غزل شماره ۴۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۳

۳۵ بازديد


ز كوي يار زماني كرانه نتوان كرد
جز آستانهٔ او آشيانه نتوان كرد
كسي كه كعبهٔ جان ديد بي‌گمان داند
كه سجده‌گاه جز آن آستانه نتوان كرد
مرا به عشوهٔ فردا در انتظار مكش
كه اعتماد بسي بر زمانه نتوان كرد
ترا كه گفت كه با كشتگان راه غمت
اشارتي به سر تازيانه نتوان كرد
به پيش زلف تو بر خال بوسه خواهم زد
ز ترس دام سيه ترك دانه نتوان كرد
فسرده صوفي ما را كه ميبرد پيغام
كه ترك شاهد و چنگ و چغانه نتوان كرد
مرا به مجلس واعظ مخوان و پند مده
فريب من به فسون و فسانه نتوان كرد
بخواه باده و با يار عزم صحرا كن
چو گل به باغ رود رو به خانه نتوان كرد
مكن عبيد ز مستي كرانه فصل بهار
كه عيش خوش به چمن بي‌چمانه نتوان كرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد