هنوز باغ جهان را نبود نام و نشان
كه مست بودم از آن مي كه جام اوست جهان
به كام دوست مي مهر دوست ميخوردم
در آن نفس كه ز جان جهان نبود نشان
به چشم يار رخ خوب يار ميديدم
در آن مقام كه ميزيستم به جان كسان
تبسم لب ساقي مرا شرابي داد
ز بادهاي كه شد از لطف او قدح خندان
مرا پياله چو جام جهاننما باشد
ببين شراب چه باشد، نديم، خود ميدان
شراب داد مرا ساقي از خمستاني
كه جرعهچين در اوست روضهٔ رضوان
بساط عيش من افكند در گلستاني
كه خاكروب در اوست حوري و غلمان
درين بساط يكي بود ساغر و ساقي
درين مقام يكي بود مطرب و الحان
كه ديد جام كه كار شراب ناب كند؟
كه ديد مي كه بود جام او رخ تابان؟
هم از لطافت مي ميگرفت رنگ قدح
هم از صفاي قدح مينمود باده عيان
صفاي جام بياميخت با لطافت مي
ظهور يافت ازين امتزاج ساغر جان
درين قدح رخ ساقي معاينه بنمود
ز حسن كرد دوصد رنگ آشكار و نهان
چو هيچ رنگ ندارد شراب ما، ز كجا
پديد ميشود اين رنگهاي بيپايان؟
مگر شراب به جام جهاننما دادند
كه مينمايد از اجرام جام، اين الوان؟
از آنكه نيست مقيد به هيچ رنگ آن مي
بهر صفت كه بود جام بر زند سر از آن
گهي به گونهٔ معشوق آشكار شود
گهي به گونهٔ عاشق چو نوبهار و خزان
ز عكس روشن آن باده ميشود روشن
جهان تيره كنون دم به دم زمان به زمان
ز عكس مي چه عجب گر جهان منور شد؟
كه مه ز تابش خورشيد ميشود رخشان
به بوي جرعه كنون سالهاي گوناگون
مئي پديد شود از سراي غيب در آن
همه جهان ز مي عشق يار سرمستند
وليك مستي هر مست هست ديگرسان
نيافت هيچ نصيب از حيات آنكه نيافت
ازين شراب نصيب، از جماد تا حيوان
چنين شراب فلك چون به هفت جام خورد
عجب نباشد اگر ميشود به سر غلتان
چو ساقي مه نو ساغري نهد بر كف
هم از براي مه و مهر ميرود خندان
ازين شراب اگر جرعه بر زمين نچكد
چرا شكوفه كند باغ و بشكفد بستان؟
شگفت نيست كه گل رنگ و بوي مي دارد
وگرنه بلبل بيدل چرا زند دستان؟
وگرنه نرگس مخمور يار سرمست است
چرا كند به جهان در خرابي آن فتان؟
سرشتهاند ز مي طينتم وگرنه چرا
هميشه مست و خرابم ز غمزهٔ جانان؟
وگرنه مردمك چشم آن نگار منم
چراست نام من از جملهٔ جهان انسان؟
چو بر زبان عراقي حديث عشق رود
برو مگير، كه آندم نه آن اوست زبان
قبلهٔ روي صوفيان بارگه صفاي او
سرمهٔ چشم قدسيان خاك در سراي او
گوهر بحر اجتبا، مهر سپهر اصطفا
يافته نور انبيا روشني از ضياي او
تافته حسن ايزدي از رخ خوب احمدي
خضر بقاي سرمدي يافته از لقاي او
برده ز مرسلان سبق خاتم انبيا به حق
طينت او ز نور حق طلعتش از بهاي او
حضرت عزتش وطن خلوت او در انجمن
خاص و نديم ذوالمنن هر دو جهان سراي او
چاكر درگهش جهان حاجبيش به انس و جان
عرش مجيدش آسمان ساحت قرب جاي او
اي جلالت فرش عزت جاودان انداخته
گوي در ميدان وحدت كامران انداخته
رايت مهر جمالت لايزال افروخته
سايهٔ چتر جلالت جاودان انداخته
تاب انوار جمالت بهر اظهار كمال
پرتوي بر ظلمتآباد جهان انداخته
نور خود را جلوه داده در لباس اين و آن
در جهان آوازهٔ كون و مكان انداخته
روي خود را گفته: ظاهر شو بهر صورت كه هست
پس به عالم در، نداي كن فكان انداخته
از فروغ روي خود روي زمين افروخته
پس بهانه بر چراغ آسمان انداخته
خود همه هستي شده وانگه براي روي پوش
نام هستي گه برين و گه بر آن انداخته
چيست عالم بيفروغ آفتاب روي تو؟
كمتر از هيچ است در كنج هوان انداخته
پيش ازين بيتو جهان چون بود در كتم عدم؟
هم بر آن حال است حالي همچنان انداخته
در بيابان عدم عالم سرابي بيش نيست
تشنگان را بهر سود اندر زيان انداخته
ظاهر و باطن تويي و طالب و مطلوب تو
و آن دگر نامي است اندر هر زبان انداخته
در محيط هستيت عالم بجز يك موج نيست
باد تقديرت به هر جانب روان انداخته
صد هزاران گوهر معني و صورت هر نفس
موج اين دريا به پيدا و نهان انداخته
باز درياي جلالت ناگهان موجي زده
جمله را در قعر بحر بيكران انداخته
جمله يك چيز است موج و گوهر و دريا وليك
صورت هريك خلافي در ميان انداخته
روي خود بنموده هر دم در هزاران آينه
در هر آيينه رخت ديگر نشان انداخته
آفتابي در هزاران آبگينه تافته
پس به رنگ هريكي تابي عيان انداخته
در همه صورت تويي و نيست خود صورت تو را
وين حقيقت حيرتي در رهروان انداخته
جمله يك نور است، ليكن رنگهاي مختلف
اختلافي در ميان انس و جان انداخته
تا جمال تو نبينند بينقاب انقلاب
بر رخ از غيرت رداي جاودان انداخته
يك كرشمه كرده با خود جنبشي عشق قديم
در دو عالم اينهمه شور و فغان انداخته
در گلستان روي خود ديده به چشم بلبلان
غلغلي از بلبلان در گلستان انداخته
جنبش عشق قديم از خود به خود ديده مقيم
در ميانه تهمتي بر بلبلان انداخته
يك سخن با خويشتن گفته و زان هر ذره را
در زبان صد گونه تقدير و بيان انداخته
آشكارا كرده اسرار تو هم گفتار تو
پس بهانه بر زبان ترجمان انداخته
گشتهام سرگشته از وصف كمال كبريات
اي كمال تو يقين را در گمان انداخته
گرچه از درياي توحيد آب حيوان ميكشم
ماندهام از تشنگي بر لب زبان انداخته
تهمت دريا كشم خواهم كه دريايي شوم
كاندرو موجي نباشد هر زمان انداخته
تا عراقي لنگر من شد دين درياي ژرف
كشتي سير مرا شد بادبان انداخته
اي رخت مجمع جمال شده
مطلع نور ذوالجلال شده
عاشق روت لميزل گشته
شاكر خوت لايزال شده
ذروهٔ عرش و قسوهٔ ملكوت
زير پاي تو پايمال شده
در نوشته سرادق جبروت
محرم پردهٔ وصال شده
با جمال قدم لقاي تو را
در ملاقات اتصال شده
هرچه او خواسته شده موجود
وآنچه ناخواسته محال شده
بهر تو نيستي شده همه هست
همه هست از تو با كمال شده
از پي جرعهدان مجلس تو
طينت آدمي سفال شده
ساقي مجلس تو فيض قدم
جرعهاي خير انتيال شده
كرده دعوي عقل كل باطل
معجزاتت گواه حال شده
سايه از تاب آفتاب رخت
در نهان خانهٔ زوال شده
از بيان تو شكل ميم و دو نون
حل كن مشكلات ضال شده
عقل در مكتب هدايت تو
ديو بوده، ملك خصال شده
از شب و روز زلف و رخسارت
عالم مهتري نكال شده
ز انعكاس شعاع طلعت تو
آفتاب آينهٔ مثال شده
تا حكايت كند ز عكس رخت
روي خورشيد با جمال شده
تا نشاني دهد ز ابرويت
ماه در هر مهي هلال شده
تا معطر رياض قدس شود
از سر كوي تو شمال شده
هر سحر مقبلان قدسي را
روي خوبت خجسته فال شده
دل ديوانگان روحاني
در سر آن دو زلف و خال شده
حلقهداران چرخ بر در تو
حلقه در گوش چون هلال شده
ورد ارواح در جوانب قدس
الف و حا و ميم و دال شده
برده نامت مسيح در سر گور
مرده در شور و وجد و حال شده
ز آب رويت خليل را آتش
گلشن و منبع زلال شده
حاجت سايل از در تو روا
بيش از انديشهٔ سال شده
ابرش عزم پيروان تو را
ساحت لامكان مجال شده
صفهٔ آسمان و صدر بهشت
چاكرت را صف نعال شده
از مديح تو عاجز آمده عقل
ناطقه در ثنات لال شده
قدر تو در جهان نگنجيده
نعت تو برتر از خيال شده
نظري كن به مفلس عوري
دل و دين رفته، جاه و مال شده
عمر در ناخوشي بسر برده
عيس بيخوشدلي وبال شده
كرده در شرع تو شروع وليك
نفس بر پاي او عقال شده
بر در قرب تو چگونه بود
مرغكي پر شكسته بال شده؟
راه ده بر درت عراقي را
اي درت جمله را مآل شده
اي جلالت فرش عزت جاودان انداخته
عكس نورت تابشي بر كن فكان انداخته
نقشبند فطرتت نقش جهان انگيخته
بر بساط لامكان شكل مكان انداخته
چيست عالم؟ نيم ذره در فضاي كبريات
آفتاب قدرتت تابي بر آن انداخته
كيست جان؟ از عكس انوار جمالت تابشي
چيست تن؟ خاكي درو آب روان انداخته
تا شود سيراب ز آب معرفت هر دم گيا
فيض مهرت قطرهاي در كشت جان انداخته
كرده عكس روي تو آيينهٔ دل گلشني
بلبل جان غلغلي در گلستان انداخته
يك نظر كرده خروش از عالمي برخاسته
يك سخن گفته غريوي در جهان انداخته
ز استماع آن سخن مستان عشقت صبحوار
جامه پاره كرده و جان در ميان انداخته
ز آرزوي قرب تو مرغان قدسي هر نفس
هاي و هوي فتنهاي در آشيان انداخته
آفتاب جذبهٔ تو شبنم اشباح را
در زماني از زمين تا آسمان انداخته
تا دهد از تو نشاني بينشان آدمي
در مثال ذات تو وصف نشان انداخته
تا به نور روي تو بيند جمال روي تو
در دو چشمش نور تو كحل عيان انداخته
بركشيده بهر مشتي خاك ايوان جهان
بر بساطش نه سماط و هشت خوان انداخته
باد سلطان جلالت در نوشته فرش كون
سنگ بطلان در سراي انس و جان انداخته
در فضاي لايزالي كوس قدوسي زده
گوي در ميدان وحدت جاودان انداخته
نور قدست خرمن چون و چرايي سوخته
خنجر وصفت سر وهم و بيان انداخته
كم زند تا لاف توحيد تو هر كس، غيرتت
بر سر دار ملامت ريسمان انداخته
خود كه باشد ذره تا دعوي خورشيدي كند؟
هيچ ديدي قطره دريا در دهان انداخته؟
در حقيقت هستي عالم خيالي بيش نيست
وين خيالي چند ما را در گمان انداخته
كي به انوار تو بينم آخر اين ذرات را؟
باز در كتم تو آري هم چنان انداخته؟
كي به ميدان تو يابم اين دو سه گوي جهان
در خم چوگان وحدت ناگهان انداخته؟
هم ببينم عاقبت اين كشتي افلاك را
موج درياي ظهورت بادبان انداخته
اي خوش ار بينيم بيما گوهر بحر بقات
كشتي ما در محيط بيكران انداخته
غرق دريا حياتيم و چو دريا خشك لب
دم به دم از تشنگي بر لب زبان انداخته
ذرهاي خاكيم حيران در هواي مهر تو
در سر از سودات شوري در جهان انداخته
تا مگر يابيم از عشق تو بوي زندگي
خويشتن را در ميان كشتگان انداخته
يك نظر كرده به مشتاقان ز روي دوستي
در سر هريك ز عشقت صد فغان انداخته
زان نظر مسكين عراقي را حياتي بخش نيز
چند باشد مردهاي در خاكدان انداخته؟
منم ز عشق سر از عرش برتر آورده
به زير پاي سر نه فلك درآورده
به بحر نيستي از بيخودي فرو رفته
سر خودي ز در بيخودي در آورده
نهاده پاي طرب بر سر بساط نياز
گرفته دست تمنا و بر سر آورده
هماي همت من باز كرده بال طرب
دو كون و هر چه درو زير يك پر آورده
اساس قصر جلالم عنايت ازلي
بسي ز كنگرهٔ عرش برتر آورده
بريد شوق من از خلعت صفات، مرا
به ملك وصل مثالي مقرر آورده
ز آسمان به من از روح قدس هر نفسي
بريد جانم روح معطر آورده
به بوستان جهان بهر گلبنان حيات
هزار جوي روان به ز كوثر آورده
براي صدرنشينان درگهم، رضوان
ز شاخ طوبي صد چتر بر سر آورده
فلك به مشعله داري درگهم هر شب
دو صد هزار مشاعل ز اختر آورده
به حضرتم خضر آب حيات جان افزا
بهر صبوح به جام سكندر آورده
محيط خاطر من هر زمان به هر موجي
هزار گوهر الهام بر سر آورده
زمين فهم من از فيض تازه بر دارد
درخت فضل من از غيب نوبر آورده
رسيد شمهاي از طيب خلق من به صبا
از آن به صبح نسيم معطر آورده
هزار خم ز مي صاف عشق نوشيده
از آن به دردكشان يك دو ساغر آورده
خراب كرده رسوم جهان بيمعني
وراي رسم جهان رسم ديگر آورده
به نزد اهل معاني نكرده يك دعوي
هزار شاهد معني به محضر آورده
رسيده بر سر گنج جواهر عزت
از آن خزانه دمي بس توانگر آورده
براي غمزدگان منطق طرب زايم
مفرح سخن روحپرور آورده
ز مرغزار عراق آمده به وادي هند
از آن رياض نسيمي برابر آورده
به هند طوطي نطقم تبرزد افشانده
به مولتان سخني همچو شكر آورده
كه برد از من بيدل بر جانان خبري؟
يا كه آرد ز نسيم سر كويش اثري؟
جز صبا كيست كزين خسته برد پيغامي؟
جز نسيم از بر دلدار كه آرد خبري؟
اي صبا، چند روزي گرد گلستان و چمن؟
چند آشفته كني طرهٔ هر خوش پسري؟
اي صبا، صبح دمي بر سر كويش بگذر
تا معطر شود آفاق ز تو هر سحري
بوسه زن خاك كف پاي حميدالدين را
كه چنو يار ندارم به جهان دگري
رو سحر خاك كف پاي كريمالدين بوس
تا معطر شود آفاق ز تو هر سحري
آنكه چون من همه كس از دل و جان بندهٔ اوست
گرچه در خاطر او نيست كسي را خطري
خدمت بنده به وجهي كه تواني برسان
كه: بيا، كز غم هجرانت شدم دربدري
در غم هجر تو تنها نه منم، كز ياران
هر كسي راست به قدر خود ازين غم قدري
برسان خدمت و گو: اي رخت از جان خوشتر
چند نالد ز فراق رخ تو لابهگري؟
تو چه داني كه چها كرد فراقت با من؟
داند اين آنكه ازين غم بود او را قدري
غم هجران تو، اي دوست، چنان كرد مرا
كه ببيني نشناسي كه منم يا دگري؟
به دو چشم تو، كه چون چشم تو بيمار توام
چه شود گر بفرستي ز دو عالم شكري؟
دوستان منتظر مقدم ميمون تواند
بيش ازين خود نشكيبند، بيا زودتري
گر عزيمت كني اي دوست، به سوي ملتان
چه مبارك بود آن عزم و چه نيكو سفري؟
بر خيال تو شب و روز همي گريم زار
چه كنم؟ همرهم و ميدهمش دردسري
تا نگويي كه چرا رفت سراسيمهٔ ما
در نمانم ز جوابت، بشنو ماحضري
بر خود و ديدهٔ خود غيرتم آمد، رفتم
تا نبيند رخ زيباي تو هر مختصري
من كه بر ديدهٔ خود رشك برم چون بينم؟
كه ببيند رخ تو ديدهٔ كوتهنظري؟
از براي دل من روي به هر كس منماي
كان رخ، انصاف، دريغ است به هر ديدهوري
از درت خسته عراقي سبب غيرت رفت
ورنه بودي به سر راه تو هر بيبصري
دلا در بزم عشق يار، هان، تا جان برافشاني
كه با خود در چنان خلوت نگنجي، گر همه جاني
چو گشتي سر گران زان مي، سبك جان برفشان بر وي
كه در بزم سبك روحان نكو نبود گران جاني
تو آنگه زو خبر يابي كه از خود بيخبر گردي
تو آنگه روي او بيني كه از خود رو بگرداني
بدو آن دم شوي زنده كه جان در راه او بازي
ازو داد آن زمان يابي كه از خود داد بستاني
بدو او را چو خواهي ديد، پس ديده چه ميداري؟
بدو چون زنده خواهي ماند پس جان را چه ميماني؟
به روي او برافشان جان و ديده در ره او باز
تو را معشوق آخر به كه مشتاقي و پژماني
مشو چون گوي سرگردان، فگن خود را درين ميدان
رساند خود تو را چوگان به جولانگاه سلطاني
هماي عشق اگر يك ره تو را در زير پر گيرد
نه سدرهات آشيان آيد، نه از فردوس واماني
نشين با خويشتن، برخيز و در فتراك عشق آويز
مگر خود را ز دست خود طفيل عشق برهاني
ز بهر راحتت تن را مرنجان جان، نكو نبود
كه جان را در خطر داري و تن را در تن آساني
تو خود انصاف ده آخر، مروت كي روا دارد؟
ستوري را شكرخايي و طوطي را مگس راني؟
درين وحشت سرا امني نخواهي يافتن هرگز
درين محنتكده روحي نخواهي ديد، تا داني
چو عيسي عزم بالا كن، برون بر جان ازين پستي
ميا اينجا، كه خر گيرند دجالان يوناني
ولي بيعون رباني مرو در ره، كه اين غولان
بگردانند از راهت به تخييلات نفساني
برون از شرع هر راهي كه خواهي رفت گمراهي
خلاف دين هر آن علمي كه خواهي خواند شيطاني
ز صرافان يوناني دغل مستان، كه قلابند
ندارند قلبشان سكه ز دارالضرب ايماني
تو را دل لوح محفوظ است و علم از فلسفي گيري؟
تو را خورشيد همسايه، چراغ از كوچه گيراني؟
دلت آيينهٔ غيب است و هر دانا درو بيني
طلسم عالم جسمي و گنج عالم جاني
ور از خورشيد وجداني شود چشم دلت روشن
نه روي آن و اين بيني، نه نقش اين و آن خواني
به شب در آب نتوان ديد عكس انجم و افلاك
ولي در روز بنمايد ز تاب مهر نوراني
ازين معني حقيقت بين نظر بر هر چه اندازد
همه انوار حق بيند، نبيند صورت فاني
چنين دولت تو را ممكن، تو از بيدولتي دايم
چو دونان مانده اندر ره، اسير نفس شهواني
هواي دنيي دون را تو از بيهمتي مپسند
كه واماني به مرداري درين وادي ظلماني
چه بيني سبزه دنيا؟ كه چشم جان كند خيره
تماشاي دل خود كن، اگر در بند بستاني
دلي تا باشد اصطبل ستور و گلخن شيطان
نيابد از مشام جان نسيم روح ريحاني
اگر خواهي كه اين گلخن گلستاني شود روشن
ميان دربند روز و شب عمارت را چو بستاني
اگر شاخ وفا بيني ز ديده آب ده او را
وگر خار جفا بيني بزن راه پشيماني
بروب از صحن ميدانش صفات نفس بدفرمان
برآور قصر و ايوانش به ذكر و شكر يزداني
مراعات زمين دل بدين سان گر كني يك چند
گلستاني شود روشن نظارهگاه اخواني
درو از مشرب عرفان روان صد چشمهٔ حيوان
درو از منبع اخلاق جاري هم دو صد خاني
كشيده طوبي ايمان سر از طاعت به عليين
غصونش پرتو احسان، ثمارش ذوق وجداني
فروزان از سر هر غصن صد قنديل در ميدان
نمايان نور هر قنديل خورشيدي درخشاني
خرد در صحن بستانش كمر بسته به فراشي
ملك بر قصر ايوانش ادا كرده ثنا خواني
ز يك سو طوطي اذكار خندان از شكر خايي
ز يك سو بلبل اسرار نالان از خوش الحاني
نواي بلبل اسرار كرده عقل را بيدار
كه: آخر در چنين گلزار خاموش از چه ميماني
به عشرتگاه مستان آي، اگر عيش ابد خواهي
به نزهتگاه جانان آي، اگر جوياي جاناني
شراب از دست جانان خور، چه نوشي از كف رضوان؟
بساط بزم رحمن بين، چه بيني بزم رضواني؟
بساط وصل گسترده، سماط عشرت افكنده
به جام شوق در داده شراب ذوق حقاني
نموده شاهد معني جمال از پردهٔ صورت
ز چشم خويش كرده مست جان انسي و جاني
ز بهر نقل سرمستان ز لب كرده شكرخايي
براي چشم مشتاقان ز رخ كرده گلافشاني
روان كرده لب ساقي لبالب جام مشتاقي
حضورش كرده در باقي حديث نفس انساني
عنايت گفته با همت كه: اندر منزل اول
چه ديدي؟ باش تا بيني جمال منزل ثاني
چه شيني در گلستاني؟ كه دارد حد و پاياني
چه خوش باشي به بستاني؟ چو طاووس گلستاني
هزار و يك مقام آنجا، اگر چه بگذري، ليكن
ز حد جملهٔ اسما تجاوز كرد نتواني
تجلي صفات آنجا گرت صد نقش بنمايد
تو را يك رنگ گرداند، ببيني روي يكساني
گهت از لطف بنوازد، گهت از قهر بگدازد
گهي از بسط خوش باشي، گهي از فيض پژماني
گهي از انس ، همچون برق، خوش خندي درين گلزار
گه از هيبت، بسان ابر، اشك از ديده باراني
بساط رسم را طي كن، براق وهم را پي كن
تو را عز خدايي بس، كه دل در بند فرماني
برون شو ز آشيان جان، مكن منزل درين بستان
نگيرد در قفس آرام سيمرغ بياباني
مشعبد باز وقت اينجا دمي صد مهره غلتاند
تو بر نطع مراد او ازان چون مهره غلتاني
وراي بوستان دل يكي صحراست بيپايان
به پاي جان توان رفتن در آن صحراي حيراني
در آن صحرا شو و ميبين وراي عرش عليين
سرا بستان قدسي و بهشت آباد سبحاني
فضايي سر بسر انوار از سبحات قيومي
رياضي سر بسر گلزار از نفحات رباني
ز آثار غبار او منور چشم گردوني
ز ازهار رياض او معطر جان روحاني
حضور اندر حضور آنجا نهان اطوار در انوار
ظهور اندر ظهور آنجا عيان اسرار كتماني
ازل آنجا ابد بيني، ابد آنجا ازل يابي
ز نور تابش كيسان ببيني تاب كيساني
بخود نتوان رسيد آنجا، وليكن گر شوي بيخود
از آن اوج هوا ميپر به بال و پر وجداني
هزاران ساله ره ميبر، به يك پرواز در يكدم
همي كن كار صد ساله درين يكدم به آساني
چه حاجت خود تو را آنجا به سير و طير چون كونين؟
همه در قبض تو جمعند و تو در قبض رباني
ببيني هر چه هست و بود و خواهد بود در يكدم
بداني آنچه ميبيني، ببيني آنچه ميداني
كند چشم تو كار گوش، گوشت كار چشم آنجا
تنت رنگ روان گيرد، روانت رنگ جسماني
بنور لم يزل بيني جمال لايزالي را
به علم سرمدي داني همه اسرار پنهاني
وگر موج محيط او ربايد خود تو را از تو
نه از آتش ضرر يابي و ني از آب تاواني
نه از حد و نه از قيد و نه از وصل و نه از هجران
نه از درد و نه از درمان، نه از دشوار و آساني
تو را چون از تو بستاند، نماني، جمله او ماند
تو آنگه خواه انالحق گوي و خواهي گوي سبحاني
عجب نبود درين دريا، گر آويزي به زلف يار
غريق بحر در هر چيز، آويزد ز حيراني
چو با بحر آشنا گشتي شدي از خويش بيگانه
چو آن زلفت به دست آمد برستي از پريشاني
گرت چوگان به دست آمد ربودي گوي از ميدان
ورين ملكت مسلم شد، بزن نوبت كه سلطاني
وگر پيش آمدت جبريل مپسندش به جادويي
وگر زحمت دهد رضوان رها كن تو به درباني
وگر خواهي كه درياني، به عقل اين رمز را، نتوان
كه اندر ساغر موري نگنجد بحر عماني
عراقي، گر كني ادراك رمز اهل طير و سير
چه داني منطق مرغان؟ نگردي چون سليماني
تو را آن به كه با جانان ثنا گويي سنايي را:
مسلمانان، مسلمانان، مسلماني، مسلماني
فرزند عزيز، قرةالعين كبير
بادات خدا در همه احوال نصير
بپذير به يادگار اين نسخه ز من
ميكن نظري درو ولي ياد بگير
ميخواست پدر كه با تو باشد همه عمر
اما چه توان كرد؟ چنين بد تقدير
اي باد برو، اگر تواني
برخيز سبك، مكن گراني
بگذر سحري به كون جانان
درياب حيات جاوداني
باري تو نهاي چو من مقيد
از وي به چه عذر باز ماني؟
خاك در او ببوس و از ماش
خدمت برسان، چنان كه داني
دارم به تو من توقع اينك
چون خدمت من بدو رساني
گر هيچ مجال نطق يابي
گويي به زبان بيزباني:
ما تشنه و آب زندگاني
در جوي تو رايگان، تو داني
با ما نظر عنايت، اي دوست،
گر بهتر ازين كني تواني
آن دل كه به بوي تو همي زيست
اينك به تو داد زندگاني
زنده شوم ار ز باغ وصلت
بويي به مشام من رساني
بي تو نفسي نيم خوش و شاد
بيمن تو خوشي و شادماني
چون نيست مرا لب تو روزي
چه سود ز عمر و زندگاني؟
بنماي رخت، كه جان فشانم
اي آنكه مرا چو جان نهاني
خوشتر بود از حيات صد بار
در پيش رخ تو جان فشاني
مگذار دلم به دست تيمار
آخر نه تو در ميان آني؟
تقصير نميكند غم تو
غم ميخوردم به رايگاني
با اينهمه، هم غم تو ما را
خوشتر ز هزار شادماني
از ياد لب تو عاشقان را
هر لحظه هزار كامراني
جانهات فدا، كه از لطافت
آسايش صدهزار جاني
هر وصف كه در ضميرم آيد
چون درنگرم وراي آني
عاجز شدم از بيان وصفت
زيرا كه تو برتر از بياني
حال من ناتوان تو داني
گر بهتر ازين كني تواني
آن دل كه به بوت زنده مي بود
اينك به تو داد زندگاني
تن ماند كنون و نيم جاني
آن هم چو غمت، چنان كه داني
بيروي تو نيستم خوش و شاد
بيتو چه خوشي و شادماني؟
بي تو سر زندگي ندارم
بيتو چه خوشي و شادماني؟
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد