غزل شماره ۱۱۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۱۱

۳۳ بازديد


به دامن مي‌دود اشكم، گريبان مي‌درد هوشم
نمي‌دانم چه مي‌گويد نسيم صبح در گوشم
به اندك روزگاري بادبان كشتي مي شد
ز لطف ساقيان، سجادهٔ تزوير بر دوشم
ازان روزي كه بر بالاي او آغوش وا كردم
دگر نامد به هم چون قبله از خميازه آغوشم
به كار ديگران كن ساقي اين جام صبوحي را
كه تا فرداي محشر من خراب صحبت دوشم
ز چشمش مستي دنباله‌داري قسمت من شد
كه شد نوميد صبح محشر از بيداري هوشم
من آن حسن غريبم كاروان آفرينش را
كه جاي سيلي اخوان بود نيل بناگوشم
كنار مادر ايام را آن طفل بدخويم
كه نتواند به كام هر دو عالم كرد خاموشم
ز خواري آن يتيمم دامن صحراي امكان را
كه گر خاكم سبو گردد، نمي‌گيرند بر دوشم
فلك بيهوده صائب سعي در اخفاي من دارد
نه آن شمعم كه بتوان داشت پنهان زير سرپوشم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد