پنهان به نيزار آسمان
گلي دميده غايب چشمانمان
همين كه گنجشكان
امان بريده اند از سبزينه
همين كه فراموش كرده سدر بزرگ سكون درختيش را
و مضطرب شده ناگاه كشف دل آدمي وارش را در پيش گنجشكان
همين كه من
دور از تو در كنار تو هستم پيش از سپيده دم
و گل هاي شب گشا پارس مي كنند به سمت ماه
پنهان به نيزار خدا
گل دميده غايب چشمانم ما
سبزپوش دشمن شدند
و ما
محصور ميان برگها و ساقه ها
كه نيزه و زوبين ها
مثل نهال هاي توفان زده
پا در گريز و پا در بند مانديم
چه گذشت ؟ افسوس
افسوس سايه ي خنگي و جرعه ي آبي سرد
و گذاري فارغ از كوچه باغ ها
اما
كنون كه تمام درختان وطن دمشنند چه بايدمان كرد ؟
آهاي ! حاشيه نشينان كتاب ها و اجاق ها
ما
براي جنگيدن تفنگ نداريم
نه براي گفتن دهاني
نه براي زيستن سايه اي
نه براي مردن گودالي
اي ! ياي
نه گل نه شراب
مهي ناپيدا بر باغها و خانه ها
و آوازي كه از زمين مي جوشد
بي طنيني چون نمك از دريا
چه گونه برانمش از در ؟
محنت
بومي اين خانه است و چادرهايش را
هر جا دلش بخواهد برپا مي دارد
چادرهايي از جنس آه
اگر تو پرنده نباشي
اين باغ سايه هاي كريهي است
سبز
به رنگ لباس گروه جراحان
طلسم شده در آمد شدي
مطمئن و بي عاطفه
اگر تو پرنده نباشي
اين باغ معبدي است
و سروها و سپيدارها نمازگزاراني طلسم شده در ابديتي بي ايماني
جهان سنگ مي شود
وقتي تو پرنده نباشي
تو پرنده نسيتي و همين دم
جهان سنگ شده است
اين جا كه باشي
سويه هاي اضطراب در مه مي روند
و نوميدي به حاشيه ي غروب
سنگي براي نشستن خواهد يافت
مرزنگوشي برنيامده
من اما پاييز را نمي شناسم
چرا كه هنوز از قشلاق بهار نكوچيده ام
چادر در آسمانخراش ها زده ام
خودم
بر چينه ي شمعداني ها سفر رنگ مي كنم طولاني
و كودكانم با بره هاي سفيدم آن پايين
توپ مي بازند
چراغ ها عقيق هاي زرد از مه بر مي ايند
و ايواني دودآگين در هشر
فاخته سرگشته اي را پناه مي دهد
جالا تو
از اين سفر آمده نيامده برگو چه ديده اي
ايا معابد فلورانسي
از برج هاي دندان پريده ي ارگ بم
زيباترند ؟
صيادي كه در كوچه هاي آب لوتكا مي راند
تاريك تر مي ايد يا
ماهي گير خسته ي خزري مانلي
از آبهاي گمركي ممنوع ؟
حالا كه از ديار عاشقان آزاد مي ايي واگو
ايا
پرواز يك كبوتر چاهي
از برج هاي كليساهاي ناپل زيباتر است
يا ساقهاي ترساني كه
چون كفتر سفيد نيم بسمل از ميان ماشين ها فرار مي كند
از قبح خنده هاي مسلسل ؟
بگو بگو
از طره هاي تابدار ونوس بيشتر خوشت آمد
يا گيسوي هراساني د پسكوچه ها
كه مثل آتشي از گوشه اي
گل مي كند و در نفسي دود مي شود به هوا
تا در گوشه ي دگري برافروزد سر به هوا ؟
بگذار باري
تو خواهي آمد حالا كه آمده اي
و نوميدي كنار سرايت
سنگي براي نشستن پيدا خواهي كرد
اگر اين پرده گلدار كهنه را پس بزنم
هر آنچه ببينم بيزارم خواهد كرد
اگر كنارش بزنم
نمي دانم چرا اما مي دانم
كه كوه فرو خواهد ريخت روي روياهايم
و آب ترانه هايم را در حنجره ام خاموش خواهد كرد
اگر كنارش بزنم
بيد مجنون تاريك
چهره از وحشت خواهد پوشاند و
بادام بنان اين حراميان دوباره سرازير شده از نشيب
يك سر به اتاقم خواهند آمد و به سمت تپش هايم
سرازير خواهند شد
نه ! كنارش نمي زنم اين بار
خواهم گذاشت خيال ها با كاغذها بازي كنند
و فكر
پياپي
هي
سيگار دود كند
و حراميان خسته همچنان به سراشيب تند بپوسند
كنون اگر ننويسم از شقايق نورسته اي درايندهانه ي پل
فردا شايد
بسيار دير باشد
امروز اگر نگويم آن ستاره ي ناپيدا
چه رازنك
دمساز ياس بركه ي نزديك است
فردا شايد
بسيار دير باشد
مدام و مدام
به سنگ پرتاب شده اي فكر مي كنم
كه مي رود كه به گنجشك فرود آمدن بياموزد
كنون اگر بر اين شقايق نورسته
اسرار اين دهان هيولا را نگشايم
امشب چه دسته گلي بدهم
به آبهاي كابوس خود ؟
برادرم
چرا نميشناسيم ؟
در حيرتم
مي دانم فرزند مادرمي
برادر برادرم
و خواهر خواهرم
اما
نمي شناسم و نمي شناسمت
و در حيرتم
جانوري گرفتار دور از مامن
در قفسي بسيار بزرگ به گذرگاهي
ميان صداها و چشم هاي بي عاطفه
ميان هوس هاي خام
و كودكاني معصوم و ترسان
كه درس فرداي خود را مي آموزند
رنجاندن و به بند كشاندن را
يكي ناني مي دهد يكي آتش سيگاري
يكي استخواني و ديگير لقمه ي زهرآگيني
و شلاق
كه بيرق در اهتزاز اين جشن بي امان است
تا بياموزم خويگري را
و رقصي را
كه طبيعتم نياموخته بود اين گونه
چه مي كنم اين جا در اين گذرگاه ديوانه
كنار برادران ديروزم
هم زنجيران امروز
و شلاق زنان هميشه ام ؟
و اين كودكان معصومي
كه بكارت خود را
در لقمه ي هيجاني خام
به من و صاحبان تازيانه به دستم مي بازند
تا نمره هاي خوب بگيرند
خواهركم ! بمان اين بار
مي شناسمت با من بمان و بياموز اين را
تمامي كوششم اين است
كه نطفه ي مقدس وحش را
در خويش پنهان دارم
و آن قدر اهلي نشوم كه فردا
خرگوش ها و بلدرچين ها هم
نشناسندم
در شهر يك مجسمه بيدار است
چه روز چه شب
در شهر يك مجسمه بيداراست
تنها دو چشم سنگي بي مردمك شيشه اي حتي
با نگاهي ثابت
كه هرگذرنده مي پندارد به جانب اوست
كه هر گذرنده مي كوشد
خود را از اين نگاه كنار بكشد
از اين نگاه كمي سخره بار و كمي غمناك
اما كنار كشيدن ممكن نيست
از منظر نهان
هر كس به راه خويش روان است
و هيچكس در انحناي گماني
گمانه نمي كند
اما هميشه سرزنشي هست انگار
كه عابران
از دام آن رها نتوانند شد
كه دست و پاي خود را گم مي كنند
كه خط عبور آن ها
كج گيچ
و شكسته مي شود
و مي گذرد از خطوط ديگر
كه نبايد مي گذشت
و قطع مي كند عبورهاي ديگر را
كه نبايد مي كرد
و شهر ناگهان
به طيف هاي درهمي از رفتارهاي گيج ومكرر
تبديل مي شود
به طيفهاي درهمي از رفتارهاي منگ مدور
با اين همه
در شهر يك مجسمه فقط بيدار است
چه روز چه شب
تنها دو چشم و نگاهي سنگين و سرزنش بار
و پوزخندي قاتل
بالاي شهر
سگ را
تنها براي گدايان و ياغي ها مي بندند
زيرا كه بوي ارباب ها هميشه يكي است
و آشنا
از پلكان مداين فرود مي ايم
ناني نخواسته بودم
تنها فروغ فسفري عدل
فراز سردر ايوان
چشمان زودباورم را
فريفته بود
و بر كنار دجله
آرام و تلخاكام قدم مي زنم
تنها الاغ هاي فرتوت تن به سللسه ي عدل مي سايند
تا خارش جرب را لختي فرو نشانند
و آنگاه
كنج طويله اي و بافه قصيلي
روح فقير آنها را كافي است
سگ را
تنها براي گدايان و ياغي ها
از بند مي گشايند
وقتي كه سنگ را البته بسته باشند
زيرا كه بوي ارباب ها و الاغ ها هميشه يكي است
و آشناي مشام سگ
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد