
گفتم: اي جان جان، من مسكين
در بيابان عشق گفته‌ام اين
گفت: آنگه شود مرا باور
كه بدين قافيت يكي ديگر
بر بديهه بگويي اندر حال
باشد اين در فراق و آن ز وصال
آن غزل در فراق جانان بود
وين يكي در وصال بايد زود
گفتم: اي مايهٔ سخن گفتن
از تو بنوشتن و ز من گفتن
گفت: كو كاغذ و دوات و قلم؟
دادمش: تا نوشت اين غزلم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد