من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

با ني كسايي

۳۳ بازديد
 

دلم گرفته خدا را تو دلگشايي كن
 من آمدم به اميدت تو هم خدايي كن
 به بوي دلكش زلفت كه اين گره بگشاي
 دل گرفته ي ما بين و دلگشايي كن
 دلي چو اينه دارم نهاده بر سر دست
 ببين به گوشه ي چشمي و خودنمايي كن
ز روزگار مياموز بي وفايي را
 خداي را كه دگر ترك بي وفايي كن
 بلاي كينه ي دشمن كشيده ام اي دوست
 تو نيز با دل من طاقت آزمايي كن
 شكايت شب هجران كه مي تواند گت
 حكايت دل ما با ني كسايي كن
بگو به حضرت استاد ما به ياد توايم
تو نيز يادي از آن عهد آشنايي كن
 نواي مجلس عشاق نغمه ي دل ماست
 بيا و با غزل سايه همنوايي كن


خون در جگر

۳۶ بازديد
 

دلا حلاوت آن دل ستان اگر دانيم
به جان او كه دل از آن او نگردانيم
 اگر به ماه بر ايد و گر به چاه شود
 چراغ راه همان شمع شعله ور دانيم
 حديث غارت دي از درخت پرسيدند
جواب داد كه ما وقت بار و بر دانيم
به آب و رنگ خوشت مژده مي دهيم اي گل
كه نقش بندي اين خون در جگر دانيم
 خمار اين شب ساغر شكسته چند كشي ؟
 بيا كه ما ره ميخانه ي سحر دانيم
 زمانه فرصت پروازم از قفس ندهد
 وگرنه ما هنر رقص بال و پر دانيم
 خداي را كه دگر جرعه اي از آن مي لعل
 به ما ببخش كه ما قدر اين گوهر دانيم
 طريق سايه اگر عاشقي ست عيب مكن
 ز كارهاي جهان ما همين هنر دانيم


بر آستان وفا

۳۹ بازديد
 

كجايي اي كه دلم بي تو در تب و تاب است
 چه بس خيال پريشان به چشم بي خواب است
 به سكنان سلامت خبر كه خواهد برد
 كه باز كشتي ما در ميان غرقاب است
 ز چشم خويش گرفتم قياس كار جهان
 كه نقش مردم حق بين هميشه بر آب است
 به سينه سر محبت نهان كنيد كه باز
 هزار تير بلا در كمين احباب است
ببين در اينه داري ثبات سينهي ما
 اگر چه با دل لرزان به سان سيماب است
 بر آستان وفا سر نهاده ايم و هنوز
 اگر اميد گشايش بود ازين باب است
 قدح ز هر كه گرفتم به جز خمار نداشت
 مريد ساقي خويشم كه باده اش ناب است
 مدار چشم اميد از چراغدار سپهر
 سياه گوشه ي زندان چه جاي مهتاب است
 زمانه كيفر بيداد سخت خواهد داد
 سزاي رستم بد روز مرگ سهراب است
 عقاب ها به هوا پر گشاده اند و دريغ
كه اين نمايش پرواز نقش در قاب است
 در آرزوي تو آخر به باد خواهد رفت
 چنين كه جان پريشان سايه بي تاب است


هنر گام زمان

۳۳ بازديد
 

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
 اي بس غم و شادي كه پس پرده نهان است
 گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري
 داني كه رسيدن هنر گام زمان است
 تو رهرو ديرينه ي سر منزل عشقي
 بنگر كه ز خون تو به هر گام نشان است
 آبي كه بر آسود زمينش بخورد زود
 دريا شود آن رود كه پيوسته روان است
 باشد كه يكي هم به نشاني بنشيند
 بس تير كه در چله ي اين كهنه كمان است
 از روي تو دل كندنم آموخت زمانه
 اين ديده از آن روست كه خونابه فشان است
دردا و دريغا كه در اين بازي خونين
 بازيچه ي ايام دل آدميان است
 دل بر گذر قافله ي لاله و گل داشت
 اين دشت كه پامال سواران خزان است
 روزي كه بجنبد نفس باد بهاري
 بيني كه گل و سبزه كران تا به كران است
 اي كوه تو فرياد من امروز شنيدي
 دردي ست درين سينه كه همزاد جهان است
 از داد و داد آن همه گفتند و نكردند
 يارب چه قدر فاصله ي دست و زبان است
خون مي چكد از ديده در اين كنج صبوري
 اين صبر كه من مي كنم افشردن جان است
 از راه مرو سايه كه آن گوهر مقصود
گنجي ست كه اندر قدم راهروان است


نقش پرنيان

۳۲ بازديد
 

هزار سال درين آرزو توانم بود
 تو هر چه دير بيايي هنوز باشد زود
 تو سخت ساخته مي ايي و نمي دانم
 كه روز آمدنت روزي كه خواهد بود
 زهي اميد شكيب آفرين كه در غم تو
 ز عمر خسته ي من هر چه كاست عشق افزود
بدان دو ديده كه برخيز و دست خون بگشاي
 كزين بد آمده راه برون شدي نگشود
 برون كشيدم از آن ورطه رخت و سود نداشت
 كه بر كرانه ي طوفان نمي توان آسود
دلي به دست تو داديم و اين ندانستيم
 كه دشنه هاست در آن آستين خون آلود
 چه نقش مي زند اين پير پرنيان انديش
 كه بس گره ز دل و جان سايه بست و گشود


عشق هزار ساله

۳۳ بازديد
 

كيست كه از دو چشم من در تو نگاه مي كند
 اينه ي دل مرا همدم آه مي كند
 شاهد سرمدي تويي وين دل سالخورد من
 عشق هزار ساله را بر تو گواه مي كند
 اي مه و مهر روز و شب اينه دار حسن تو
 حسن ، جمال خويش را در تو نگاه مي كند
 دل به اميد مرهمي كز تو به خسته اي رسد
 ناله به كوه مي برد شكوه به ماه مي كند
 باد خوشي كه مي وزد از سر موج باده ات
 كوه گران غصه را چون پر كاه مي كند
 آن كه به رسم كجروان سر ز خط تو مي كشد
 هر رقمي كه مي زند نامه سياه مي كند
 مايه ي عيش و خوش دلي در غم اوست سايه جان
 آن كه غمش نمي خورد عمر تباه مي كند


صبر و ظفر

۳۳ بازديد
 

اي مرغ آشيان وفا خوش خبر بيا
 با ارمغان قول و غزل از سفر بيا
 پيك اميد باش و پيام آور بهار
 همراه بوي گل چو نسيم سحر بيا
 زان خرمن شكفته ي جان هاي آتشين
 برگيز خوشه اي و چو گل شعله ور بيا
دوشت به خواب ديدم و گفتم آمدي
 اي خوش ترين خوش آمده بار دگر بيا
 چون شب به سايه هاي پريشان گريختي
 چون آفتاب از همه سو جلوه گر بيا
 در خك و خون تپيدن اين پهلوان ببين
 سيمرغ را خبر كن و چون زال زر بيا
ما هر دو دوستان قديميم اي عزيز
اين صبر تا نرفته ز كف چون ظفر بيا
 بشتاب ناگزير كه ديرست وقت پير
 اي مژده بخش بخت جوان زودتر بيا
 اين روزگار تلخ تر از زهر گو برو
 يعني به كام سايه شبي چون شكر بيا


راهي و آهي

۳۵ بازديد
 

پيش ساز تو من از سخر سخن دم نزنم
 كه بياني چو زبان تو ندارد سخنم
 ره مگردان و نگه دار همين پرده ي راست
 تا من از راز سپهرت گرهي باز كنم
 صبر كن اي دل غم ديده كه چون پير حزين
 عاقبت مژده ي نصرت رسد از پيرهنم
چه غريبانه تو با ياد وطن مي نالي
من چه گويم كه غريب است دلم در وطنم
 همه مرغان هم آواز پركنده شدند
 آه ازين باد بلاخيز كه زد در چمنم
 شعر من با مدد ساز تو آوازي داشت
 كي بود باز كه شوري به جهان درفكنم
 ني جدا زان لب و دندان چه نوايي دارد ؟
 من ز بي هم نفسي ناله به دل مي شكنم
بي تو ديگر غزل سايه ندارد لطفي
باز راهي بزن اي دوست كه آهي بزنم


زادراه

۳۳ بازديد
 

نيامزند لبت جان بوسه خواه من است
 نگاه كن به نيازي كه در نگاه من است
 ز ديده پرتو عشق ار برون زند چه كنم
 دلي چو اينه دارم همين گناه من است
 بماند آن كه به اميد راه توشه رود
 منم كه ذوق جمال تو زاد راه من است
ز سوز سينه ي صاحبدلان مگردان روي
 كه روشنايي ايينه ات ز آه من است
 مرا به مجلس كورام كه كرد اينه دار ؟
 شكست كار من از عقل روسياه من است
 ز نيش مار چه نالم چو دست بردم پيش
خلاف طينت او نيست، اشتباه من است
 گرفت دست دل خون فشان و خندان گفت
 خراب غارت عشق است و دادخواه من است
 به زير سايه ي زلف تو آمده ست دلم
 به غم بگوي كه اين خسته در پناه من است
 ز حسن پرس كه در روي تو به سايه چه گفت
جلال شعر تو هم جلوه اي ز جاه من است


مرغ چمن آتش

۳۷ بازديد
 

اي عشق تو ما را به كجا مي كشي اي عشق
 جز محنت و غم نيستي ، اما خوشي اي عشق
 اين شوري و شيريني من خود ز لب توست
 صد بار مرا مي پزي و مي چشي اي عشق
 چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز
 تا باز تو دستي به سر من مي كشي اي عشق
 دين و دل و حسن و هنر و دولت و دانش
 چندان كه نگه مي كنمت هر ششي اي عشق
رخساره ي مردان نگر آراسته ي خون
 هنگامه ي حسن است چرا خامشي اي عشق
آواز خوشت بوي دل سوخته دارد
 پيداست كه مرغ چمن آتش اي عشق
 بگذار كه چون سايه هنوزت بگدازند
 از بوته ي ايام چه غم ؟ بي غشي اي عشق