شعر بي نام

مشاور شركت بيمه پارسيان

شعر بي نام

۳۵ بازديد
 

مي شناسمت و نمي شناسمت
مي دانمت و نمي بينمت خلاف بو سعيد
مي بينمت و نمي دانمت خلاف بو سينا
چه بدانم كجا نشسته اي كنون ؟ بر تفر قايقي
كه متاع ممنوع مي برد
يا در فلس سرخ ماهي مفقودي كه تف شده از كام كوسه اي ؟
در صدفي نبسته اوتاده پيش پاي خرسنگي تاريك
كه قوز كرده روبروي دريا
در انتظار قايقي كه نخواهد آمد ؟
هستي و نيستي
مثل هوا مثلا
اما
ها
آن جا كه نيستي احساست توانم كرد
در دخمه ها و سرداب ها و ... همان جا ها
جوشن اسنديار و تير دو شاخ تهمتني؟
تن جوان سهرابي ؟
يا موي بي قرار سياوش ؟
اما
تنها
در چشم خونفشان اسفنديار
ياپهلوي برادر بدخواه
يا تشت لب به لب از خون در بارگاه افراسيابت توانم يافت
در نخوات شراب جوش يزيد اما آشكاراتري
تا گردن بريده ي نوه ي پيغمبر
مي دانمت اما نمي بينمت
ي بينمت اما نمي دانمت
مثل سراب و آب
فقط به دانش عطش گردن مي هلي
انگار اين نبودن توست
كه بودنت را برابر اوهامم عريان مي كند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد