فصل بانوي بي هنگام

مشاور شركت بيمه پارسيان

فصل بانوي بي هنگام

۳۹ بازديد
 

۱- بانوي بيهنگام
مي ايد و مي نشيند و
دستور مي دهد كه بشنود
بانو !‌ به كشف آمده اي يا فتح ؟
اين سرزمين كوچك
پيوسته انتظار سم سواراني داشته با ضريب همين گام هاي سرخوش تو
اين سرزمين كوچك از ديرباز
عادت به فتح شدن داشته
بانوي بي هنگام از سرود و ترانه مي گويد و مي آشوبد مژگانش
و گريه اش به نعره ي نرگس مي ماند
در شعر شوخ حافظ
بانو
اين گريه را تمامي گل ها دارند
وقتي نسيم ني لبكش را
با قطره هاي باران صبح كوك مي كند
بانوي بي هنگام
به شعرهاي تلخ تري چشم دارد
و شورخند زنان برميخيزد
و خنده اش به شيهه ي گل هاي شيپوري مي ماند
در شعرهاي من
و دور مي شود
بانو
اين سرزمين كوچك از ديرباز
عادت به دور شدن ها دارد
با رپ رپ سم اسباني
كه دور مي شوند و غنيمت ها را بر ترك مي برند با ضريب همين گام هاي سرخوش تو
2- بانوي بي هنگام
از آبهاي عصر مي ايد
با گيسوان خيس و اندامي از روح تلخ زيتون زاران
بانو
تو روح رود باراني يا
جان شريف باران
كز بيشه هاي واهمه مي ايي
و آبگين شرم مي شكني بر ايوان
بانوي بي هنگام
از ستر خيس باران در مي ايد
و خرده آبگينه ي شرمش را بر مي چيند از ايوان
و بانگ مي زند به خالي خوابم
شعري بخوان
شعري كه با هلاهل جوشانش
خون بتركاند از مفاصل اوهام
بانوي تلخ !‌ بانوي بي هنگام
در اين قفس چه مي كني
در اين رواق كوچك كهنه
دراين صدف كه طاقت آن در شاهوار ندارد چه مي كني
رو در طلوع نيزاران بگذار
با آفتاب يكي شو
3- بانوي بي هنگام
به قايق گل مي ايد لبخندت
دهانت لبخند ابروانت لبخند انحناهايت لبخند
و دست هايت كه مثل بال هاي سفيد كبوتر
وا مي شوند و بر هم مي اوفتند لبخند مي زنند
بانوي دير بانوي بي هنگام
غروب نزديك است
و سايه هاي بنفش به سمت هيچ حركت مي كنند
و من
اين سوي نهر گريان سنگ
افتاده ام
پرنده ي تير خورده ي از ياد رفته
و خنده هاي تو
به قايق گل مي ايند و مي گذرند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد