مسمط شماره 6

مشاور شركت بيمه پارسيان

مسمط شماره 6

۳۵ بازديد


الا كه مژده مي‌برد به يار غمگسار من
كه باغ چون نگار شد چه خسبي اي نگار من
توان من روان من شكيب من قرار من
سرور من نشاط من بهشت من بهار من

غزال من مرال من گوزن من شكار من
حيات من ممات من تذرو من هزار من

دهند مژده نوگلان كه نوبهار مي‌رسد
به شير او ز بلبلان نه يك‌، هزار مي‌رسد
نسيم چون قراولان ز هر كنار مي‌رسد
به‌ گوش من ز صلصلان خروش تار مي‌رسد

به مغز من ز سنبلان نسيم يار مي‌رسد
ولي ز نوبهارها به است نوبهار من

بهار را چه مي كنم بتا بهار من‌ تويي
ز خط و زلف عنبرين بنفشه‌زار من تويي
هزار و گل چه بايدم گل و هزار من تويي
به روزگار ازين خوشم كه روزگار من تويي

همين بس ‌است فخر من كه ‌افتخار من ‌تويي
الا به زير آسمان كراست افتخار من

مرا نگار نيك‌پي شراب ملك ري دهد
شرابهاي ملك ري مرا كفاف كي دهد
بلي كفاف كي دهد شرابها كه وي دهد
مگر دو چشم مست وي كفايتم ز مي دهد

كه‌ شور صد قرابه‌ مي به‌ هر نظاره هي دهد
همين ‌بس ‌است چشم وي نبيد من عقار من

نگر كران راغ‌ها چه سبزها چه كشتها
ز لاله‌ها به باغ‌ها فراز خاك و خشت‌ها
عيان نگر چراغ‌ها شكفته بين بهشت‌ها
نموده تر دماغ‌ها چه خوب‌ها چه زشتها

نموده پر اياغ‌ها ز مي نكو سرشت‌ها
چه مي كه شادي آورد چو وصل روي يار من

دمن شد اي پسر يمن شقيق‌ها عقيق‌ها
نشسته مست در دمن شفيق‌ها رفيق‌ها
چميده جانب چمن رفيق‌ها شفيق‌ها
گسارده به رطل و من عتيق‌ها رحيق‌ها

چو عقل وراي مير من رحيق‌ها عتيق‌ها
كدام مير داوري كه هست مستجار من

ملاذ و ملجاء مهان خديو زادهٔ مهين
عطيه بخش راستان خدايگان راستين
سپهرش اندر آستان محيطش اندر آستين
به‌ صد قرون ز صد قران فلك نياردش قرين

مهين سپهر هر زمان چنان ‌ببوسدش‌ زمين
كه آبش از دهان چكد چو شعر آبدار من

سليل خسرو عجم فرشته فر عليقلي
چراغ دودمان جم به بخردي و عاقلي
همال ابر دركرم مثال ببر در ريلي
هلاك جان گستهم ز پهلوي و پر دلي

به عزم پورزادشم به حزم پير زابلي
همين بس است مدحتش‌ به روز‌گار كار من

به ‌روز كين كه‌ جايگه به ‌پشت رخش مي‌كند
چو سنگريزه كوه را زگرز پخش مي كند
به خنجري كه خندها به آذرخش مي كند
سر و تن حسود را هزار بخش مي كند

زمين رزمگاه را ز خون بدخش مي كند
چنانكه چهرهٔ مرا ز خون دل نگار من

اگر فتد ز قهر او به نه فلك شراره‌اي
به يك سپهر ننگري نسوخته ستاره‌اي
ز روي خشم اگركند به لشكري نظاره‌اي
گمان مبركه جان برد پياده‌اي سواره‌اي

مگركه بردباريش‌‌كند به عفو چاره‌اي
چنانكه دفع‌ رنج و غم روان برد بار من

اگر به گاه كودكي خرد نبود مهد او
به‌‌ كسب دانش اين‌ قدر ز چيست جد و جهد او
به خاك اگر دمي دمد عقيق پر ز شهد او
تمام نيشكر شود نبات‌ها به عهد او

به روز صيد شير نر شود شكار فهد او
چنانكه‌ در سخنوري سخنوران شكار من

اگر چه بهره‌اي مرا ز مال روزگار ني
چو واليان مملكت شكوه و اقتدار ني
حمال ني خيول ني بغال ني حمار ني
جلال ني جيوش ني پياده ني سوار ني

فروش ني ظروف ني ضياع ني عقار ني
بس است مهر و چهر او ضياع من عقار من

هميشه تا بود مكان به بحر آبخوست را
هماره تا در آسمان نحوستست بست را
تقابل است تا به هم شكسته و درست را
چنانكه تند و كند را چنانكه سخت و سست را

تقدمست تا همي بر انتها نخست را
هماره باد مدح او شعار من دثار من

هميشه تا كه نقطه‌اي بود ميان دايره
كه هرخطي كه بركشي از آن به سوي چنبره
مرآن خطوط مختلف برابرند يكسره
حسود باد صيد او چو صيد باز قبره

عنود را ز خنجرش‌ بريده باد حنجره
اجابت دعاي من‌‌ كناد كردگار من


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد