سماع سوختن

مشاور شركت بيمه پارسيان

سماع سوختن

۳۴ بازديد
 

عشق شادي ست ، عشق آزادي ست
عشق آغاز آدمي زادي ست
عشق آتش به سينه داشتن است
دم همت بر او گماشتن است
عشق شوري زخود فزاينده ست
زايش كهكشان زاينده ست
تپش نبض باغ در دانه ست
در شب پيله رقص پروانه ست
جنبشي در نهفت پرده ي جان
در بن جان زندگي پنهان
زندگي چيست ؟ عشق ورزيدن
زندگي را به عشق بخشيدن
زنده است آن كه عشق مي ورزد
دل و جانش به عشق مي ارزد
آدمي زاده را چراغي گير
روشنايي پرست شعله پذير
خويشتن سوزي انجمن فروز
شب نشيني هم آشيانه ي روز
آتش اين چراغ سحر آميز
عشق آتش نشين آتش خيز
آدمي بي زلال اين آتش
مشت خاكي ست پر كدورت و غش
تنگ و تاري اسير آب و گل است
صنمي سنگ چشم و سنگ دل است
صنما گر بدي و گر نيكي
تو شبي ، بي چراغ تاريكي
آتشي در تو مي زند خورشيد
كنده ات باز شعله اي نكشيد ؟
چون درخت آمدي ، زغال مرو
ميوه اي ، پخته باش ، كال مرو
ميوه چون پخته گشت و آتشگون
مي زند شهد پختگي بيرون
سيب و به نيست ميوه ي اين دار
ميوه اش آتش است آخر كار
خشك و تر هر چه در جهان باشد
مايه ي سوختن در آن باشد
سوختن در خواي نور شدن
سبك از حبس خويش دور شدن
كوه هم آتش گداخته بود
بر فراز و فرود تاخته بود
آتشي بود آسمان آهنگ
دم سرد كه كرد او را سنگ ؟
ثقل و سردي سرشت خارا نيست
نور در جسم خويش زنداني ست
سنگ ازين سرگذشت دل تنگ است
فكر پرواز در دل سنگ است
مگرش كوره در گذار آرد
آن روان روانه باز آرد
سنگ بر سنگ چون بسايي تنگ
به جهد آتش از ميان دو سنگ
برق چشمي است در شب ديدار
خنده اي جسته از لبان دو يار
خنده نور است كز رخ شاداب
مي تراود چو ماهتاب از آب
نور خود چيست ؟ خنده ي هستي
خنده اي از نشاط سرمستي
هستي از ذوق خويش سرمست است
رقص مستانه اش ازين دست است
نور در هفت پرده پيچيده ست
تا درين آبگينه گرديده ست
رنگ پيراهن است سرخ و سپيد
جان نور برهنه نتوان ديد
بر درختي نشسته ساري چند
چند سار است بر درخت بلند ؟
زان سياهي كه مختصر گيرند
آٍمان پر شود چو پر گيرند
ذره انباشتي و تن كردي
خويشتن را جدا ز من كردي
تن كه بر تن هميشه مشتاق است
جفت جويي ز جفت خود طاق است
رود بودي روان به سير و سفر
از چه دريا شدي درنگ آور ؟
ذره انباشي چو توده ي دود
ورنه هر ذره آفتابي بود
تخته بند تني ، چه جاي شكيب ؟
بدر آي از سراچه ي تركيب
مشرق و مغرب است هر گوشت
آسمان و زمين در آغوشت
گل سوري كه خون جوشيده ست
شيرهي آفتاب نوشيده ست
آن كه از گل و گلاب مي گيرد
شيره ي آفتاب مي گيرد
جان خورشيد بسته در شيشه ست
شيشه از نازكي در انديشه ست
پري جان اوست بوي گلاب
مي پرد از گلابدان به شتاب
لاله ها پيك باغ خورشيدند
كه نصيبي به خاك بخشيدند
چون پيامي كه بود ، آوردند
هم به خورشيد باز مي گردند
برگ ، چندان كه نور مي گيرد
باز پس مي دهد چو مي ميرد
وامدار است شاخ آتش جو
وام خورشيد مي گزارد او
شاخه در كار خرقه دوختن است
در خيالش سماع سوختن است
دل دل دانه بزم ياران است
چون شب قدر نور باران است
عطر و رنگ و نگار گرد همند
تا سپيده دمان ز گل بدمند
چهره پرداز گل ز رنگ و نگار
نقش خورشيد مي برد در كار
گل جواب سلام خورشيدست
دوست در روي دست خنديدست
نرم و نازك از آن نفس كه گياه
سر بر آرد ز خاك سرد و سياه
چشم سبزش به سوي خورشيدست
پيش از آتش به خواب مي ديدست
دم آهي كه در دلش خفته ست
يال خورشيد را بر آشفته ست
دل خورشيد نيز مايل اوست
زان كه اين دانه پاره ي دل اوست
دانه از آن زمان كه در خاك است
با دلش آفتاب ادراك است
سرگذشت درخت مي داند
رقم سرنوشته مي خواند
گرچه با رقص و ناز در چمن است
سرنوشت درخت سوختن است
آن درخت كهن منم كه زمان
بر سرم راند بس بهار و خزان
دست و دامن تهي و پا در بند
سر كشيدم به آسمان بلند
شبم از بي ستارگي ، شب گور
در دلم گرمي ستاره ي دور
آذرخشم گهي نشانه گرفت
كه تگرگم به تازيانه گرفت
بر سرم آشيانه بست كلاغ
آسمان تيره گشت چون پر زاغ
مرغ شب خوان كه با دلم مي خواند
رفت و اين آشيانه خالي ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بي برگشت
گر نه گل دادم و بر آوردم
بر سري چند سايه گستردم
دست هيزم شكن فرود آمد
در دل هيمه بوي دود آمد
كنده ي پر آتش انديشم
آرزومند آتش خويشم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد