من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

از آن چه هست

۳۲ بازديد
 

هميشه
از آن چه نيست سخن مي گوييم
از آب در بيابان
و
در خانه
عشق و نان
اين گونه
انگار زندگاني را زيباتر مي يابيم
هميشه
از آن چه نيست بلندتر سخن مي گوييم
از مهرباني در مهماني از شرف در سودا
از داد در بيداد جا
تا بوده
اين گونه بوده قصه ي ما
دنياي ياوه را انگار
اين گونه گواراتر توانيم داشت
كنون بنشين
تا باري از آن چه هست سخن بگوييم
از دروغ بگوييم كه حرام است اما
مانند قارچ از فراز ديوارهامان بر مي خيزد
آن گونه
كه جاي گندم و گل سرخ را تنگ كرده است
همين


كابوس در پارك

۳۳ بازديد
 

ناگهان درختان پاركهاي وطن
تكاوران سبزپوش دشمن شدند
و ما
محصور ميان برگها و ساقه ها
كه نيزه و زوبين ها
مثل نهال هاي توفان زده
پا در گريز و پا در بند مانديم
چه گذشت ؟ افسوس
افسوس سايه ي خنگي و جرعه ي آبي سرد
و گذاري فارغ از كوچه باغ ها
اما
كنون كه تمام درختان وطن دمشنند چه بايدمان كرد ؟
آهاي ! حاشيه نشينان كتاب ها و اجاق ها
ما
براي جنگيدن تفنگ نداريم
نه براي گفتن دهاني
نه براي زيستن سايه اي
نه براي مردن گودالي
اي ! ياي


بمان و ببين

۳۳ بازديد
 

ببين
قفس باران را
چگونه فرو مي نهد
دستان آسمان
افق تا افق سيمهاي نازك نقره
فرود آمده اند
بر اين پاهاي دراز شتابان
پرنده ي آذرخش مي آيد
شيهه كشان
و مرغابيان خيس زخمي
به نيزارهاي ساكت مي افتند
بمان و ببين
پرنده ي خورشيد
چگونه از اين دام تواند گذشت
فروتر مي دهد قفس باران را
دست آسمان
بمان و ببين
چه صيد بي پر و پايي است
در اين قفس نازك
عقاب زمين


باغ مشروط

۳۳ بازديد
 

اگر تو پرنده نباشي
اين باغ سايه هاي كريهي است
سبز
به رنگ لباس گروه جراحان
طلسم شده در آمد شدي
مطمئن و بي عاطفه
اگر تو پرنده نباشي
اين باغ معبدي است
و سروها و سپيدارها نمازگزاراني طلسم شده در ابديتي بي ايماني
جهان سنگ مي شود
وقتي تو پرنده نباشي
تو پرنده نسيتي و همين دم
جهان سنگ شده است


تشييع

۳۴ بازديد
 
پرنده مانده و اين خيزران و تاباتاب خوابي كه كامل نمي شود
نمي نگرد به فراز
آبي ها آبي ها
خوابي كه به خاطر نمي ايد
و
با جوباره اي نازك
به بيشه هاي تاريك مي رود
گهواره اش همين جاست و گورش
اين جا كه زاده شد
در آفاق تير كماني كوچك
اين جا كه بر آشيانه خوابيد و فرزند زاد
در قلمرو مار
و لحظه ي دگر
بر شانه ي مورچگان كه تشييع شود
باران خواهد باريد
و گوشه اي از آسمان آبي خواهد شد

تمشيت

۳۴ بازديد
 

جنگاوري نهان ستيز و سخن ابزار است
شعر از بهار و گل سرخ مي گويد
ميان گل سرخ
بر صندلي سرخ بنشانيدش
ديوانش را بر زانوانش بگذاريد
اينك ورق بزنيد
برگ به برگ دفتر زخمش را با پنجه ي نمك
تا شعرهاي سرخ بخواند به عربده
و واژه ي نهايي تاريك را مكرر كند
بي اعتناست ؟
پس در كتابخانه اش بنشانيدش
و شعله بر فتيله ي جانش بگذاريد
باشد كه اين چنين
يك سر كتابخانه هاي جهان
به رنگ آتش و گل سرخ شوند


ديوانه

۳۵ بازديد
 
ايمن از تهاجم دشنام و سنگ
بي خيال گزمه و گزند
ديوانه اي
در كوچه هاي شهر مي گردد
قفسي است شهر از باران
در دست آسمان
باران
آن سوي تر رباطي مهجور كه فرو مي تراود از خويش و به چشم زدني
مكرر مي كند
ويرانه ي باستاني خود را
قفسي است باران در دست آسمان
تماشاچي تنهايش
ديوانه اي است
و پسنگاهان كه فرود مي ايند به هواي آغل
گوسفندان و انسان
ديوانه
نيلوفري است كه بالا مي رود از درخت شب

تعبير خواب دلقك شهر

۳۴ بازديد

بي اعتنا چنين چنگيزي
پا درميان خواب قومي نمي گذارد
اين داستان
شب هاي روزگاران را كوتاه كرده است
آن سان كه خواب ما را
اين گونه ناروا به درازا كشاند
اما
پادافرهي چنين خودمانيم
كي ديده و شنيده جايي قبيله اي
اين گونه رام
در چشم هاي بنگي سردار پير خويش بخوابد
بي آن كه خواب دلقك شهرش را
تعبير كرده باشد ؟
تعبير نه كه هرگز باور نكرده ايم
بي اعتنا چنين
كهپاره اي
در كوره راهي بي برگشت
افتاده باشد امروز

نامه

۳۵ بازديد
 

نامه به نام تو باز شد اما
كبوتر قاصد
از بام برنخاست
گلي كه در غرابت پاييز مي شكفد عطري سودايي دارد
پيامي از دل شادي
خسته از راه دراز
كبوتر قاصد اما
از بام بر نخاست
مگر نه نامه ي تو از نصف النهار ديگري مي ايد
مگر نه تو كنون
در فصل ديگري هستي
فصلي كه اگر نه بهار پاييز نه نيست
و در جوار گل بهي اندامت گل
افسرده نخواهد شد هرگز
مگر نه تو
از آبخوار ديگري مي نوشي كه چشمه در نهايت خود دريا دارد ؟
كبوتر قاصد اما
از بام بر نمي خيزد
در انتظار برگي پيغامي ؟
به برگ زرد هلاهلش اشاره دارم
برگي هميشه زرد از بهار كاغذي آسمان روز
ناه به نام تو در آتش افتاد
نوميدي از فراز شعله فرا شد
كبوتر قاصد
از بام پر كشيد


تنها همين خسوف

۳۳ بازديد
 

نه آفتاب حادثه است نه روز
كه چيز ها را
با پوست قديميشان
در نور مي گذارد
تنها شبي مجال داريم
همين خسوف سرد طولاني
كه جازهاي بومي مان را
از خواب دودنك مطبخ ها
بيدار كرده است
تا چيز ها و خود را
در واژه وارهاي تاريكي برخيزانيم
كه از هراس باستاني مان پر مي كشند
و از چاهسار كابوس هاي هر شبمان آب مي خورند
نه آفتاب و نه صبح
تنها
ظلمت چراغ هاي پنهانش را دارد
چراغ هايي دخيره ي پايان كهكشان