غزل شمارهٔ ۵۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۵۷

۳۴ بازديد


قاصدي كو تا فرستم سوي تو
غيرتم آيد كه بيند روي تو
مرده بودم زنده گشتم بامداد
كامد از باد سحرگه بوي تو
كاش مي‌مردم نمي‌ديدم به چشم
اين دل افتد دور از پهلوي تو
دل شده از جفت ابروي تو طاق‌
زان پريشان گشته چون گيسوي تو
عاقبت كردي به يك زخمم هلاك
آفرين بر قوت بازوي تو
مي كشد پيوسته بر روي تو تيغ
سخت بي‌شرمست اين ابروي تو
قبللهٔ جان مني پس‌ كافرم
گر نمايم روي دل جز سوي تو
عهدكردم تا برون خسبم ز بند
مي‌‌كشد بازم كمند موي تو
من اگر ترسم ز چشمت باك نيست
شير نر مي‌ترسد از آهوي تو
گر بدانم در بهشتم مي‌برند
كافرم گر پا كشم از كوي تو
من‌ چه حد دارم كه غلمان را ز خلد
مي‌فريبد نرگس جادوي تو
پاي قاآني رسد بر ساق عرش
گر نهد سر بر سر زانوي تو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد