غزل شماره ۶۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۶۲

۳۳ بازديد


از دم جان بخش ني‌دل را صفائي ميرسد
روح را از نالهٔ او مرحبائي ميرسد
گوئيا دارد ز انعامش مسيحا بهره‌اي
كزدم او دردمندان را دوائي ميرسد
يا مگر داود مهمان ميكند ارواح را
كز زبان او به هر گوشي صلائي ميرسد
آتشي در سينه دارد ني چو بادش ميدمد
شعلهٔ او بر در هر آشنائي ميرسد
بيدلان بر نغمهٔ او هاي و هوئي ميزنند
بي‌نوايان را ز ساز او نوائي ميرسد
نعره‌اي گر ميزند شوريده‌اي در بيخودي
از پيش حالي به گوش ما صدائي ميرسد
نالهٔ مسكين عبيد است آن كه ضايع ميشود
ور نه آن ناليدن ني هم بجائي ميرسد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد