سر آغاز

مشاور شركت بيمه پارسيان

سر آغاز

۳۵ بازديد


بود در كنج خانه صبح دمي
خاطر من بخود فتاده دمي
غزلي دلپذير مي‌گفتم
درر از عشق دوست مي‌سفتم
نفسي وصف يار مي‌راندم
ساعتي لوح دوست مي‌خواندم
دل ز احوال نيك و بد آزاد
هر زمانم نتيجه‌اي مي‌داد
عقل گردون نورد گردنكش
جمع كرده دل از چهار وز شش
فكر عالم نماي معني خوان
در دماغ خيال سرگردان
ذوق لذت شناس شاهد باز
كرده در عشق نغمه‌ها آغاز
طبع رعناگراي شيرين كار
كرده حسن عروس فكر نگار
كلك نقاش خوي معني جوي
كرده معني روان، چو آب به جوي
خامهٔ نقشبند چابك دست
بتكي چند را صور مي‌بست
آمد از عالم خفا به ظهور
يك يك از دل معاني مستور
در چنان حالتي كه جان لرزد
دوست ناگاه حلقه بر در زد
صوت بر در زنان، ز قرع هوا
از ره گوش هوش گفت مرا:
خيز و بگشاي در، كه يار آمد
ميوه از شاخ عمر بار آمد
بي خبر گشت عقل سرمستم
بيخود از جاي خود برون جستم
بگشودم درش، چو رخ بنمود
در جنت به روي من بگشود
اندر آمد، ز ماه تابان‌تر
ز سهي سرو بس خرامان‌تر
سايهٔ غم برفت از سر من
كافتاب اندر آمد از در من
بر رخش همچو موي آشفتم
مست و حيران شدم بدو گفتم:
وه! كه بس خوب و دلكش آمده‌اي
مرحبا! مرحبا! خوش آمده‌اي
بس لطيفي و نيك زيبايي
حوري و از بهشت مي‌آيي
آدمي را چنين نباشد نور
ملكي؟ يا پري؟ بتي؟ يا حور؟
تا جهان است، مثل تو قمري
در نيامد به دلبري ز دري
چه ملك پيكري! بنام ايزد
كآفريدت ز روح تام ايزد
ماه رويي و آفتاب جبين
آدمي‌زاده كسي نديد چنين
لب لعلش، كزو زنم لبيك
كرد اشارت كه: «السلام عليك»
گفتمش: صد دلت فداي سلام
«و عليك السلام و الاكرام»
از شراب غرور خوبي مست
موزه بر كند و ساعتي بنشست
سوي اشعار گفته مي‌نگريد
اين غزل بر ورق نوشته بديد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد