غزل شمارهٔ ۳۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۳۷

۴۵ بازديد


اي شيخ چه دل نهي به دستار
گر مرد دلي دلي به دست آر
بالاي بتان بلاي جانست
يارب دلم از بلا نگهدار
تن لاغر و بار عشق فربه
صبر اندك و جود دوست بسيار
اي دوست به عمر رفته ماني
ترسم كه نبينمت دگر بار
آهم به دلت نكرد تاثير
در سنگ فرو نرفت مسمار
اي كاش چو عيد نيك بختان
باز آيي و بينمت دگر بار
هم گل برم از رخت به خرمن
هم مي كشم از لبت به خروار
دزديست دو سنبلت زره پوش
مستيست دو نرگست كماندار
پوشيده به زير سنبلت گل
روييده به دور نرگست خار
امروز مراست بخت منصور
كز عشق توام زنند بر دار
گفتم شب تيره پيشت آيم
تا سايه نباشدم خبردار
غافل كه ز آه آتشينم
صد روز بر آيد از شب تار
اي ماه پريرخان خلخ
اي شاه شكر لبان فرخار
خار ستمم ز ديده بركن
بارالمم ز سينه بردار
با دوست جفا نمي كند دوست
با يار ستم نمي كند يار
مردم به نسيم روح خرم
ما از نفحات وصل دلدار
خون خوردنم از غم تو آسان
جان بردنم ازكف تو دشوار
چون حسن تو عشق من جهانگير
چون زلف تو بخت من نگونسار
از حسن تو همچو نقش بي‌جان
هركس زده پشت غم به ديوار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد