استخوان ها را كنار هم مي چينم
و چفت مي كنم به هم كه چه شكلي فراهم ايد
معشوقه ي نخستينم كه در كجاوه سرطان سفر به دشت بنفش كو ؟
يا
افسانه آخري كه با پر ايكار به آفتاب سپرد ؟
يا
هر دو ؟
من كه به كشف طلا آمده بودم
با داعيان درنده خو به دره ي شيطان
به خوابگاه شهري بي نام در يخ برخوردم
سرمست كشف نامناسب خود
چه خدعه ها نثار كردم تا
به گنج استخوان ها رسيدم
اينك منم و اسكلتي ناموزون
سري از رويا
سطراني بي شكل و شكلي بي چهره
و بالهايي مومين بر كتف
بي آسمان پروازي
اين وزوزي كه مي شنوي گرد خود
آواز عشق نيست زنجموره ي نفرت هم
جوباره هاي خردي بي چشمه سار و دريا
كه از خلال آرواره ها و لگن مي روند
تا دورتر
در استخوان لگن ها و آرواره هاي ديگر
جاري شوند
از لك خود برون نيايي گره گور
چون روزگاري اگر چشم باز كني
صد ها هزار لكدار زشت تر از خود خواهي يافت
كه در ضيافت پر غوغايي
تولد دوباره ي خود را
در لك هاي زرين به ايين نشسته اند
در لك خود بمان گره گور
عشقي و نفرتي در كار نيست
و تو اگر كه فراموش خود نشوي پادشاه آنان خواهي شد
اگر چه دير نينجامد آن كابوس كه
باني از جنس باد شب ها
در حواشي مزرعه ي متروك همسايه مي چرند
با شيهه هايي از جنس نور
و گرده ها و گرد ناني از خطوط نازك نوراني اما
پندار نخ نمايي از ماجرا
در ذهن خسته ي من مانده است
و اتفاقي كه شايد مي افتاد
هر شب صداي پچ پچ اشباحي
از سايه سار چپرها مي ايد
اشباحي
از جنس كاه و كلور انگار
ه طرح توطئه اي گنگ را با خود
واگويه مي كنند
در بامداد اما
غير از شغال گري نيم سير سفره ي كم مايه ام
ترسان نيش نور
به دخمه هاي ماهور رم مي كند
چيزي به چشم نمي ايد
مي گويد : شايد
اين نيز خواب ديدني از خوابي از ياد رفته باشد
از اتفاقي كه شايد
به روزگار دور افتاده است
به روزگاري كه
سباني
جنس تاختوارگي و يال و فربهي
و مرداني
از جنس دست و تيغ و خرد
در بوته هاي مزرعه ي معمور
و سايه سار خرم پرچين ها
مي مانده اند و توطئه مي كرده اند
بر طرح يك شبيخون
با اشتياق فتحي
بر حجره هاي برج جواني
مي گويم : نه اين فسانه نيست
و خواب هم نبايد باشد
من خود به چشم خويش هر شب
اين اسب هاي بادي را مي بينم
با گرده ها و گرد ناني از خطوط مورب
نوراني
نيز
گوش خويش پچ پچ مردان كاهي را
از سايه سار پرچين ها مي شنوم
و حيرتا ! هم اينك مي بينم
دامان سبز زن هايي را از جنس آب و هوس
كه در نشيب نهر كهن جاري اند
و اسب هاي بادي را كه
ناگاه شيهه مي كشند شيهه اي از جنس خون و حنجره
و پهلوانان كاهي را ناگاه تيغ و سنگ و غرور كه
هي مي شوند
سمت سياه باروري بي دندان
شايد
اين خواب نيز طرحي از خوابي در خوابي مي گويد
باروري پير بي دندان اما
آوار يا سنگسار
نمي دانم
آن را به نام من كن
گنج سياه سوزان را
مگذار سحر ماه برافسايدش
آن را به نام من باش
تا نسل تابناكي از آتش
كهسارهاي تاريك را
از نو به سايه روشن تشويش اندايد
و خواب شهر اخته به گردابي از افعي آميزد
از نسل ياغيان قديمي
دارم به فتح باغ تو مي آ’م
بر بام شو
خورشيد را به دامن پنهان كن
و ماه را كنار پنجره گردن بزن
و شمع را بكش
شب را به نام من باش
آن را به خواب من بخش
وان آبدار ژرف عقيقش را
مگذار زهر افعي خاكسترش كند
گيسو ميان پنجره بگذار
دارم به فتح خواب تو مي ايم
۱- بانوي بيهنگام
مي ايد و مي نشيند و
دستور مي دهد كه بشنود
بانو ! به كشف آمده اي يا فتح ؟
اين سرزمين كوچك
پيوسته انتظار سم سواراني داشته با ضريب همين گام هاي سرخوش تو
اين سرزمين كوچك از ديرباز
عادت به فتح شدن داشته
بانوي بي هنگام از سرود و ترانه مي گويد و مي آشوبد مژگانش
و گريه اش به نعره ي نرگس مي ماند
در شعر شوخ حافظ
بانو
اين گريه را تمامي گل ها دارند
وقتي نسيم ني لبكش را
با قطره هاي باران صبح كوك مي كند
بانوي بي هنگام
به شعرهاي تلخ تري چشم دارد
و شورخند زنان برميخيزد
و خنده اش به شيهه ي گل هاي شيپوري مي ماند
در شعرهاي من
و دور مي شود
بانو
اين سرزمين كوچك از ديرباز
عادت به دور شدن ها دارد
با رپ رپ سم اسباني
كه دور مي شوند و غنيمت ها را بر ترك مي برند با ضريب همين گام هاي سرخوش تو
2- بانوي بي هنگام
از آبهاي عصر مي ايد
با گيسوان خيس و اندامي از روح تلخ زيتون زاران
بانو
تو روح رود باراني يا
جان شريف باران
كز بيشه هاي واهمه مي ايي
و آبگين شرم مي شكني بر ايوان
بانوي بي هنگام
از ستر خيس باران در مي ايد
و خرده آبگينه ي شرمش را بر مي چيند از ايوان
و بانگ مي زند به خالي خوابم
شعري بخوان
شعري كه با هلاهل جوشانش
خون بتركاند از مفاصل اوهام
بانوي تلخ ! بانوي بي هنگام
در اين قفس چه مي كني
در اين رواق كوچك كهنه
دراين صدف كه طاقت آن در شاهوار ندارد چه مي كني
رو در طلوع نيزاران بگذار
با آفتاب يكي شو
3- بانوي بي هنگام
به قايق گل مي ايد لبخندت
دهانت لبخند ابروانت لبخند انحناهايت لبخند
و دست هايت كه مثل بال هاي سفيد كبوتر
وا مي شوند و بر هم مي اوفتند لبخند مي زنند
بانوي دير بانوي بي هنگام
غروب نزديك است
و سايه هاي بنفش به سمت هيچ حركت مي كنند
و من
اين سوي نهر گريان سنگ
افتاده ام
پرنده ي تير خورده ي از ياد رفته
و خنده هاي تو
به قايق گل مي ايند و مي گذرند
الف. پرسش ها
اي رود شتابناب چنين به كجا مي روي
شكل ترا زمين تدارك ديده است
چه رود بگريزي چه دريا بنشيني
حكايت آن چه كني بي هوده است
چون آب شكل ظرف خودت را داري
اين گل اين نيلوفر كوهي
با ماه خوابيده است
كه بامداد فرو مي بندد چشمانش را از شرم برابر آفتاب
نرگس
آفتاب آمده است و شقايق از دوزخ
و هردوان
ميراث باستاني خود را با خود دارند
در هر كجا كه باشند و هر كجا بروند
تا صدقي نداشته باشي مرواريدي نخواهي بست
قالب آب ظرف است و قالب آدمي تنهايي
بي هوده گو ! بگو
بي ما جهان چه شكلي خواهد داشت
خارا اگر كه باشي
آن قدر مي تراشندت
تا شكل ديگري بشوي
زيرا به كوه سنگي خودم هيچ شكلي نداشته اي
از آب ناگزيري را مي آموزم
از گل تقدير
از آدمي اما تنهايي را نخواهم آموخت عصيان را چرا
مي شناسمت و نمي شناسمت
مي دانمت و نمي بينمت خلاف بو سعيد
مي بينمت و نمي دانمت خلاف بو سينا
چه بدانم كجا نشسته اي كنون ؟ بر تفر قايقي
كه متاع ممنوع مي برد
يا در فلس سرخ ماهي مفقودي كه تف شده از كام كوسه اي ؟
در صدفي نبسته اوتاده پيش پاي خرسنگي تاريك
كه قوز كرده روبروي دريا
در انتظار قايقي كه نخواهد آمد ؟
هستي و نيستي
مثل هوا مثلا
اما
ها
آن جا كه نيستي احساست توانم كرد
در دخمه ها و سرداب ها و ... همان جا ها
جوشن اسنديار و تير دو شاخ تهمتني؟
تن جوان سهرابي ؟
يا موي بي قرار سياوش ؟
اما
تنها
در چشم خونفشان اسفنديار
ياپهلوي برادر بدخواه
يا تشت لب به لب از خون در بارگاه افراسيابت توانم يافت
در نخوات شراب جوش يزيد اما آشكاراتري
تا گردن بريده ي نوه ي پيغمبر
مي دانمت اما نمي بينمت
ي بينمت اما نمي دانمت
مثل سراب و آب
فقط به دانش عطش گردن مي هلي
انگار اين نبودن توست
كه بودنت را برابر اوهامم عريان مي كند
آن ها كه ريشه هاي رودخانه را مي دانند و درخت هزار شاخه ي دلتا را
هميشه از كناره ي نيزاري مي روند
كه در ميانه ي آن در نا مجسمه ي هجرت است
و خواب غزال
در سبلت پلنگ بخار مي شود
تو با زبانه هاي آتش برقص و شعله ارمغان خواهران علف كن
ما آب را دامن مي زنيم و آب آفتاب را
همين گونه مضاعف مي شود لبخند نه اخم
و چون به ستوه آمديم از سرسبزي بهار
گل زردي از تابستان مي گيريم و شقايق سرخي
از نيش خار به سرانگشتان
پاييز واژهي پدراست
شلاق و ... هيچ
زمستان روياي جانور قطبي است
بهار نوزاد مقدر است و عزيزترين فرزند
تو جنگلها و بادها را هيزمكش حريق كن
ما
بر گرفته رخ از لهيب به تماشاي خواب كودك نشسته ايم
با چارقي از چرم پازن كوهي
چه مي كرده است بر اشكوب هفتمين يخ ؟
شكارگري چالاك ؟
آن جا اما
تنها گوزن خورشيد
گهگاه پوزه به برف مي مالد
تا بوي شب گذشته را دريابد
عاشقي گريزان از كيفر ؟
دلداده اي به سختي نوميد ؟
يا
نرينه پلنگي شكست خورده و واداده
پي پاره ي غرور به اشكفت شرمساري برده ؟
يا
خدا
با نيم تنه اي از چرم گوزن شمالي
و بالي از موم خيالي موهوم
به خيزگاه ناچار
نمي شتافته ايكار ؟
نرم اگر انديشه مي كردم
شايد اين آفاق گرد آلود
داربست تارهاي نازك جاجيم باران بود
و بهار پنجه هاي تو بر آنها پودهاي سبز و زرد و سرخ مي تاباند
و به مضرابي شتاب آميز
رشحه اي از خون انگشتان چالاكت
بر زمينه مي دويد و شاخه اي از ارغوان مي بست
بلبلي ناگاه
پرزنان مي آمد و بر شاخه ي گلجوش
مي نشست
و ترا مي خواند
سبز اگر انديشه مي كردم
شايد اين گز بوته هاي شور
جنگل سيراب اوجا يا اقاقي بود
وينهمه بغض گره خورده
بغض سبز تيغدار تلخ
در گلوي خشكرود پير دشتستان نبود
سرخ اگر انديشه مي كردم
نرم و سبز و سرخ
شايد اين درياي شور بي قرار هار
پهنه ي سرسبز شبدر بود
درتپش از باد
و همين خورشيد نارنجي آويزان ز باغ عصر
سيب سرخي مي شد و با يك تكان از شاخه مي افتاد
ژرف اگر انديشه مي كردم
شايد اينك چاهي از كفتر
پرزنان فواره مي شد تا هلال نازك كمرنگ
و تو دور از من نبودي اين همه خورشيد
اين همه فرسنگ
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد