غزل شمارهٔ ۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۸

۳۳ بازديد


دامن وصل تو گر افتد به دست
پاي به دامن كشم از هرچه هست
عشق توام چشم درايت بدوخت
مه‌ر توام دست كفايت ببست
شوق رخت پردهٔ عقلم دريد
سنگ غمت شيشهٔ صبرم شكست
رنگ رخت آب برونم ببرد
مشك خطت ريش درونم بخست
اي دلم از ياد دهان تو تنگ
اي سرم از ساغر شوق تو مست
چون تو گلي را دل و جان باغبان
چون تو بتي را دو جهان بت‌پرست
مهر تو در تن عوض جان خريد
عشق تو در بر به دل دل نشست
باز نگرديم ز حرف نخست
دست نداريم ز عهد الست
يار پرير و چو كمان كرد پشت
ناوك تدبير برون شد ز شست
پاي مرا بست و خود آزاد زيست
كرد مرا صيد و خود از قيد جست
جور ز صياد جفاجو بود
ماهي بيچاره چه نالي ز شست
دام تو شد نام تو قاآنيا
بايد ازين نام و ازين دام جست
وز مدد دادگر ملك جم
ساغر مي داد نبايد ز دست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد