قايق ايستاد
و دريا را
به اسكله گره زد
چه ايستاده است آنجا
كناره آفاق ؟
خيال
كه بال مي دهد پرندگان دريايي را
فراز حادثه اي
كه ديده نخواهد شد هرگز
بر دريايي
كه به اسكله گره خورده است
بر آبهاي عبوس
سفر پريشان مي كند
قايقي كه متاع ممنوع دارد
در شب طولاني فراق
دلي كه عاشق است
اميد در بامداد نمي بندد
نهنگ مهاجر است
كه ظلمات را به تلاطم مي پيمايد
تا حجله سبز خليج زادگاه
حراميان
گمان كشيده
پس هر سايه و خيزاب در كمينند
و متاع ممنوع
عشق است و نام بلند
پيشاني بلندي
ايينه ستاره و انديشه
رو با كرانه هاي شب
لنگر گرفته است
در اهتزاز خيالي گستاخ
بي اسب و بي سفينه از اين ظلمات مي گذرم
و بر بلندترين تپه ها ماه
در گريبانم خواهد افتاد
پيشاني بلند و خيال گستاخ
و باد سرد شب
ظلمات را اين گله ابابيل ها بودند
كه جيغ و جاري
كردند و رد شدند
يا از فراز بام ژ انديشان
سنگ سياه توطئه بود كه
پرتاب شد
و ايينه ستاره و انديشه را شكست ؟
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد