مسمط شماره 3

مشاور شركت بيمه پارسيان

مسمط شماره 3

۳۶ بازديد


جهان فرتوت باز جواني از سرگرفت
به سر ز ياقوت سرخ شقايق افسر گرفت
چو تيره زاي سحاب بر آسمان پرگرفت
ز چرخ اختر ربود ز نجم زيور گرفت

كه تاكند جمله را به فرق نسرين نثار

به بوستان سرخ گل چرا همي لب گزد
نهان شود زير برگ چو باد بر وي وزد
چو دخت دوشيزه‌اي كه زير چادر خزد
ز خوف نامحرمي كه خواهدش لب مزد

كناره گيرد همي ز بيم بوس و كنار

صبا رخ ارغوان به شوخي از بس مكد
چو دانهاي عقيق ز عارضش خون چكد
وزان ستم سرخ گل ز خشم چندان ژكد
كه پوست در پيكرش چو نار مي‌بتركد

بخوشدش خون دل چو دانهاي انار

طبق ط‌بق سيم و زر به فرق عبهر چراست
به سيمگون بنجه‌اش پيالهٔ زر چراست
به جام سيمابيش شراب اصفر چراست
شرابش آميخته به مشك و عنبر چراست

نخورده مي بهر چيست به چشمكانش خمار

نشسته لاله خموش چو شاهدي پر دلال
ز بس كه خوردست مي به طرف باغ و تلال
رخانش گشتست آل زبانش گشتست لال
به چهر گلنارگون نهاده از مشك خال

چو عاشقي كش بود جگر ز غم داغدار

سمن به باغ اندرون چو بر فلك مشتريست
چنان بود تابناك كه زهره‌اش مشتريست
چو برگشايد دهن به شكل انگشتريست
بهار صنعت نما چو تاجر ششتريست

كه ديبهٔ رنگ رنگ فكنده بر جويبار

شكوفه طفليست خرد تنش به نرمي حرير
رخش‌ به رنگ سهيل لبش به بوي عبير
ندانم از رنج دهر به كودكي گشته پير
و يا دويد از دلش به عارضش رنگ شير

چنانكه رنگ شراب به صورت باده‌خوار

هلا بيابان عمر چرا به غم طي كنيم
ميي گران‌سنگ ده كه اسب غم پي كنيم
بيا غمان را علاج به ناله ني كنيم
چو لاله برطرف باغ پياله پر مي كنيم

ميي كه از رنگ آن رخان شود لاله‌زار

ز اصل صلصال خويش به پاي او ريخت خاك
از آن ميي كادمش نشاند در خلد تاك
به ساليان تافتند بر او سهيل و سماك
به ريشه‌اش آب داد ز جوهر جان پاك

كه تا سهيل و سماك به عاقبت داد بار

ز صنع پروردگار چو در مدور همه
ز قدرت كردگار چو خور منور همه
چو شعر من آبدار چوگل معطر همه
چو دل گهرهاي چند نهفته در بر همه

چو قلب شهزاده‌شان دل از برون آشكار

عليقلي ميرزا امير شهزادگان
يمين فرماندهان امين آزادگان
مجير دلخستگان مغيث افتادگان
دلير شمشيرزن چوگيو كشوادگان

به بزم كاووس كي به رزم اسفنديار

سحاب جود و سخا محيط علم و عمل
سپهر مجد و بها غياث ملك و ملل
جهان عز و علا پناه دين و دول
مدار خوف و رجا شفيع جرم و زلل

به دشمنان تندخو به دوستان بردبار

چو رخ نمايد قمر چوكف‌‌شايد سحاب
چو كينه توزد سپهر چو ديو سوزد شهاب
چو وقعه جويد هژبر چو حمله آرد عقاب
به حلم وافر نصيب به علم كامل نصاب

محامدش بي‌شمر محاسنش بي‌شمار

زهي ملكزاده‌اي كه زيب دنيا تويي
بهشت اجلال را درخت طوبي تويي
سپهر اقبال را سهيل و شعري تويي
زمانه را از نخست مهين تمني تويي

رسيده از هستيت به كام خود روزگار

به وقعه ضيغم كُشي به‌ پهنه پيل افكني
به قوت اژدردري به حمله شير اوژني
به بزم دريا دلي به رزم رويين تني
زمانهٔ قاهري ستارهٔ رو‌شني

سپهري از برتري جهاني از اقتدار

نگردي از جود سير بدين سخا ابر نيست
نترسي از اژدها بدين ‌جگر ببر نيست
به قدر يك ذره‌ات گه سخا صبر نيست
اگرچه بر تو زكس به هيچ رو جبر نيست

ولي به هنگام جود نبينمت اختيار

چو در مديحت مرا زبان گفتار نيست
بجز دعايت مرا ازين سپس‌ كار نيست
بلي شدن بر سپهر پلنگ را يار نيست
پلنگ راگو مپوي سپهركهسار نيست

سپهر را فرقهاست به رفعت از كوهسار

هماره تا خور ز حوت چمد به برج بره
هميشه تا آسمان بود به شكل كره
هماره تا خط راست نمي‌شود دايره
به جان خصم تو باد زنار غم نايره

به بند انده اسير به دام محنت شكار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد