مثنوي

مشاور شركت بيمه پارسيان

مثنوي

۳۶ بازديد


دل ما، چون چراغ عشق افروخت
خرمن خويشتن به عشق بسوخت
انجم افروز اندرون عشق است
علت حكم كاف و نون عشق است
چون ز قوت سوي كمال آمد
كرسي تخت لايزال آمد
عشق معني صراط عشاق است
عشق صورت رباط عشاق است
تا ازين راه بر كران نشوي
در خور خيل صادقان نشوي
چون تويي صورت و تويي معني
مكن از عشق خويشتن دعوي
خويشتن را مبين، چو عشق آمد
شربت عشق بي‌خود آشامد
هر كه زين باده جرعه‌اي بخورد
به تن و جان خويش كي نگرد؟
اندروني كه درد او دارد
هرگز او را زياد نگذارد
هر محبت، كه در دلي پيداست
بي شك آن انقطاع غير خداست
ابجد عشق، هر كه خواهند نخست
ز آنچه آموخت لوح ذهن بشست
چون دلت تخته را فرو شويد
با تو اين راز خود دلت گويد
اي دل، اي دل، خمير مايه تويي
طفل را هست شير و دايه تويي
جاي عشقي و جاي معشوقي
همگي از براي معشوقي
مي‌روي در سراي خسته‌دلان
اين كرم بين تو با شكسته‌دلان
منزلش دل شد و هوايش عشق
دوستش دل شد، آشنايش عشق


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد