غزل شماره ۶۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۶۴

۳۳ بازديد


دوش عقلم هوس وصل تو شيدا ميكرد
دلم آتشكده و ديده چو دريا ميكرد
نقش رخسار تو پيرامن چشمم ميگشت
صبر و هوش من دلسوخته يغما ميكرد
شعلهٔ شوق تو هر لحظه درونم ميسوخت
دود سوداي توام قصد سويدا ميكرد
نه كسي حال من سوخته دل مي‌پرسيد
نه كسي درد من خسته مداوا ميكرد
پيش سلطان خيال تو مرا غم ميكشت
خدمتش تن زده از دور تماشا ميكرد
دست برداشته تا وقت سحر خاطر من
از خدا دولت وصل تو تمنا ميكرد
هردم از غصهٔ هجران تو ميمرد عبيد
باز اميد وصال تواش احيا ميكرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد