غزل شماره ۶۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۶۳

۳۲ بازديد


دل همان به كه گرفتار هوائي باشد
سر همان به كه نثار كف پائي باشد
هجر خوش باشد اگر چشم توان داشت وصال
درد سهلست اگر اميد دوائي باشد
دامن يار به دست آر و ره ميكده گير
نشناس اينكه به از ميكده جائي باشد
هوس خانقهم نيست كه بيزارم از آن
بوريائي كه در او بوي ريائي باشد
صوفي صافي در مذهب ما داني كيست
آن كه با بادهٔ صافيش صفائي باشد
پير ميخانه از خانه برون كرد مگر
ننگ دارد كه در آن كوچه گدائي باشد
چه كند گر نكشد محنت و خواري چو عبيد
هر كه را دل متعلق به هوائي باشد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد