غزل شمارهٔ ۳۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۳۵

۳۳ بازديد


ماه من از زلف چون گره بگشايد
بر دل پرعقده عقدها بفزايد
فكر دگر كن دلا كه طرهٔ محمود
با همه بندد گره گره نگشابد
لعل شكربار او شبي كه ببوسم
از دهنم صبح طعم نيشكر آيد
دل به چه خو گيرد ار غمش نستاند
جان به چه كار آيد ار لبش نربايد
هركه لب لعل او نمود به انگشت
تا به لب گور پشت دست بخايد
صبح وصالش چو روزگار جوانيست
نيك عزيزش شمار اگرچه نپايد
اي كه بط باده داري و بت ساده
ديگرت از هست و نيست هيچ نبايد
زنگ زدايي ز روي آينه تاكي
آيينه رويين كه زنگ غم بزدايد
اي بت عبدالعظيمي از ستم تو
ترسم عبدالعظيم شرم نمايد
مادر دوران عقيم شدكه پس از تو
زشت بودگرچه آفتاب بزايد
گر همه خوبان به زلف غاليه سايند
غاليه خود را همي به زلف تو سايد
تا دل قاآني از زمانه ترا خواست
حورگر آيد برش بدو نگرايد
ورد زبانش ثناي تست و زمانش
گر به سر آيد جز اين سخن نسرايد
گيتي شيرين لبي نديده چو محمود
خاصه در آن دم كه مير را بستايد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد