غزل كهنه

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل كهنه

۳۴ بازديد
 

ندانمت كه چو اين ماجرا تمام كني
 ازين سراي كهن راهي كجام كني
درين جهان غريبم از آن رها كردي
 كه با هزار غم و درد آشنام كني
بسم نواي خوش آموختي و آخر عمر
 صلاح كار چه ديدي كه بي نوام كني
چنين عبث نگهم داشتي به عمر دراز
 كه از ملازمت همرهان جدام كني
تو خود هر اينه جز اشك و خون نخواهي ديد
 گرت هواست كه جام جهان نمام كني
 مرا كه گنج دو عالم بهاي مويي نيست
 به يك پشيز نيرزم اگر بهام كني
 زمانه كرد و نشد ، دست جور رنجه مكن
 به صد جفا نتواني كه بي وفام كني
 هزار نقش نوم در ضمير مي آمد
 تو خواستي كه چو سايه غزل سرام كني
 لب تو نقطه ي پايان ماجراي من است
 بيا كه اين غزل كهنه را تمام كني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد