غزل شماره ۷۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۷۲

۳۳ بازديد


بي‌يار دل شكسته و دور از ديار خويش
درمانده‌ايم عاجز و حيران به كار خويش
از روزگار هيچ مرادي نيافتيم
آزرده‌ايم لاجرم از روزگار خويش
نه كار دل به كام و نه دلدار سازگار
خونين دلم ز طالع ناسازگار خويش
يكدم قرار نيست دلم را ز تاب عشق
در آتشم ز دست دل بي‌قرار خويش
از بهر آنكه ميزند آبي بر آتشم
منت پذيرم از مژهٔ سيل‌بار خويش
ديوانه دل به عشق سپارد عبيدوار
عاقل به دست دل ندهد اختيار خويش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد