دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۸ ۳۲ بازديد
دلدار بود دين و دل و طاقت و قرار
چون او برفت رفت به يكبار هر چهار
گويند صبركن كه بيايد نگار تو
آن روز صبر رفت كه رفت از برم نگار
جايي كه يار نيست دلم را قرار نيست
من آزمودهام دل خود را هزار بار
عاقل به اختيار نخواهد هلاك خويش
پيش از هلاك من زكفم رفت اختيار
تا يار هست از پي كاري نمي روم
دلداده را چكار به از عشق روي يار
شوريدگي نكوست به سوداي زلف دوست
ديوانگي خوشست به اميد چشم يار
آخر نمود بخت مرا زلف يار من
چون خويش سرنگون و پريشان و بيقرار
غم صدهزار مرتبه گرد جهان بگشت
جز من نيافت همدمي از خلق روزگار
قاآني از جفاي جهان هيچ غم مخور
مي خور به يمن عاطفت صاحب اختيار
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد