من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

شاعر

۳۲ بازديد
 

شكيباي زندگي و شكيباي ستم
در آبي خرد
قايق به كرانه هاي جهان مي برد
آفاق بي حدود خيال را
از راه كهكشان يورتمه مي رود
به بركه اي بسنه مي كند
كه ماه در آن نمي گنجد
و با ستاره ي كوچكي
همه آسمان ها را ترانه مي كند
شكيباي زندگي و شكيباي ستم
آب و اينه نگين لب پر زده از انگشتر
زنبور هاي ستاره
و كائناتي
كه در كاسه سفالين لعابداري به زنجير كشيده است
نيكانم
اين چنين به انديشه نشستند
هنگام كه شمشير هاي ديوانه
فضاي ميهنم را پاره پاره مي كردند


عاج و لعل

۳۱ بازديد
 

نه بيشه ي عاج و نه لعل بدخش
خلنگ زاران دندان ببران است و رخنه ي زخم
شتاب كن ديوانه
سبابه به گوش
شتاب كن و چنگ به چيزي مياز
به ريسمان هاي پنهان
سنگ را طوليه كرده اند و
سگ هاي گرسنه آزادند
بخار خون و جان برشته است اين نسيم كه مي وزد از دره هاي صبح
شرار خون و قلب دريده است
اين لاله ها كه مي شكفتند از بخار فضا
نه بيشه ي عاج و نه يشم علف
نه مخمل چمن نه ل لادن
دام است و دام از همه رنگ
شتاب كن ديوانه
پوشيده چشم شتاب كن و منگر
به مخمل يوز و گليم پلنگ و جوع گراز
به بيشه زار دندان ها
سنگ ها را
به ريسمان هاي پنهان طويله كرده اند و سگ هاي هار
شتاب كن ديوانه


آواز درختي

۴۱ بازديد
 

در خانه ام درختي است كه مي شناسدت
با شاخه هاي در هم
فالي مي زنم
برگي به شبنم آغشته مي گويد آري و
با باد روانه مي شوم
بغل گشاده بر آبي هاي دور
در خانه اي درختي است كه مي شناسدم
و چون فرا مي رسم آنجا با باد
شرمي زنانه
طالع مي شود از گل هاش
فراز آغوشي بسته
در خشكسار زمانه
باغي ناپيدا حضور دارد كه ما را مي داند
و گاه كه به سايه سار ناپيدايش قدم مي زنيم
پرندگاني مي خوانند
كه از كرانه هاي افسانه آمده اند


خواب مجوس

۳۵ بازديد
 

۱- تولد
ناگاه باغ سكوت مي كند از حضور سپيده ي جوشان از ابر
گل سرخ باز مي شود خدنگ شبنمي از كمانه ي گلبرگ رها نشده
گم مي كند در اغتشاش گمان سمت آفتاب را
و باز مي گردد و ناچار مي ايستد
در ناله اي كه شكل واژه ي نوزايي است ميان هوا و گلبرگ
مارال ! تو تصوير بي قرار آبي در نازكاي گلبرگ
يا انعكاس لرزان گلبرگي ر آب بي قرار ؟
پس ‌آسمان چرا
از چشم هاي بسته ي تو آبي بر مي دارد
و خانه در مهاجمه ي شور و شادي و بيم مسير عاقل خود را گم كرده است
2- زائر
ستاره بر نيامده است
روياي مژده بار دوشم برفي
بر شانه ي برهنه ي آفتاب بود
تمام اين سفر سخت
تا اين چكاد برفين را
دنبال باد آمده ام
دنبال آب هايي ه چشمه در عطشي كور داشته اند
ستاره بر نيامده
گريوه از نشان عبور بي خبر است
تالاب ها
تاريك و خاليند
و تنگه خاطره ي زنگ را به خاطر ندارد
به لوح زبرجد هم
جز اين كلام فرسوده از آن همه نوشته ي موعود
چيزي نمانده است
بايد دوباره برگردي
آري هميشه برگشت
برگشتني دوباره و صدباره
و خواب ديدن از نو
از نو ستاره اي كه فرا مي دمد از غرب آسمان يا آسمان مغرب
و جاي آفتاب فرتوت را ميگيرد
3- بازگشت زائر
بيهوده بود رويايم بر مي گردم
تا بر گريوه ها نشانه ي برگشت را مضاعف كنم
در تنگه
پژواك دور زوزه ي گرگي بازم مي دارد
انديشه مي كنم : اين هم
پژواك پوك خواب فراموشي است
كه در گلوي اعصار سنگ منجمد شده است
ديگر نه گرگ نه ستاره نه نوميدي حتي
4- ترجيع
در خشكرود حاشيه ي شهر راهبه اي كور و كر
چراغ لامسه ي خواب رفته و شامه ي عقيمش را
در راه جستجويي مرموز
در دخمه ها و اشكفت ها به كار انداخته است
در اين حوالي چاهي مغاره اي است بايد باشد
كز آن قرار بوده اختر برخيزد
و ماه سرد را دوباره مشتعل بكند
و آفتاب فرسوده را
خواب برادران ما نتواند دروغ بود
5- ظهور
ماهور سبز را
طرح شتابناك دختركي گلپوش
چون گردباد رنگيني
مي پيمايد
و پروانه ها و بره هاي گلگوش و زنگوله هاي شيرين را
سمت چراغ هاي نزديك
هي مي كند
مارال را
ما گاه ماريا هم مي خوانيم


وست وود

۳۲ بازديد
 

چه مي كنند اينجا
اين چهره هاي ديروز اين چشم هاي ديروز اين قلبهاي پريشب در فردا ؟
كجا مي روند اين پاهاي فردا در ديروز ؟
چه مي كنند
اين واژه هاي پرسه با چشم و موي مشكي
در خيل واژه هاي با چشم هاي سبز و با گيسوان بور ؟
خيال و عشق
شانه به شانه نفرت و دل كنار فلز
چه مي كنند
اين خنده ها كه انگار الان از پستو هاي دلتنگي آمده اند و در خيابان مي گردند ؟
چه مي كنند اين دلتنگي هاي خندان ميان خندان هاي دلتنگ ؟
هاي ! وست وود
گذارگاه پاهاي مردد عصر در عصرهاي محقق جادو
وست وود نئون ها و كامپيوتر
وست وود واژه هاي مهاجر
در ريشخند ليزر
كه عشق كول به كول نفرت
و دل د كنار فلز
در طول تو شتابانند
و چه شتابي ! كه مثل شتاب ريگ است پيش سيلاب
هاي! وست وود ! من چه مي كنم اينجا ؟
اما
من مي روم كه لبخندم را به پستوهاي دلتنگي برگردانم
و حيرتم را بگذارم
از زهر كينه كمي سبكتر شود


شاهدان غايب

۳۱ بازديد
 

كالاش چشم كارواني آمده از كرمان
چاووشخوان قافله مردي است بي دهان
و بادها حكايت او را
از تارهاي صوتي بر مي دارند
بر پودهاي گريه مي اندازند
و شال بي قرار آوازي
به اهتزاز در مي ايد
تنها نه چشم ها و دهانها تلف شدند
ديدن هزار بار بيش و گفتن هزار بار بيشتر
اين است كه ديگر نمانده شاهد گويايي
از برج هاي چشم
از چاه هاي سكوت
اين برجهاي واژگون صدا
وز خاك هاي دهان ها
تنها نه چشم ها
گل ها و گونه ها و تماشا هم تلف شدند
اين است كه شنيدن
هرگز نمي رسد به ركاب ديدن
به شهر مكوران
كالاش چشم كارواني آمده از كرمان
و حدقه هاي دلاور مي جويد
تا چشم هايي روشن در آن ها بگذارد
كه تاب بياورند تماشاي بازي نابكاري را
كه صد هزار كرمان با صد هزار چشم و دهان و گوش
طاقت نخواهد آورد يك لمحه ديدنش را
يك لحظه گفتنش را حتي شنيدنش را


آواز آخري هابيل

۳۵ بازديد
 

بحل كردمش اگرچه به خونم رحمت نكرد
غر غشه ي خون من اما
طنين تقدير بود از مغاره ي ابتدا
كه بايد از كمرگاه هزاره ي رسوا
بر مي پركند
پژواكي هزار آوا
اما برادرم ! مبر از ياد
كه شستن دستان از خون برادر را
اهريمنت آموخت تا
ميراث نامبارك انسان باشد براي ابد


دو طرح

۳۱ بازديد

 

۱

به دندان هفت گرگ دريده شدم
و چون سگان نجات
به خوردنم يله گشتند
به خنجر بلند چوپان سر بريده شدم
2
صياد و صيد در تك و پو بودند سمت غروب
و شب كه در رسيد
ماه بلند گردن آهو بود
كه در محاق تيغه ي خنجر
تاريك ماند


هديه به نور شجاع

۳۳ بازديد
 

اين شعر را به سپيده دم تقديم مي كنم
حضوري
ساده تر از فلق كه در آن
خواب از خواب برخاسته است
و گرد خودش گل ها را ديده است
كه از بس كه تا سپيده گپ زده اند خسته و خواب آلودند
و آب را ديده است
كه مي رود ناهموار
تا لاله هاي دامنه را در آفتاب برخيزاند
اين شعر را به سپيده دم تقديم مي كنم
كه صبح را با زلف بورش
عبور داده از گريوه ها و گردنه ها
بي آن كه جانوران بي گاه را
ديدار كرده باشد
اين شعر را به صبح همين امروز تقديم مي كنم
به خاطر گل زردي كه از ميان فلق هديه كرده است به من


دريا ديگر

۳۱ بازديد
 

دريا ديگر نه مرمر و يشم است نه خوابگاه پريان مرواريد
قايقي مي رود بي سرنشين
و محموله اي مي برد كمي نوراني تا به ساكنان كمي مومن تر آن سوي آبها بفروشد
قايقي مي ايد به لنگرگاه متروك مي خزد
تا محموله هاي بي نور قاچاقش را تحويل دهد
دريا ديگر نه مرمر و يشم است نه خاستگاه پريان مرواريد
دريا
درياي تاريك قايق هاي بي سرنشين است
قايق هايي كه
ويروس زار مي آورند از آن سو
و مرده هاي ديوانه مي برند از اين سو