خواب و خيال

مشاور شركت بيمه پارسيان

خواب و خيال

۳۵ بازديد

 

نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت
 پرده ي خلوت اينغمكده بالا زد و رفت
 كنج تنهايي ما را به خيالي خوش كرد
 خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت
 درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد
 آتش شوق درين جان شكيبا زد و رفت
خرمن سوخته ي ما به چه كارش مي خورد
كه چو برق آمد و در خشك و تر ما زد و رفت
رفت و از گريه ي توفاني ام انديشه نكرد
 چه دلي داشت خدايا كه به دريا زد و رفت
 بود ايا كه ز ديوانه ي خود ياد كند
 آن كه زنجير به پاي دل شيدا زد و رفت
 سايه آن چشم سيه با تو چه مي گفت كه دوش
 عقل فرياد برآورد و به صحرا زد و رفت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد