مست و بيخود سروناز من به صحرا ميرود
با چنين مستي نگه كن تا چه زيبا ميرود
گاه ميافتد ز مستي گاه ميخيزد ز جا
تا دگر زين رفتنش يارب چه بر ما ميرود
گه تكبر ميفروشدگه تواضع مي كند
گاه شرمآلوده گاهي بيمحابا ميرود
او به صحرا ميرود وز رشك خاك راه او
در دو چشم ما ز اشك شور دريا ميرود
هم لب جانبخش دارد هم جمال دلفريب
يوسفست اين ميخرامد يا مسيحا ميرود
من هم از دنبال او افتان و خزان ميروم
هركجا خورشيد باشد سايه آنجا ميرود
چون دو زلف خود اگر صدره فشاند آستين
همچوگيسو از قفايش ميروم تا ميرود
بس كه هر عضوش به است از عضو ديگر چشم من
در سراپاي وجودش زير و بالا ميرود
زلفش آشفته ز مستي رخ شكفته از شراب
با رخ و زلفي چنين تنها به صحرا ميرود
مردم اين شهر شاهدباز و امردخوارهاند
در چني شهري چرا او مست و تنها ميرود
هركجا رو مينمايد ميبرد يك شهر دل
ترك تاتارست پنداري به يغما ميرود
خواهمش دامن بگيرم تا دهد بوسي به من
ليك قاآني ندانم ميدهد يا ميرود
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۸ ۳۴ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد