من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

مهمانسراي حرامي ها

۳۳ بازديد
 

به ما كه رسيد
كشاله از كبوده سفليس
گل داده بود
سربازهاي رومي و سوداگران حجازي
از حجره تو آمده اند
چون اين آب
كه از كرانه گازرها مي ايد
و از كناره قصاب ها
به ما كه مي رسد
از زخم و زهم و چربي سنگين است
به ما كه مي رسد اين خواب
كابوس است
هواي خشك زهرآگيني
فرسنگ ها
دور از درخت بركت بائوباب
زني به هيات كركس مي ايد
با گردن بلند برهنه خونين تا كتف
و مرد ها
فاسق ها
به هيئت كفتارها
كه بر بال
نشانه از احشاي مردار دارند
و رنگ چشم غزالان شيدا
از يالشان
بخار مي شود
و كوره راه خون آلودي
تا سرچشمه
وا مي نهند به دنبال
بائوباب
درخت فيض و ترحم
آبشخور غزالان و فيلان خشكسال
نوبت به ما كه رسيد
جز جان چك چك مهيبي
شاخ كج گوزني درشن
چيزي به جا نبود
نوبت به ما كه رسيد
كشاه از كبوده سفليس باغ بود
سربازهاي رومي
و تاجران جاده ابريشم
تاتارها
سوداگران عطر حجازي
از او گذشته اند


درس

۳۷ بازديد
 

اگر نه كوك درون تست اين ساز
منواز
نوا و ناله وشيون بس نيست ؟
بهل كه شادي و اندوه
با گام هاي خود برايند از ژرفا
به برگ نخل
چه سبز و چه پژمرده اگر گوش بداري
ترانه از نهاد فصل
مي آورد
به آب رودخانه اگر بنگري
صدا و شكل دل بي قرار زمين بر تو عرضه مي كند
به شكل بستر رودخانه اگر بيني
به شكل عاطفه آب است
و آب عاطفه خاك
چنگت
اگر به قاعده ننوازد
جز سيم ها
انگشت هايت را تعمير كن
به موميايي ذهن و روح
كه موميايي تاريخ مي طلبد
معجوني از بقاياي اهرام و سنگ ماه
و گياه مريخ
اگر نه كوك درون تست اين ساز
منواز
اگر نه انگشتانت
تعمير موميايي روح است
به زلف چنگ مياويزش
سري به سنگ بزن


ياد

۳۴ بازديد

 

آن تشنه جوان
از بوي ما رميده آهوي بدگمان
شايد هنوز
با گردن سفيد بلندش بر تپه غروب
نزديك يورت خلوت ما ايستاده است
شايد هنوز
شامه سپرده است به بوهاي ناشناس
و گوش داده است به اصوات دور دست


وسوسه

۳۱ بازديد
 

سينه كشان فراز مي شوم اما
شوق بلندا و فتح قله ندارم
چيزي
وسوسه ام مي كند
كه در آن بالا
لحظه اي
طره برفين به باد سرد سپارم
رو در روي آفاق دور


يادگاري

۳۲ بازديد

 

روزي كه به ميعاد نيامدي
به سايه تلخ اين سدر كهنسال
نگران جهت ها نشدم
نه هيس هيس بيشه پريشانم كرد
نه مويه گزها
كله گرفته
از هجوم تشباد
رنگ برشته گندمزار
و بوي گرمسيري كنار رسيده
غريزه بي قرارم را برتاباند
و اشتياق كشمكشي از جگر
به پنجهه ها شراره جهاند
چه كسي آمده است و كي به ياد مي آورد ؟
وسوسه بيهوده اي
هر از چندمان به سايه مي كشاند
تا ياوگي افقها را
آرايه اي از خيال برآويزيم
به سايه شيرين سدر
در بوي گرمسيري كنار رسيده مي پيچم
همين كافي است
و افق ها را به نيشخند زخمه مي زنم
پس به خنجر سوزاني
تصويري حك مي كنم به درخت
و كركسي بر آن مي گمارم
به رسم يادگاري


همين جا

۳۱ بازديد

 

خوشا غريب وطن باشم و بخوانم غمناك
فراز همين شاخه هاي سوخته
كدام قناري گل در گلو
نداي اين پرنده سرگردان را
پاسخ خواهد داد
به جنگلي از كندههاي كبريتي ؟
پرنده اي كه در آغوش سوسن و نرگس
بيضه شكسته
چه مي داند اين صداي زخمي
از حنجره بلبلي
يا گلوي خراشيده بومي است ؟
و اين گلوي چك چك از نواي زهر
ميان خرمن نسرين و رازقي
چه بخواند
كه برنياشوبد آرامش باغ را ؟
خوشا غريب وطن باشم و بخوانم راز
بر همين شوره زار و
بس


همه درياها چشم مرا به دوش مي برند

۳۲ بازديد

 

همه اين دريا ها
چه ژرف سبز
چه بي ژرفاي گل آلود
چشم مرا به دوش مي برند
مگر كجاي جهاننشسته اي
اي الهه تنها
بر كدام كرانه
كه تمامي دريا ها
تنها چشم هاي مرا به شنه مي كشند
به هواي كرانه هاي ناپيدا ؟
هواي همه كرانه ها باراني است
و بر هر كرانه اي الهه تنها
دو زانو نشسته بر سنگي
و دور دست ها را مي كاود
تاريك و خيس و براق
تا دريايي فرا رسد
و بر زانوانش بپخشاند
چشم مرا


وصف

۳۲ بازديد

 

بنشين تا بنويسمت
برخيز تا ببينمت
بخرام تا بخوانمت به آواز چكاو و قناري
واژه هايم
بر تابستان پيكرت عرياني
بر زمستان اندامت
كرك و مخمل و باراني است
واژه هايم
زلف و گريبانت را
عطر و ستاره
وحجاب و وسوسه اند
ترانههايم
به هيئت اندامت
در ايوان و اتاق
در آشپزخانه و حياط
مي چرخند
مي خندند
مي لندند و مي خوانند
واژه هايم
به زلالي دستت
و به ظرافت انگشتانت
بر ككل لادني مي بارند
ساقه ياسي مي كشنند
و شهوت ككتوسي را بر مي انگيزند
چه روز بود
از چه سال
پگاه يا پسينگاه ؟
كه از بيشه زار خيالم بيرون خراميدي
گيسو حجاب عرياني
و شرم را
شيطان شكيباييم كردي ؟
چه ش ب بود
به چه ماه
كه به تالار شعرم درآمدي
پيدا و پنهان از پس ستونها
و يورش بردي به خلوت پرهيزم
به شور و كرشمه و آواز ؟
برخيز تا بسرايمت
بخرام تا بخرانمت
پيش اي تا ببوسمت


هشدار

۳۰ بازديد

 

تو نيز خواهي آمد
اي ماهي تپنده تاراب خون هنوز
و باغهاي دنيا را خواهي ديد
پشت حصار هاي بلند دنيا
درياهاي دنيا
كشتي نشستگان و كشتي شكستگان دنيا
و تشنگان ساحل دريا را
خواهي ديد
اما
هشدار اي نيامده
كه سيب را نچيني
از باغهاي دنيا
كه ماهيان رنگي چالاك
چشم ترا به دام نيندازند
هشدار
زيرا تو نيز چون ما از روزنه
بايد به يك تماشا دلخوش كني
و يك سبوي نيمه پر از دريا


وهم سنگ

۳۲ بازديد

 

سنگم
سنگ سنگ
بي كم و كاست
و چنان در آغوش فشرده ام خود را
كه رهايي را
گريزي جز شكافتن نيست
سنگ سنگ
با اين همه اي رود سبز تابستاني
از فرازم بگذر
ساقه هاي سست آبزي
و خزه هاي بلند را
بگريزان از من
و درنگ قزل آلا را
بر گرده هايم جاوداني كن
بر سنگم زندگي
خيس و سرايان مي گذرد
و زندگيم
گوهري است غريب
يكي شده با ذرات جهان
چنانكه يكي شده ام با جهان در او
خشك و خاموشم مپندار
پر آواز و خيس و خاموشم
خاموش نه
مدهوشم
اي رود سبزم
از كناره هايم بگذر
منقار سخت بارانيت را
بر جداره هاي جان كيهانيم
پياپي فرود آر
همين فردا خواهي ديد
كه خواهم تركيد
و زيباترين شقايق جهان را
ارزاني چشمانت خواهم كرد