پند

مشاور شركت بيمه پارسيان

پند

۳۵ بازديد
 

صخره لم داده است و ران افكنده بر ران پاي رود
چون زني زير نگاه تشنه ي دزدانه ي مردي
چشم در خوابي دروغين بسته تا بنوازدش خورشيد
هوش در وهمي فريبا بسته تا بفشاردش بر خويش، خاك
خارش هر دانه ي شن را
رنگ مي بازد تنش چون چشمهاي از جنبش ماهي
ساقه اي سيراب و سبز
با هراس عاشقانه پنجه مي ساي به پهلويش
مي تراود در تنش تك قطره هاي شرم و شوق
سايه اش در آب و سيرابست
پيكرش اما نفس بگرفته از عطر و عطش
خارشي در اوست جاري ، شهوت آميز
لعل در او نطفه مي بندد
ريشه در او مي دواند پنجه ي مرجان
مي زند در او جوانه ساقه ي ياقوت
پرورش مي يابد از هر قطره ي خورشيد
ضربه ي منقار باران چشمه در او مي گشايد
مرغ لذت مي زند در چشمه اش پرپر
در كنارش چك چم تك قطره هاي آب
كه ز چشم سبز برگي مي چكد در رود
از زبانش قصه مي گويد ، دلش را مي كند بي تاب
اين سكون ترد خواب آميز را
تيغه ي الماسگون تيشه اي ، اي كاش
آنچنان كه ميوه اي شاداب زير زخم دندان مي دريد از هم
وين رگه هاي پي آسا را
كاش تيغ ناخني وحشي و تشنه مي بريد از هم
در گذرگاه هزاران چشم
لانه ي پنهانشان گرداب ناف مرمرين روسپي ها
در تپش گاه هزاران دل
گرمگاه لرزش جاوديشان در شعله خيز سينه هاي مست
در گذرگاه هزاران لب
حرف هاشان ايه هاي روشن انجيل
چاره ساز ديو خويي هاي انسان
حرف هاشان زمزم جوشنده ي قرآن
روشني بخش هزاران جاده ي بي عابر تاريخ
حرف هاشان ... ليك
پاسخ دلخواهشان در چشمه ي كودك كش پستان شهوت
مايه ي بيوه زني بيمار
در گذرگاه نوازش ها
در گذرگاه ستايش ها
در وزش گاه نسيم آن همه پندار
كاش تنديس ونوسي مي شدم
تا برانگيزم هزار افسانه در يك وهم
تا برانگيزم هزار انديشه در يك حرف
تا بلرزانم هزاران غنچه ي لب را به تحسين
در اجاق خاطر شاعر ، ز خاكستر
تا برويانم گل داغ هزارا شعر رنگين
كاشكي تنديس سرداري شوم غم نام
در سطبر سينه اش در چين پيشانيش
سايه ي اندوه بي جنبش
در شكاف ديده اش در صخره ي لبهاش
اشك و نعره ، خشم و تشويش
تيغ پيرش سرد و صلح انديش
تا چو از فرمان آتش خسته گردد امپراطور
تا چو از رحم دروغين اشكش از گونه شود خشك
تا چو خالي گرددش از لعب تن فرسا رگ و پي
مغفر از سر بفكند با خشم
خم شود بر شانه ي اندوهناك من
بنگرد در ديده ي انديشناك من
كودك آسا اشك بفشاند
بر خدايي دروغين مرثيه خواند
صخره بي تاب است و ران افشرده بر ران
رنگ مي بازد پياپي پيكرش
سايه مي گيرد ز هر جنبش چو آب چشمه ي ساكت ز ماهي
در كنارش ليك
گوش خوابانده فتاده تيشه اي
چشم بسته لب گشاده سخره نك
نيشخندي مي جهد از برق دندان هاش
در كنار تيشه مرد تيشه كار
هاي هاي رودش از سر برده هوش
لاي لاي آبش از تن برده تاب
با شراب خستگي رفته به خواب
سبز دشتان مرتع انديشه هاش
جويباران با هياهو در رگش جاري
با ني زرين سرودش غلغله افكنده در صحرا
مي رماند گرگ هاي هول
مي چراند آهوان خاطراتش را
هه : چه افشاندم نفس ها را عبث
گر چه جوي هر نفس خشكيد زير پاي من
در سكوت گور از ره ماندگان
هر چه نيرو داشتم
ريختم از جوي خشك بازوان در چاه سرد گور
هر چه خونم بود در گونه
در رگ زرد و فسرده ي مردگان جاري شد آخر
هر چه مهرم بود در دل
در مصاف سنگ ها شد خشم
هر چه خشمم بود در مشت
در نگاه بي فروغ مردگان شد مهر
مهر اما هيچ كس با من نورزيد
نفرت و نفرين ولي ، بسيار
در شبان سرد
زوزه ي شاخ درختان است و گرگ باد
سبزه ها در ساحل انديشه هاي من نمي رويند
مرغكان بر آستانم دانه ي مهري نمي جويند
دوستانم قصه اي بهرم نمي گويند
شب اگر گهواره اي آهنگ پرتاب تولد خواند
من ، شتاب آلود و بي اندوه
خوانده پايان هزار افسانه كوتاه و دراز
صبح ، گور تازه اي پرداختم
اين همه نفرين چرا با من ؟
من كيم جز ناخداي آخرين بندر ؟
كشتي بي ناخداي گور
گور بردشان چه به دوزخ ، چه به فردوس
تا چه كالاشان درون گوني تن
مزد من اما چرا از زندگان
اين همه دشنامن
چشم من اما چرا از جلوه ها
اين همه متروك
نام من اما چرا در نام ها
اين همه مشئوم ؟
ناخدا برد آن همه زورق به ساحل
ناخدا را نوبت است اينك كه زورق لاشه اش را بر كنار آرد
ناخدا را نوبت است اينك كه مزد ناخدايي هاش بستاند
ناخدا را
گوركن با رعشه اي بر مي جهد از خواب
تيشه مي خندد به سخره
صخره رنگ از گونه مي بازد
كاش تنديس ونوسي
تيشه پاسخ مي برد از لخت پستانهاش
گوركن مي جوشدش انديشه اي مشئوم در بازو
گور خود را زينتي زين به كجا يابم
صخره اي صافست و مرمرفام
گور شاهان را سزد دنيا نگين بي بهاشان
ليك من بر لوح اين رنگين
عمر خود را مي تراشم نام چركين
اين كتيبه را به پندي مي دهم زينت
صخره چون لخت پنيري نرم
زير دندان بلند تيشه مي تركد به شادي
كاشكي تنديس مرغي مي شدم
كاشكي تنديس
گوركن اما
مي كند با دست افسوس از درخت پير ذهن
ميوه پوسيده ي پند بزرگش را
تيشه مي رقصد به نعش صخره چون ماهي به چشمه
صخره در بي تابي خود مي سرايد
كاش تنديس زني بيمار و عشق آميز
كاش
مي نويسد گوركن با خنده اي مسلول پندش را
گور دائم گرسنه است ، گوركن را نيز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد