دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۱۷ ۳۲ بازديد
دوش سلطان خيالش باز غوغا كرده بود
ملك جان تاراج و رخت صبر يغما كرده بود
برق شوقش از دهانم شعله ميزد هر زمان
و آتش سوداي او قصد سويدا كرده بود
ديدهام درياي خونست و من اندر حيرتم
تا خيالش چون گذر بر راه دريا كرده بود
گر چه ميزد يار ما لاف وفاداري دل
عاقبت بشكست پيماني كه با ما كرده بود
جان ز من ميخواست لعلش در بهاي بوسهاي
بيتكلف مختصر چيزي تمنا كرده بود
دردها چون دير شد نوميد روي از ما بتافت
هر كه روزي دردمندي را مداوا كرده بود
گر عبيد از عشق دم زد پيش از اين معذور دار
كين گناهي نيست كان بيچاره تنها كرده بود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد