بتا ز دست ببردي دلم به طراري
ولي دريغ كه ننموديش پرستاري
به دلربايي و شوخي و صيدكردن خلق
مسلميّ و نداري همي وفاداري
به گاه عرض ادب همچنان اديب ترا
به ياد داده همين چابكي و طراري
چنين صنم كه تويي گر همي نپوشي روي
نهان شود ز خجلت بتان فر خاري
به عنقريب سلامت تني نخواهد ماند
چنين كه چشم تو مايل بود به خونخواري
مرا ز حسرت لعل دُرر نثار تو چشم
ز شام تا به سحر ميكند دُرر باري
دو چشم مست تو خوابم به سِحر بسته به چشم
شگفت نيست ز جادوي مست سحّاري
چنين كه نرگس بيمار تو ربوده دلم
سلامتم همه زين پس بود به بيماري
بلاي مردم آزادهاي و فتنهٔ خلق
سلامت از تو ميسر شود به دشواري
هميشه طبع تو مايل بود به ريزش خون
مگر به كيش تو طاعت بود گنهكاري
شمن ز طاعت بت بر ميان نهد زنّار
خلاف تو كه بتي بنگرمت زناري
گمان مبر كه ازين پس رود به چشمي خواب
چنين كه فتنهٔ مردم شدي به بيداري
كسي كه مشرب آن لعل مي پرست گرفت
شگفت نيست كه دشمن شود به هشياري
شبان و روز به آزار خلق سعي كني
عجبتر آنكه ندارد كس از تو بيزاري
ميفكن اين همه آشوب در ممالك شاه
مباد آنكه بري كيفر از ستمكاري
به پاي دوست روان سر بباز قاآني
كه در طريقت ما به بُوَد سبكباري
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۷ ۳۲ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد