دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۱۷ ۳۳ بازديد
گوئي آن يار كه هر دو ز غمش خستهتريم
با خبر نيست كه مادر غم او بيخبريم
از خيال سر زلفش سر ما پرسود است
اين خيالست كه ما از سر او درگذريم
با قد و زلف درازش نظري ميبازيم
تا نگويند كه ما مردم كوته نظريم
دل فكنده است در اين آتش سودا ما را
وه كه از دست دل خويش چه خونين جگريم
عشق رنجيست كه تدبير نميدانيمش
وصل گنجيست كه ما ره به سرش مينبريم
جان ما وعدهٔ وصلست نه اين روح مجاز
تو مپندار كه ما زنده بدين مختصريم
آه و فرياد كه از دست بشد كار عبيد
يار آن نيست كه گويد غم كارش بخوريم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد