غزل شماره ۱۱۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۱۲

۳۴ بازديد


دو عالم شد ز ياد آن سمن سيما فراموشم
به خاطر آنچه مي‌گرديد، شد يكجا فراموشم
نمي‌گردد ز خاطر محو، چون مصرع بلند افتد
شدم خاك و نشد آن قامت رعنا فراموشم
چه فارغبال مي‌گشتم درين عالم، اگر مي‌شد
غم امروز چون انديشهٔ فردا فراموشم
ز چشم آن كس كه دور افتاد، گردد از فراموشان
من از خواري، به پيش چشم، از دلها فراموشم
سپند او شدم تا از خودي آسان برون آيم
ندانستم شود برخاستن از جا فراموشم
ز من يك ذره تا در سنگ باشد چون شرر باقي
نخواهد شد هواي عالم بالا فراموشم
نه از منزل، نه از ره، نه ز همراهان خبر دارم
من آن كورم كه رهبر كرده در صحرا فراموشم
به استغنا توان خون در جگر كردن نكويان را
ولي از ديدنش مي گردد استغنا فراموشم
نيم من دانه‌اي صائب بساط آفرينش را
كه در خاك فراموشان كند دنيا فراموشم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد