دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۷ ۳۳ بازديد
اي عشق مشو در خط خلق ندانندت
تو حرف معمايي خواندن نتوانندت
بيگانه گرت خواند چون خويشتنت داند
خوش باش و كرامت دان كز خويش برانندت
درد تو سرشت توست درمان ز كه خواهي جست
تو دام خودي اي دل تا چون برهانندت
از بزم سيه دستان هرگز قدحي مستان
زهر است اگر آبي در كام چكانندت
در گردنت از هر سو پيچيده غمي گيسو
تا در شب سرگردان هر سو بكشانندت
تو آب گوارايي جوشيده ز خارايي
اي چشمه مكن تلخي ور زهر چشانندت
يك عمر غمت خوردم تا در برت آوردم
گر جان بدهند اي غم از من نستانندت
گر دست بيفشانند بر سايه ، نمي دانند
جان تو كه ارزاني گر جان بفشانندت
چون مشك پركنده عالم ز تو كنده
گر نافه نهان داري از بوي بدانندت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد