غزل شمارهٔ ۶۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۶۲

۳۴ بازديد


مگر دريچهٔ نوري تو يا نتيجهٔ حوري
كه فرق تا به قدم غرق در لطافت و نوري
مرا تو مردم چشمي چه غم كه غايبي از من
حضور عين چه‌ حاجت بود كه عين حضوري
گمان برند خلايق كه حور بچه نزايد
خلاف من كه يقين دانمت كه بچهٔ حوري
چو عكس ماه كه افتد درون چشمهٔ روشن
به‌ چشم من همه‌ نزديكي و ز من همه‌ دوري
به لطف آب حياتي به طيب باد بهاري
به‌ بوي خاك بهشتي به نور آتش‌ طوري
چو عشق رهزن عقلي چو عقل زينت روحي
چو روح زيور عمري چو عمر مايهٔ سوري
بتي نه لعبت چيني تني نه باد بهاري
گلي نه باغ بهشتي مهي نه حور قصوري
ز شرم روي تو شايد كه آفتاب بگيرد
كنون كه عنبر سارا دميدت از گل سوري
به عشق دوست كنم ناز بر ملالت دشمن
كه‌ عشق‌ را نتوان كرد چاره‌اي‌ به صبوري
به يك دو جام كه قاآنيا ز دوست گرفتي
چو جام باده سراپا همه نشاط و سروري
بر آستان وليعهد اين جلال ترا بس
كه روز و شب چو سعادت ز واقفان حضوري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد