بخش 9

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش 9

۳۵ بازديد

 

ديگر توانم از كف ، رفته است و ناتوانم

گفتي: تو مي تواني ! گفتم: نمي توانم !

 

گاهي كرخت و لمسم ، گه گاه بي بلوغم


سرد است چاي صبحم ، يخ كرده استكانم


 

رازي است در نگاهت شرمنده و صميمي


هي خشك شد دهانم ، هي لال شد زبانم


 

با احتياط و خوانا ، با اشتياق و وسواس

هي نامه مي نويسم ، اما نمي رسانم !


 

بي فايده است خورشيد از دورها و حالا


سرما نفوذ كرده است تا مغز استخوانم


 

سي سال رفته از آن رفتار ناگهانت


سي سال رفته اما ، من سخت نوجوانم !


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد