غزل شمارهٔ ۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۴

۳۴ بازديد


ضحاك ‌وار كشته بسي بي گناه را
بر دوش تا فكنده دو مار سياه را
قصد ذقن نمودمش از زلف عنبرين
چشمم نديد در شب تاريك چاه را
هوش از سرم به چابكي آن شوخ كج‌كلاه
برد آنچنان كه دزد شب از سر كلاه را
حيران زاهدم كه بر آن روي چون بهشت
از ابلهي گناه شمارد نگاه را
مي خوردنم به مجلس جانان گناه نيست
آسوده در بهشت چه داند گناه را
صوفي نشد رياضت چل ساله سودمند
يك دم بيا و ميكده كن خانقاه را
كو بادهٔ دو ساله و ماه دو هفته‌اي
تا شب به عيش روز كنم سال و ماه را
هر روز و شب به ياد جمال جميل تو
نظاره مي‌كنم رخ خورشيد و ماه را
در گيسوي سياه تو دلها چو شبروان
گم كرده‌اند در شب تاريك راه را
دارم دلي گرفته و مشكل كه شاه عشق
در اين فضاي تنگ زند بارگاه را
وقتست كز تطاول آن چشم فتنه‌جوي
آگه كنيم لشكر عباس شاه را
شاهي كه خاك درگه گردون اساس او
تاج زر است تارك خورشيد و ماه را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد