بير اوشاقليقدا خوش اولدوم اودا يئر گؤي قاچاراق
قوش كيمي داغلار اوچوب ، يئل كيمي باغلار گئچدي
صونرا بيردن قاطار آلتيندا قاليب ، اوستومدن
دئية بيللم نه قدر سئل كيمي داغلار گئچدي
اورة گيمدن خبر آلسان : « نئجه گئچدي عؤمرون ؟ »
گؤز ياشيملا يازاجاق « من گونوم آغلار گئچدي »
"براي جستجو در اشعار قاآني كليك كنيد"

ميرزا حبيب الله شيرازي
متخلص به قاآني فرزند محمدعلي گلشن از شعراي نامدار عهد قاجار است. وي در سال ۱۲۲۳ هجري قمري در شيراز متولد شد، تحصيلات مقدماتي را در همان شيراز گذراند. او در اوان جواني عازم مشهد شد تا در آنجا به ادامه تحصيل بپردازد. در سفر به تهران شعري درمدح فتحعلي شاه سرود و از وي لقب مجتهد الشعرا گرفت. قاآني در ادبيات عرب و فارسي مهارت كافي يافت و به حكمت نيز علاقه سرشاري داشت. او به زبان فرانسه و انگليسي نيز تا حد زيادي آشنايي داشت. همچنين در رياضيات، كلام و منطق نيز استادي مسلم به شمار ميرفت. ديوان اشعار وي بالغ بر هفده هزار بيت است. او كتابي به نام پريشان به سبك گلستان در نثر نگاشت. قاآني در سال ۱۲۷۰ هجري قمري در تهران وفات يافت و در حرم حضرت عبدالعظيم مدفون شد.
خان ننه ، هاياندا قالدين
بئله باشيوا دولانيم
نئجه من سني ايتيرديم !
دا سنين تايين تاپيلماز
سن اؤلن گون ، عمه گلدي
مني گه تدي آيري كنده
من اوشاق ، نه آنلايايديم ؟
باشيمي قاتيب اوشاقلار
نئچه گون من اوردا قالديم
قاييديب گلنده ، باخديم
يئريوي ييغيشديريبلار
نه اؤزون ، و نه يئرين وار
« هاني خان ننه م ؟ » سوروشدوم
دئديلر كي : خان ننه ني
آپاريبلا كربلايه
كي شفاسين اوردان آلسين
سفري اوزون سفردير
بيرايكي ايل چكر گلينجه
نئجه آغلارام يانيخلي
نئچه گون ائله چيغيرديم
كي سه سيم ، سينم توتولدو
او ، من اولماسام يانيندا
اؤزي هئچ يئره گئده نمه ز
بو سفر نولوبدو ، من سيز
اؤزو تك قويوب گئديبدير ؟
هاميدان آجيق ائده ر كن
هامييا آجيقلي باخديم
سونرا باشلاديم كي : منده
گئديره م اونون دالينجا
دئديلر : سنين كي تئزدير
امامين مزاري اوسته
اوشاغي آپارماق اولماز
سن اوخي ، قرآني تئز چيخ
سن اوني چيخينجا بلكي
ته له سيك روانلاماقدا
اوخويوب قرآني چيخديم
كي يازيم سنه : گل ايندي
داها چيخميشام قرآني
منه سوقت آل گلنده
آما هر كاغاذ يازاندا
آقامين گؤزو دولاردي
سنده كي گليب چيخمادين
نئچه ايل بو اينتظارلا
گوني ، هفته ني سايارديم
تا ياواش – ياواش گؤز آچديم
آنلاديم كي ، سن اؤلوبسن !
بيله بيلمييه هنوزدا
اوره گيمده بير ايتيك وار
گؤزوم آختارار هميشه
نه ياماندي بو ايتيكلر
خان ننه جانيم ، نوليدي
سني بيرده من تاپايديم
او آياقلار اوسته ، بيرده
دؤشه نيب بير آغلايايديم
كي داها گئده نمييه يدين
گئجه لر ياتاندا ، سن ده
مني قوينونا آلاردين
نئجه باغريوا باساردين
قولون اوسته گاه سالاردين
آجي دونياني آتاركن
ايكيميز شيرين ياتارديق
يوخودا ( لولي ) آتاركن
سني من بلشديره رديم
گئجه لي ، سو قيزديراردين
اؤزووي تميزليه ردين
گئنه ده مني اؤپه ردين
هئچ منه آجيقلامازدين
ساواشان منه كيم اولسون
سن منه هاوار دوراردين
مني ، سن آنام دؤيه نده
قاپيب آرادان چيخاردين
ائله ايستيليك او ايسته ك
داها كيمسه ده اولورمو ؟
اوره گيم دئيير كي : يوخ – يوخ
او ده رين صفالي ايسته ك
منيم او عزيزليغيم تك
سنيله گئديب ، توكندي
خان ننه اؤزون دئييردين
كي : بهشت ده ، الله
وئره جه ك نه ايستيور سن
بو سؤزون ياديندا قالسين
منه قوليني وئريبسه ن
ائله بير گونوم اولورسا
بيليرسن نه ايستيه رم من ؟
سؤزيمه درست قولاق وئر :
سن ايله ن اوشاخليق عهدين
خان ننه آمان ، نوليدي
بير اوشاخليغي تاپايديم
بيرده من سنه چاتايديم
سنيلن قوجاقلاشايديم
سنيلن بير آغلاشايديم
يئنيدن اوشاق اولوركن
قوجاغيندا بير ياتايديم
ائله بير بهشت اولورس
داها من اؤز الله هيمدان
باشقا بير شئي ايسته مزديم
جشن محموديست ساقي خيز تا ساغر زنيم
ساغري ننهاده از كف ساغر ديگر زنيم
چيست ساغر خم چه تاب آرد به كشتي ده شراب
تا به طوفان پشتپا چون نوح پيغمبر زنيم
نيني از كشتي چه خيزد ظرف مي دريا خوشست
تا در آن دريا سراپا غوطه چون لنگر زنيم
ساقيان بركف ميي چون جوهر دانش لطيف
دانشي مَرديم ما بايد دم از جوهر زنيم
گنج بادآور ز هرسو بسته رقاصان به پشت
ما تهيدستان بيا بر گنج بادآور زنيم
ناصرالدين شاه را محمود شد نايب مناب
وقت آن آمد كه آتش در بت و بتگر زنيم
ناصر دينست شه برخيز تا محمود وار
سومنات كفر را آتش به بوم و بر زنيم
تا به بزم شه ز بهر تهنيت يابيم بار
خرگه از هشتم فلك بايد كه بالاتر زنيم
بزم شه عرشست آنگه ما در او جوييم بار
كز جلالت پشت پا بر چرخ پر اختر زنيم
عاقبت محمود بادا ناصرالدين شاه را
كز ملك محمود زيب افزود تاج و گاه را
جشن سلطانيست ما امروز مي خواهيم خورد
عيش هي خواهيم كرد و باده هي خواهيم خورد
مژده داد از جشن شاهنشه چو پيك نيك پي
مي به فرخ روي پيك نيك پي خواهيم خورد
چون بود شاهنشه ما يادگار جمّ و كي
مي به جشن يادگار جم و كي خواهيم خورد
تا درين نيلي خم از مستي دراندازيم شور
سر به سر خمخانهاي ملك ري خواهيم خورد
ساغر و چنگ و دف و كف دمبدم خواهيم زد
شير و شهد و شكر و مي پي به پي خواهيم خورد
ما نهتنها مي به ياد جشن سلطان ميخوريم
كآب كوثر هم به ياد روي وي خواهيم خورد
دي بود اكنون و مي نوشيم تا آيد بهار
چون بهار آيد علي اللّه تا به دي خواهيم خورد
جانشين محمود غازي كي نشين بالاي تخت
گر نبايد خورد مي امروز كي خواهيم خورد
گر به ياد آن ملك محمود مي خوردي اياز
ما به ياد اين ملك محمود مي خواهيم خورد
عاقبت محمود بادا ناصرالدين شاه را
كز ملك محمود زيب افزود تاج و گاه را
ملك ري را باز از آيينه آيين بستهاند
يا ملايك عرش را از نور آذين بستهاند
طاق تو پرتوي رنگارنگ چون قوس قزح
خلق بر هر منظري با اطلس چين بستهاند
هرشب از سيمين رسن آويخته قنديلها
بر مجرهٔ چرخ گويي ماه و پروين بستهاند
زلف مشكين از دو سوي افكنده رقاصان به دوش
از بر يك آفرين گويي دو نفرين بستهاند
يا دو مشكين مار بر يك شاخ گل پيچيدهاند
يا دو حرز از كفر بر بازوي يك دين بستهاند
خاطبان عالم بالا عروس ملك را
عقد جاويدان براي ناصرالدين بستهاند
هشت باغ خلد را با هفت اقليم جهان
در قبالهٔ نوعروسش شرط كابين بستهاند
شه چو بخت خويش دارد كودكي محمود نام
كآفتاب آسايش اندر مهد زرّين بستهاند
جانشين شه شود امروز اندر تهنيت
طبع و كلكم بين چسان اين شعر شيرين بستهاند
عاقبت محمود بادا ناصرالدين شاه را
كز ملك محمود زيب افزود تاج و گاه را
ساقيا مي ده كه مي در جسم جان ميپرورد
قالب خاكي چه باشد كاسمان ميپرورد
باده گويي از دم روحالقدس دارد نژاد
زانكه در تن دم به دم روح روان ميپرورد
ناشده از لب فرو پيدا شود رنگش ز چشم
لالهاي بين كاو به نرگس ارغوان ميپرورد
مي شفيع ماست پنداري كه با چندين گناه
در دل و جانمان بهشت جاودان ميپرورد
همچو خم صاحبدلي بايد كه داند اين سخن
كانكه گل را گل كند دل را همان ميپرورد
راست گويم بر خم مي سجده ميبايست كرد
زانكه در يكمشت گل يك مُلك جان ميپرورد
وصف مي زين به نيارم كرد كاندر مدح شاه
در زبان چون مني نطق و بيان ميپرورد
ناصرالدين شه كه دايه رأفتش در مهد ملك
كودكي شيراوژن و ملكتستان ميپرورد
يك جهان جانست جود شه ز بهر خاص و عام
حبذا جودي كه جان يك جهان ميپرورد
عاقبت محمود بادا ناصرالدين شاه را
كز ملك محمود زيب افزود تاج و گاه را
توپهاي خسرواني اينك آوا مي كنند
رعد و برق و ابر خيزد چون دهان وا ميكنند
بر زمين از آسمان آيد مدام آواز رعد
توپها نك برخلاف رعد آوا ميكنند
از زمين هرّايشان هردم رود زي آسمان
گوش گردون كر شود هر دم كه هرّا ميكنند
درگلوشان مار سرخ و در شكم مور سياه
طرفه مار و مور بين كاهنگ اعدا مي كنند
بنگر آن زنبورهها كز برق آتش هر زمان
همچو زنبوران خونآلوده غوغا مي كنند
هرطرف جشنيست برپا چيست باعث خلق را
كاين همه رقص و طرب در باغ و صحرا مي كنند
سيم و زر هرسو به دامن ميبرند از گنج شاه
جود شه فرموده با خود خلق يغما كنند
آن چه كوه است اين كه رقاصان مجلس گاه رقص
چون مدار اخترانش زير و بالا مي كنند
جشن محمود است زان رو چون سر زلف اياز
مشك ميپاشند و صحن بزم بويا مي كنند
عاقبت محمود بادا ناصرالدين شاه را
كز ملك محمود زيب افزود تاج و گاه را
تاج مينازدكه نيكو تاجداري يافتم
ملك ميبالدكه فرخ شهرياري يافتم
نصرت از وجد و طرب در رقص كز بازوي شاه
كاخ دولت را ستون استواري يافتم
نخل ملكت در نماكز برگ ريز حادثات
خشكبودم تازه گشتم خوش بهاري يافتم
خاك ابران در طرب كز موج طوفان فتن
بس تلاطم داشتم اكنون قراري يافتم
ملك شهنازان كه بودم در بلا و اضطراب
ايمنم تا چون اتابك پيشكاري يافتم
شاهباز همت شه هفت كشوركرد صيد
باز ميگويد كه بس كوچك شكاري يافتم
تيغ خسرو خنده زن كز خون بدخواهان ملك
از پي مستي شراب بيخماري يافتم
لعل خندان كز تف خورشد عمري سوختم
تا ز فر افسر شه اعتباري يافتم
رخش شاهنشه ز وجد و شوق هردم شيهه زن
كز نژاد شاه نيكو شهسواري يافتم
عاقبت محمود بادا ناصرالدين شاه را
كز ملك محمود زيب افزود تاج و گاه را
بر فراز تخت شاهنشه مكان دارد همي
مهر را ماند كه جا بر آسمان دارد همي
از نشاط آن كه شه بنشست بر بالاي آن
بس كه بالد تخت گويي تخت جان دارد همي
تهنيت گويند از بس شاه را از هركران
خاك و خشت ملك ري گويي زبان دارد همي
بس كه مي رقصد زمين از خوشدلي در زير پاي
جمله اجزاي زمين گويي روان دارد همي
شاه عمر جاودانست از براي شخص ملك
ملك از آن نازد كه عمر جاودان دارد همي
كودك مهد ار وليعهد شهنشه شد چه باك
بخت شه طفلست و فرمان بر جهان دارد همي
بچهٔ شيرست پنداري ملك محمود از آنك
شيرخوارست و دل شير ژيان دارد همي
در كمانهٔ مهد هر ساعت كند انگشت خويش
بس كه عزم بازي تير و كمان دارد همي
ابر و مژگان خود را دست مالد هر زمان
بس كه در دل شوق شمشير و سنان دارد همي
عاقبت محمود بادا ناصرالدين شاه را
كز ملك محمود زيب افزود تاج و گاه را
شاه ما را بخت سعد و اختر مسعود باد
اختر مسعود او را فرّ نامعدود باد
آرزوهايي كه هريك هست افزون از دو كون
بر زبان ناورده پيشش حاضر و موجود باد
از وجودش جان بود خرسند و از جودش جهان
يك جهان جان خاك راه اين وجود و جود باد
بر در معبود چون شاهان به طاعت صف كشند
سر صف شاهان عادل در بر معبود باد
چون همه قصدش به سوي حرمت دينست و بس
حفظ يزدان قاصد و جان و تنش مقصود باد
هرزمان كارد ملك محمود برتختش سجود
جان يك عالم فداي ساجد و مسجود باد
زين همه مولود و والد كز نتاج آدمند
آن نكوتر والد و اين بهترين مولود باد
چون بود روز ولادت با وليعهدي يكي
مر ملك محمود را كش ملك نامحدود باد
از پي تاريخ سال هردو قاآني نگاشت
ناصرالدين را نشاط جسم و جان محمود باد
عاقبت محمود بادا ناصرالدين شاه را
كز ملك محمود زيب افزود تاج و گاه را
الا اي نيوشندهٔ هوشيار
يكي نغز گفت آرمت گوش دار
به گيتي بسي رفت گفت و شنيد
كه تا آفرينش چسان شد پديد
به اندازهٔ وهم خود هر كسي
سخنهاي بيهوده راند بسي
چو مرد از خرد ره نداند برون
خرد را شمارد همي رهنمون
گرش از خرد راه بيرون بدي
شناساييش لختي افزون بدي
نبيني مگركودك شيرخوار
كه بادام و جوزش نهي در كنار
ابا پوست بگذاردش در دهان
نداندكه مغزش بود در ميان
همي خايد آن جوز و بادام را
به ناكام رنجه كندكام را
وليكن پس از يك دو سال دگر
كه لختي شود دانشش بيشتر
چو بادام و جوزش نهي در كنار
شود مغز را زان ميان خواستار
بيندازد آن پوست را از برون
كه تا مغز پيدا شود از درون
تو آن طفلي و وهم تو كام تو
زمين و زمان جوز و بادام تو
نبيني در آن بودنيهاي نغز
همي پوست خايي ابر جاي مغز
مگر فيض عشقت شود رهنمون
كه تا مغز از پوست آري برون
كس اين مغز را باز داند ز پوست
كه با خويش دشمن شود بهر دوست
كسي پا گذارد درين دايره
كش از عشق در جان فتد نايره
كسي راز اين پرده داند درست
كه بيپرده جان برفشاند نخست
تني گردد آگه ز سرّ خداي
كه از جان و دل سر نمايد فداي
نينديشد از تيغ و تير و كمان
نپرهيزد از زخم گرز و سنان
ننالد گر از زخم تير درشت
شود تنش بر گونهٔ خارپشت
نپرسد گرش تير و خنجر زنند
نترسد گرش پتك بر سر زنند
و گر خيمه سوزندش و بارگاه
نگردد ز سوز درون دادخواه
پسر را اگركشته بيند به پيش
غم دل نهان دارد از جان خويش
وگر خسته بيند برادر به تيغ
ببندد زبان از فسوس و دريغ
و گر دختران بسته بيند به بند
و يا خواهران را سر اندر كمند
نگويد به جز شكر پروردگار
نمويد بر آن بستگان زار زار
و گر تير بارند بر پيكرش
همان شور يزدان بود بر سرش
و گر اسب تازند بر پيكرش
بجنبد ز شادي دل اندر برش
چنين درد در خورد هر مرد نيست
كسي حز حسين اهل اين درد نيست
نديدي كه در عرصهٔ كربلا
چسان بود صابر به چندين بلا
لب تشنه جان داد نزد فرات
چو اسكندر از شوق آب حيات
ز يكسو تنش گشته آماج تير
ز يكسو زن و خواهرانش اسير
زنان سيهپوش از خيمه گاه
سيه كرده آفاق از دود آه
ز يكسو بهشتي رخان دستگير
درون دوزخ و آهشان زمهرير
سكينه به زنجير و زينب به بند
رقيه بُغلّ عابدين در كمند
چو برك گل از غم خراشيده روي
چو اوراق سنبل پريشيده موي
رخ از خون چو تاج خروسان شده
نگارين چو كفّ عروسان شده
يكي را رخ از زخم سيلي فكار
يكي را كف از خون دل پرنگار
يكي را دو رخ نيلي از ضرب مشت
يكي را سر نيزه بالاي پشت
يكي ژاله پاشيد بر لاله برگ
يكي خسته عناب را از تگرگ
يكي بر رخ از زلف بگشوده تاب
چو دود پراكنده بر آفتاب
ولي اين همه زجر بياجر نيست
كه زخمي كه جانان زند زجر نيست
مگر ديده باشي به عشق مجاز
كه معشوق با عاشق آيد به راز
بخندد همي عاشق از زخم يار
كزين زخم زخمي قويتر بيار
وگر جز به عاشق نمايد ستم
دو چشمش شود خيره و دل دژم
به معشوق زيبا درشتي كند
بدان خوبرو ساز زشتي كند
پس ايدون ز آيين عشق مجاز
ز عشق حقيقي توان جست راز
كه مشتاق يزدان بلاجو بود
خوشست از بلا چون بلازو بود
بلا هست تخم و ولا هست بر
به اندازهٔ تخم خيزد ثمر
هر آنكس كه افزون بلاكش بود
فزونتر دلش در بلا خوش بود
بلاكش زرست و بلا آتشست
زر پاك بيغش در آتش خوشست
حيات روان در هلاك تنست
از آن رو كه جان را بدن دشمنست
نفرسايد ار دانه در زير خاك
نيارد در آخر ثمرهاي پاك
همان روشنست اين سخن نزد جمع
كه از سوز دل سرفرازست شمع
همان آهنست آنكه انجام كار
به چنگال حيدر شود ذوالفقار
وليكن از آن پس كه آهنگران
زنندشا به سر بتكهاي گران
اگر خون نگردد غذا در جگر
ز ادراك در مغز نبود اثر
نه آن نطفه است آدمي را نخست
كه بايد ز رجس تن خويش شست
كز اول شود خون به زهدان مام
از آن پس بنه ماه ماهي تمام
نه سنگست كاخر به چندين گداز
شود روشن آيينهٔ دلنواز
ولي نيست او را بلا سودمند
كه طينت بود زشت و نادلپسند
نه هر دانهاي ميوهٔ تر دهد
نه هر ني به بنگاله شكّر دهد
نه هر قطرهاي در صدف دُر شود
نه هرگز رياحي بود حر شود
نه هر زن بود در سعادت بتول
نه هر مردي اندر شرافت رسول
نه هر كس كه شد كشته در كربلا
بود در قيامت ز اهل ولا
بسي بد حسين نام در كوفيان
كه شد كشته و شد به دوزخ روان
نه هركس كه او را بود نام نيك
بود در قيامت سرانجام نيك
بانوي شه قبلهٔ اهل حرم
گلبن رضوان گل باغ ارم
مهرفلك شيفتهٔ چهر او
زهره و مه مشتري مهر او
زلفش گردون و رخش آفتاب
موي همه چين و به چين مشك ناب
راهزن زهره دو هاروت او
لعل جگر خون ز دو ياقوت او
آينهٔ حسن عروسان بكر
پردهنشينتر ز عروسان فكر
پردگيان فلكي بردهاش
پردهنشينان همه پروردهاش
لعلش در پرده ره جان زده
پردهٔ ياقوت به مرجان زده
در طرب قدش در بوستان
پردهٔ قمري زده سرو روان
خواجهٔ خاتون ختني روي او
ترك فلك خال دو هندوي او
تابستان چون به شميران چميد
دركنف خسرو ايران خزيد
روزي از بس كه هواگم شد
روهينا موم صفت نرم شد
خاطرش از گرما بيتاب گشت
زآتش خورشيد گلش آب گشت
از پي راحت سوي سرداب شد
آهوي چشمش به شكر خواب شد
مطبخي از بهر طعام سِرِه
داشت قضا را برهاي نادره
آهوي چين شيفتهٔ چشم او
نرمتر از موي بتان پشم او
دنبهٔ او چون كفل گور نر
بلكه به نسبت قدري چربتر
تالي مشك ختني پشك او
مغز جهان عطسه زن از مشك او
بيخبر از مطبخي آن شير مست
رسته شد از بند و به سرداب جست
بره به خلوتگه خورشيد شد
ثور به سر منزل ناهيد شد
خورشيد آرد به سوي برهروي
ليك نديدم بره خورشيد جوي
لاجرم آن برّهٔ آهو خرام
كرد چو در بنگه آهو مقام
چون بره كز گرگ فتد در گريز
هر طرفي آمد در جست و خيز
آهوي بزم ملك شيرگير
آنكه كند شيران ز آهو اسير
كرد بدو رو كه دليرت كه كرد
راست بگو اي بره شيرت كه كرد
تا كه ترا گفت كه شيدا شوي
در برگي گرگ زليخا شوي
عادت گرگان بهل اي شير مست
تا نرسد بر تو ز شيران شكست
غفلت خرگوشيت از سر بهل
همچو پلنگان چه شوي شير دل
شير نيي بگذر ازين فكر خام
كاهوي وامانده در آري به دام
شير شود صيد دو آهوي من
روبهكا خيره ميا سوي من
شير زنم اي برهٔ شير مست
شيرزنان را كه كند زير دست
آن برهٔ نازك نغز سره
مات شد از آن سخنان يكسره
بار دگر از دو لب نوشخند
خواست كه سازد بره را گرگ بند
گفت كه اي انسي وحشي خرام
چشم تو آورده ددان را به دام
چند در اين خانه چرا ميكني
جلوه درين طرفه سرا ميكني
بهر من اين خانه خريدست شاه
تا نبرد كس سوي اين خانه راه
فارغ از اندوه شد آمد شوم
روز و شب آسوده درا و بغنوم
خانه گر از تست من اينجا كهام
خفته به سرداب ز بهر چهام
ور ز من اين خانه تو پس كيستي
جلوهكنان هر طرف از چيستي
بره كش از هوش تهي بود مغز
گوش فرا ده بدان گفت نغز
آن سخنان را چو ز خاتون شنود
يك دو سه عسطه زد و برجست زود
همچو كسي كز پي تقليد كس
بجهد و خنبك زند از پيش و پس
جُست ز هر سوي و همي زد عطاس
مهره در افكند تو گفتي به طاس
بانوي شه آهوك سيمبر
خيره شدش چشم پلنگي به سر
گفتش كاي برّه ز بس ريمني
مانا كز تخمهٔ اهريمني
روبهكا بس كن ازين مكر و بند
شير ژيان را چه كني ريشخند
خرس نيي خرسك بازي چرا
خصم نيي دوست گدازي چرا
اين همه تقليد چو عنتر چه بود
عطسهئي مغز مكرّر چه بود
تا كه ترا گفت كه موذي نيي
بره نيي لاشك بوزينهاي
عطسهزنان چند ز جا ميجهي
گه به زمين گه به هوا ميجهي
بس كن ازين گرگ دلي اي بره
چند به خورشيد كني مسخره
تا كي چون موش نمايي دغل
گربهٔ حيلت بفكن از بغل
بار خدايي كه ترا برّه كرد
گرگ صفت از چه ترا غرّه كرد
الغرض از شوميات اي شوم بخت
من كشم اين لحظه ازين خانه رخت
اين تو و اين خانه و اين جايگاه
اين من و از كيد تو جستن پناه
سگ بسرايي چو نمايد قرار
نيست در آن خانه ملك را گذار
طوطي همدم نشود با غراب
شب چو درآيد برود آفتاب
گيرم اين خانه بهشتي بود
چون تو كني جاي كنشتي بود
گر تو درين خانه نمايي مقر
گرچه بهشتست نمايد سقر
جنت از آن گشته مهذّب بسي
زانكه در او نيست معذّب كسي
هركه به مردم برساند گزند
گرگش دان گرچه بود گوسفند
اي دل از معني هر قصهاي
كوش كه باري ببري حصهاي
قصدم ازين قصه نبد يكسره
صحبت بانو و سرا و بره
بانو روحست و سرا روزگار
بره همان سيرت ناسازگار
جا چو كند سيرت بد در بدن
روح گريزد به ضرورت ز تن
كوش كه از سيرت بد وارهي
تا به سراي ابدي پا نهي
هركه به جان سيرت بد ترك كرد
صحبت نيكان جهان درك كرد
اين دل كه به شهر عشق سرگشتهٔ تست
بيمار و غريب و دربدر گشتهٔ تست
برگشتگي بخت و سيهروزي او
از مژگان سياه برگشتهٔ تست
دوشينه فتادم به رهش مست و خراب
از نشوهٔ عشق او نه از بادهٔ ناب
دانست كه عاشقم ولي ميپرسيد
اين كيست كجاييست چرا خورده شراب
از كشت عمل بس است يك خوشه مرا
در روي زمين بس است يك گوشه مرا
تا چند چو گاو گرد خرمن گرديم
چون مرغ بس است دانهاي توشه مرا
ابروي كجت كه دل برو مشتاقست
محراب شهان و قبلهٔ آفاقست
طاقست ولي به دلنشيني جفتست
جفتست ولي ز بيقريني طاقست
تا قبلهٔ ابروي تو اي يار كج است
محراب دل و قبلهٔ احرار كج است
ما جانب قبلهٔ دگر رو نكنيم
آن قبله ماست گرچه بسيار كج است
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد