در شهر يك مجسمه بيدار است
چه روز چه شب
در شهر يك مجسمه بيداراست
تنها دو چشم سنگي بي مردمك شيشه اي حتي
با نگاهي ثابت
كه هرگذرنده مي پندارد به جانب اوست
كه هر گذرنده مي كوشد
خود را از اين نگاه كنار بكشد
از اين نگاه كمي سخره بار و كمي غمناك
اما كنار كشيدن ممكن نيست
از منظر نهان
هر كس به راه خويش روان است
و هيچكس در انحناي گماني
گمانه نمي كند
اما هميشه سرزنشي هست انگار
كه عابران
از دام آن رها نتوانند شد
كه دست و پاي خود را گم مي كنند
كه خط عبور آن ها
كج گيچ
و شكسته مي شود
و مي گذرد از خطوط ديگر
كه نبايد مي گذشت
و قطع مي كند عبورهاي ديگر را
كه نبايد مي كرد
و شهر ناگهان
به طيف هاي درهمي از رفتارهاي گيج ومكرر
تبديل مي شود
به طيفهاي درهمي از رفتارهاي منگ مدور
با اين همه
در شهر يك مجسمه فقط بيدار است
چه روز چه شب
تنها دو چشم و نگاهي سنگين و سرزنش بار
و پوزخندي قاتل
بالاي شهر
ايمن ترين پرنده آشيانه به خودي فرسوده دارد
پشت خاكريزي بيهوده دور و فراموش جنگي بي حكايت
از سرباز مرده در آن سال ها
اسكلتي مانده در مهتاب سفيدتر از مرگ
با شقايقي دميده از خم دنده ها كه ترنمي سرخ را
تا سپيده دمان مي وزاند در فضا
و نگاهي تاريك از جمجمه
كه از آن به رعشه مي افتد بدر
سرنيزه اي پوسيده در پنجه هاي مردد
كه اشاره به سمت رو در رو دارد به سمت سينه اي كه نيست
و خود فرسوده
فراتر از جمجمه افتاده و جفتي پرنده ي جوان
سپيده دمان
پر مي كشند از آن
و دره را به جنجال مي آرايند
اگر بر نيايد شمايل تو
كنار اين اندوه
خنجر خواهد روييد
ثعلب ها گل هاي گورستانند
از ميهماني آن ها مي ايم
رنج
در سبزينه هم جا خوش مي كند
درد در ككتوس و زرخم بر نيزه هم
گل مي دهد
به تماشا كه بيايي اما همين تشويش در استخوان هايت آشيانه خواهد گرفت
كسي به زمستان
دسته بنفشه اي نداده بود نه ساقه ي نرگسي
همان شاخه ي مورد بود كنار اينه ي عروس و خاك خيس خورده ي كور
و بوته هاي ثعلب كه سال ديگر خواهند آمد
اگر بر نيايد شمايل تو
كنار اين بغض آتش خواهد جوشيد
ثعلب ها به آتش زير خاكستر بيشتر مي مانند تا خنجر در غلاف سبز چرمينه
سخن سبزينه و مهر بي هوده است
كسي درخت ها را به باغبان آتش فروخته است تا زمين
هميشه قلمرو و ثعلب ها باشد
اگر شمايل تو نيايد
نخستين جبهه
كنار همين گورها گشوده خواهد شد
سياووش آنك
پيشاپيش مردگان جوان
بر اسب سياه
به جوشن آتش ايستاده است
به نون و به ني سوگند
كه اولي را
تا در ميان دهان هاي سرگردان قسمت كنيم دومي را
تيغ ستيز با جهان نا ايمن كرديم
يكي بود يكي نبود
دو خواهر بودند دو دهان سرگردان
دو تن لرزان عور
رو به روي باد سرد گرسنگي
گرمگاه آن ها لب تنور
اولي را اميري بود
دومي را فقيري
يكي بر سمور و
آن ديگري لب تنور
سمور و سيري عاطفه از اولي ستاند و
خاطره هم
و بي جواب ماند لابه ي دومي
به نون و به ني سوگند
لب تنور بمانديم عمري تا نان
پر نكشد بي هوا به سفره ي دو نان
يا
پر نگشايد جان
با آخرين رمق ها از تن هامان
پلك كه زديم اما
نون رفته بود
خوشبو و گرم
بر سفره ي سمور و
دومي ها همچنان
لرزان و عور
لب تنور
يكي بود يكي نبود
دو خواهر بودند و
يك دهان سرگردان
نون كه گريخت ما
ني را به جفت ني لبكي بستيم و تا سپيده ي رستاخيز
خوانديم
لب تنور گذشت و شب سمور گذشت
زخم براي چكاندن
از روزها اجازه نمي گيرد نه براي درمان شدن
تراز نمي شود به تقويم طول سال زخم
ژرفاي آن است كه مدرج مي كنند گره به گره
زمان را
هر زخم
هر لحظه زادروز خود را سور مي دهد به درد و ناسور
و
هر لحظه هر كجاي فاصله
آغاز قرن ديگير است
تاريخ پتياره اش را
نه برگ اول تقويم
نه برگ اول بعد از آن ابتداي واقعه نيستند
سال از ميانه آغاز مي شود
تا
در چرخش گيج اش
به ابتدا برگردد
به درد
و برگ آخر اگر كبيسه ي سال زخم باشد
برگ نخست نحوست محض است
زخم براي چكاندن از خون
و درد براي جاودانه شدن از تقويم اجازه نمي گيرد
جدا كه شديم به ساعت ماسه اي
نيمه زمين به شيشه ي تاريك بود
و آن كه در آن بالا
سايه ي دراز تنهايش بر شن زار از سامان مي گذشت
تو بودي يا من نمي دانم
زني
سراسيمه ي روياي خود از هر اشكوب ظلمت كه فرو افتاد
سردابهاي تيره تر در انتظارش بود
به قاف فروردين كه رسيدم
در ايينه ي سياه جواني ام را ديدم
سرگرم نيم تاج مقوايي و شمعدانهاي فرسوده
كجا
جا مانده بودم در آن لباس سفيد
كه ناهمرنگ بخت و باور خود بود ؟
بي تو
اين نيمه ي روشن رانمي خوابم
با اين سايه ي دراز و تنها كه مي رود از من
نوميدتر و خسته تر از جان گران پايم
اگر بازايي راز جستحجوي ترا فاش خواهم كرد و خواهم خواند
اي طاووس ! تو خويش را در پر خويش گم كرده اي و پر خويش را در چمن خوابها
و در اينه ي تاريك جز وهم باز نخواهي يافت دريغا
زني سراسيمه ي خواب ها
به كسوت عروس گريزان از حجله
به كودكي ام كه رسيدم عروس را گم كردم
و چون به جستجوي هر دو بر آمدم
از هر دو دور شدم
بر اين اشكوب معلق كنون ... دريغا
به ساعت ماسه اي بود كه از هم جدا شديم
و تمامي زمين به شيشه ي تاريك بود
مردگان
چنان وانمانده پشت سرم
تا نشنوم به پوست سوگسرود تبارم را
هنوز
در آشيان شروه به سر مي برم
آنك
درخت به درخت فاخته هاي نخلستان
يكي شليل مي كشد از ژرفا
كوكو ؟
و ديگير
پژواك مي دهد صداي او را
از ژرفاي ديگر
كوكو ؟ كوكو ؟
چنان
وانمانده ايد پشت سرم مردگان جوان
در دام شروه هاي شما
به سر مي برم
شليل كشان
اينده هم
از روبرو كه بياييد
مي بينمتان شليل كشان
كجا رفتند آن رعنا جوانان
كجا رفتند آن پاكيزه جانان
يكي از وادي محشر نيامد
كه تا با ما بگويد حال ايشان
از روبرو كه بيايد هم
از بزم همسرايي سرنا و ني انبان
كمند شروه مي اندازيد
بر كنگره ي ستاره و پندار
و كبك
پر مي كشد و پرستو
نماز مي شكند
حضور سوگوارتان را
چنان دور نمانده ايد
پشت سرم
كه نشنوم
خروش موريانه ي سقف ايمان استوارتان را
فاخته به فاخته
شليل مي كشم و مي پرسم
نشان آن به قهر رفته برادر را
از بانگ بازگشته ي خود از كوه
كوكو ؟ كوكو ؟ كوكو ؟
بانوي رنگ ها
از ديدار آبي ها
چه مي آورد
جز لبخندي
كه بركه ريگ قرمزي است
و دنداني
كه تلالو مرواريدهاي نبسته
به اينه تقديم مي كند
سبز رفته و گلگون برمي گردد
از ميانه گيلاس ها
با گونه اي
و لكه سرخي
جگر چلانده گيلاسي
كه ستاره را
به خسوفي دل انگيز مي آرايد در بركه
بي نياز نماز وحشت و طلسم هياهو
چه مي دهد به من اين جان زيباي گندمي؟
شيهه ظريفي از خنده
كه مادياني
از دشت هاي خاطره
روانه مي كند به امروز و مي آرايدش به رويا
در فردا
بانوي رنگ ها
گيلاس ها
جگر چلانده مرا ارمغانت كرده اند
و تو
سيب دلم را كه گاز بزني
شعري از آن بر مي ايد
كه زخمي لذيذ و آهي رنگين است
بانوي گندمي
از ميان گندم ها
چه مي آورد
جز وسوسه گناه ؟
۱
بر من خروس را منت نيست
نه موذنان كودكي را
پيش از گنجشكان و پيش از سپيده بر مي خيزم
تا ناشتا فراهم آرم آفتاب را
يك سيني پر شبنم
يك روز غبار
يك استكان تخيل با شير و قهوه ي رويا
و
يك كهكشان شيري فكر
وقتي خروس مي خواند
من چاي اولم را نوشيده ام
سيگار اولم را گل كرده ام
و سطر ناب نخستينم را
مصراع اولين
وقتي كليد جادو چرخيد
در قفل روح
آزادي برگ
خنياي جان و ماده آغاز مي شود
صدها هزار ياخته ي پير
زير فشار حس
تبخير مي شوند
گل مي دهد بدن
جان آبيار مي شودش
صدها هزار ياخته ي نو هجوم مي آورند
و خاكريزها را اشغال مي كنند
نور و نوا
فواره مي زنند از دل سنگرها
وقتي كليد چرخيد
و باز شد بدن
و روح منفجر شد
در گرگ و ميش ذهن
ديگر نه بامدادي داريم
نه شامگاه
ديگر نه نيمروزي داريم
نه نيم شب
خط مدرج
و مستقيم زمان به هيات هضلولي
ساعات و لحظه ها و شبانه روز را
در هم مي آميزد
و روز و شب
امروز و دي
امسال و پار و فردا
و قرن ها
در بيضي يگانه اي
كانون به هم تعارف خواهند كرد
و آفتاب
يك جام شير گرم جمل مي نوشد
يك بافه نور در طويله ي ثور مي اندازد
و جرعه اي شرنگ به عقرب مي بخشد
پيوسته نيز بر عدالت ميزان است
منجوق به زنان عشاير
و نقل كهكشاني به كودكان
و آب آسماني
در كاسه ي سفال جذامي ها مي ريزد
و كندوي غزل را
سرشار مي كند از عسل گرم حس
در گرگ و ميش ذهن
هذيان پرت بوالحسني
عقل سليم ارسطويي است
و نعره هاي كافوري حلاج
ايمان محض مصطفوي
در گرگ و ميش ذهن
فرزند سام نوح نيما را
در دره هاي كنعان مي گرداند
و دختران سليمان پادشاه
با كودكان وحشي من موش و گربه مي بازند
در سايه سار گزدان
در گرگ و ميش ذهن هندسه شعر
ترسيم كامل حلزوني دارد
و هيچ خطي هرگز
آن قدر راست نيست كه روزي
در نقطه اي گره نخورد هر دو انتهاش
مانند تار زلف تو
در زير گردن من در گرگ و ميش صبح
2
در گرگ و ميش ذهن
روز از كرانه هاي مغرب بر مي ايد
و آفتاب
در مطلع رفيعش مي خوابد
تا سايه هاي جادو
سحر غريب خود را
بازي كنند
و سايه هاي جادو
از باد زاده مي شوند
بي بال در فضا حركت مي كنند
اريب
از پلكان ابر پايين مي ايند
در رسيمان سست هوا چنگ مي زنند
و تاب مي خورند افق تا افق
و تاب مي خورند شفق تا فلق
و تاب مي خورند فلق تا شفق
بر آبهاي نقره فرود مي ايند رقصان
خود را به موج مي سپرند و سپس
در نيمه راه از موجي
بر موج پس رونده سوار مي شوند
و باز
در فاصله ي دو موج موازي
سرمست مي شتابند و
ديوانه وار رقص مي آغازند
در فرصت نهايي
بايد زمينيان را مسحور خود كنيم
تا دل به رقص جادوي ما خوش كنند
تا سر به سحر بابلي ما بسپارند
و رنج كار و گرسنگي را
روي دفينه هاي خداداده
خاطر به كار خواجه ي ما خوش كنند
دنيا نيرزد ... اي دوست
تسليم پيش آمده باش و خوش ! دنيا جهنم توست دنيا زندان توست
خاطر به حرف دلقك خود مسپار
بيهوده سر مكوب به ديوار
رزق تو از ازل شده تعيين
ديگر چه غم اگر
و دلقك از فراز موجي قد مي كشد
تسخر زنان و مي خواند
تعيين ولي نه تامين
تعيين بلي ولي هميشه كم
در گرگ و ميش ذهن
از باد زاده مي شوند
بي بال در فضا حركت مي كنند
بر آبهاي گلگون مي رقصند
و آفتاب را هميشه به تلبيس و سحر
بر تخت زرنشانش
خوابيده مي طلبند پشت كوه هاي سياه
در گرگ و ميش ذهن
در گرگ و ميش صبحدم اما خورشيد
مژگان نورافشانش را وا مي كند از هم
و بادهاي جادو را در مي پيچاند
و گله هاي سامري
چون برگ هاي خشك
از پلكان موج فرو مي خزند
و پرشتاب
در قيف بي ترحم گرداب مي روند
دلقك پيام آخرش را
در نيمه راه بازگشت ندا مي دهد
فرصت غنيمت است
تعيين شده است بلي
تعيين ولي نه تامين
3
در گرگ و ميش ذهن مي ايي
انگار از مسافرت قهر برگشته اي
آن گونه سر به زير و آرام
گيسو سپرده به باد
و عاطفه
دلشوره اي كه نفرت و خودخواهي را
مسموم كرده
خود بي خيال و چك
زانو نمي جهاند بالا
غمگين و شرسمار مي ايي
سيما به سايه روشن لبخند
مانند لاله اي كه رو به سپيده دم
آهسته مي خرامد بالا از سنگ
و پلك ها هنوزش خواب آلود
در گرگ و ميش صبح مي ايي
ابهام خواب و خاطره با توست
با چشم ها و لب ها
با گونه ها و گيسو
انگار شرمسار و پشيمان باشي اما
از انحناي تهي گاهت
خطي است منحني كه تا تلاطم قلب و التهاب شقيقه ادامه دارد
و ترجمان گستاخي بديعي است كه
هر چند هم پشيمان رفته اي
از آمدن پشيمان نيستي
در گرگ و ميش صبح
سرخاي لاله واره ي اندامت
شكل جهان واقعي است
كه از مه غليظ سحرگاهي بيرون ايد
تا آفتاب را
در بركه هاي منتظر ريگ و بال پرستو به بر بكشد
مانند روم مغروري
بعد از پيروزي حتي
بعد از شكست و تسليم
اگر نه كوك درون تست اين ساز
منواز
نوا و ناله وشيون بس نيست ؟
بهل كه شادي و اندوه
با گام هاي خود برايند از ژرفا
به برگ نخل
چه سبز و چه پژمرده اگر گوش بداري
ترانه از نهاد فصل
مي آورد
به آب رودخانه اگر بنگري
صدا و شكل دل بي قرار زمين بر تو عرضه مي كند
به شكل بستر رودخانه اگر بيني
به شكل عاطفه آب است
و آب عاطفه خاك
چنگت
اگر به قاعده ننوازد
جز سيم ها
انگشت هايت را تعمير كن
به موميايي ذهن و روح
كه موميايي تاريخ مي طلبد
معجوني از بقاياي اهرام و سنگ ماه
و گياه مريخ
اگر نه كوك درون تست اين ساز
منواز
اگر نه انگشتانت
تعمير موميايي روح است
به زلف چنگ مياويزش
سري به سنگ بزن
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد