دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۷ ۳۵ بازديد
ديگر توانم از كف ، رفته است و ناتوانم
گفتي: تو مي تواني ! گفتم: نمي توانم !
گاهي كرخت و لمسم ، گه گاه بي بلوغم
سرد است چاي صبحم ، يخ كرده استكانم
رازي است در نگاهت شرمنده و صميمي
هي خشك شد دهانم ، هي لال شد زبانم
با احتياط و خوانا ، با اشتياق و وسواس
هي نامه مي نويسم ، اما نمي رسانم !
بي فايده است خورشيد از دورها و حالا
سرما نفوذ كرده است تا مغز استخوانم
سي سال رفته از آن رفتار ناگهانت
سي سال رفته اما ، من سخت نوجوانم !
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد