من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۵۴

۳۲ بازديد


گرچه ديدم بر عذار عصمتت خال گناه
چشم از رويت نبستم روي چشم من سياه
كم نگه كردم كه رويت را نديدم سوي غير
غيرتم بنگر كه ديگر مي‌كنم سويت نگاه
مدعي سررشتهٔ وصلت به چنگ آورده است
هست زلف در همت اينك به اين مغني گواه
غير پر كيد و تو بي‌قيد و من از مجلس برون
جز خدا ديگر كه پاس عصمتت دارد نگاه
حكم غيرت نيست در ملك دلم جاري بلي
از سياستهاي پيشين تايب است اين پادشاه
گردد اي بت تا كي ازين جنگهاي زرگري
از تو ضايع ناوك بيداد و از من تير آه
از ته دل با كسان ميدار صحبت بعد از آن
ميشو از لطف زباني محتشم را عذر خواه


شماره ۵۳

۳۰ بازديد


شدم از گريه نابينا چراغ ديدهٔ من كو
سيه گزديد بزمم شمع مجلس ديدهٔ من كو
عنان بخت هر بي دل كه بيني دلبري دارد
نگهدار عنان بخت بر گرديدهٔ من كو
به ميزان نظر طور بتان را جمله سنجيدم
نديدم يك كران تمكين بت سنجيدهٔ من كو
بود دامن به دست صد خس اين گلهاي رعنا را
گل يكرنگ دامن از خسان برچيدهٔ من كو
چو مجنوني ببيني در بيابانها بپرس اي مه
كه مجنون بيابان گرد محنت ديدهٔ من كو
چو ناوك خورده صيدي را تني بسمل بگو با خود
كه صيد زخمي در خاك و خون غلطيدهٔ من كو
ز اشك محتشم افتاد شور اندر جهان بي تو
تو خود هرگز نگفتي عاشق شوريدهٔ من كو


شماره ۵۷

۳۳ بازديد


دارم از دست تو بر سر افسر بي‌غيرتي
مي‌برم آخر سر خود با سر بي‌غيرتي
سر چو نقش بستر از جا برندارد هركه او
همچو من پهلو نهد بر بستر بي‌غيرتي
از جبينم كوكبي مي‌تابد و مي‌خوانمش
بندهٔ داغ عشق و غيرت اختر بي‌غيرتي
هست در زير نگينم كشوري عالي سواد
نام او در ملك غيرت كشور بي‌غيرتي
در رياض وصل مي‌بينم بري از حد برون
بر نهال عشق خود اما بر بي‌غيرتي
بشكنيد اي دوستان دستم كه تا بنشسته‌ام
بر در غيرت زدم صد ره در بي‌غيرتي
شاه غيرت گو كه بنهد همچو ملك بي‌ملك
شهر دل را در ميان لشگر بي‌غيرتي
اي دل آتشپاره‌اي بودي تو در غيرت چرا
بر سر خود بيختي خاكستر بي‌غيرتي
يا مبر نام غزالان محتشم يا همچو من
نام ديوان غزل كن دفتر بي‌غيرتي


شماره ۵۶

۳۲ بازديد


شده خلقت چو گريبان كش دلهاي همه
چون روان بر سر كويت نبود پاي همه
بر آتش كه شده كوي تو جاي همه كس
واي اگر بر دل گرم تو بود جاي همه
آنچه در آينهٔ روي تو من مي‌بينم
گر ببيند همه‌كس واي من و واي همه
آه من در صف عشاق به گردون شده آه
گر چنين دود كند آتش سوداي همه
دامن خلعت لطف تو دراز آمده واي
اگر اين جامه شود راست به بالاي همه
چه شناسي تو ز اندوده مس قلب دلان
بر محك تا نزني نقد تمناي همه
محتشم رفع گمان كن كه بنا بر غرضي است
آن مه مملكت آشوب دلاراي همه


شماره ۶۰

۳۲ بازديد


به مهر غير در اخلاص من خلل كردي
ببين كرا به كه در دوستي بدل كردي
چه اعتماد توان كرد بر تو اي غافل
كه اعتماد بر آن مايهٔ حيل كردي
مرا محل ستادن نماند در كويت
ز بس كه با دگران لطف بي‌محل كردي
بر آن شدي كه كني نام خويش بر دل غير
خيال سكه زدن بر زر دغل كردي
نبود بد عمل من چرا در آزارم
عمل به قول رقيبان بدعمل كردي
بسي مدد ز اجل خواست روزگارو نكرد
مرا به گور وليكن تو بي‌اجل كردي
نبود مثل تو اول كسي چرا آخر
بناكسي همه جا خويش را مثل كردي
و گر چه پاس تو دارم به چشم رمز شناس
كه آنچه در نظرم بود محتمل كردي
حديث نيك دهد يار محتشم ديگر
بگو چو ختم حكايت برين غزل كردي


شماره ۵۹

۳۴ بازديد


براي خاطر غيرم به صد جفا كشتي
ببين براي كه اي بي‌وفا كرا كشتي
بران دمي كه دميدي نهان بر آتش غير
چراغ انجمن افروز عشق ما كشتي
رقيب دامن پاكت گرفت و پاك نسوخت
دريغ و درد كه زود آتش حيا كشتي
چو من هلاك شوم از طبيب شهر بپرس
كه مرگ كشت مرا يا تو بي‌وفا كشتي
كسي نديده كه يك تن دو جا شود كشته
مرا تو آفت جان صد هزار جا كشتي
سرم ز كنگر غيرت بر اهل درد نما
مرا چو بر در دروازه بلا كشتي
حريف درد تو شد محتشم به صد اميد
تو بي‌مروتش از حسرت دوا كشتي


شماره ۵۸

۳۲ بازديد


يزك سپاه هجران كه نمود پيشدستي
عجب ارنگون نسازد علم سپاه هستي
ز مي فراق بوئي شده آفت حضورم
چه حضور ماند آن دم كه رسد زمان مستي
عجب است اگر نميرم كه چو شمع در گدازم
ز بلند شعله وصلي كه نهاده روبه پستي
چه كني اميدوارم به بقاي صحبت اي گل
تو كه پاي بر صراحي زدي و قدح شكستي
چه دهي تسلي من به بشارت توقف
تو كه محمل عزيمت ز جفا به ناقه بستي
بجز اين كه نقد دين را همه صرف كردم آخر
تو ببين چه صرف كردم من ازين صنم‌پرستي
به دو روزه وصلي باقي چه اميد محتشم را
كه بريده بيم هجرش رگ جان به پيش‌دستي


شماره ۶۲

۳۴ بازديد


چو دلگشاي رقيبان شوي به لطف نهاني
زبان بنده ببندي به التفات زباني
چو تير غمزه نهي در كمان كشي همه بر من
ولي كني به توجه دل رقيب نشاني
چو تيغ ناز كشي منتش كشم من غافل
ولي به علم نظر زخم بر رقيب رساني
چو دلبري كني آغاز من نخست دهم دل
ولي تو سنگ دل اول دل رقيب ستاني
شكر براي من ارزان كني گه سخن اما
نهان به جنبش لب جمله بر رقيب فشاني
چو كوه اگر همه تمكين شوي بروي خوشم من
و گرچه بادروي چون رسد رقيب بماني
بلي گهي كه نهي در كمان خدنگ تغافل
تغافل از دل مجروح محتشم نتواني


شماره ۶۱

۳۴ بازديد


به بازي آفتاب را چه گفتم ماه رنجيدي
دليرم كردي اول در سخن آنگاه رنجيدي
ز من در باب آن زلف و زنخدان خواستي حرفي
چو من از ريسمانت رفتم اندر چاه رنجيدي
به تيغت نيم به سمل گشته بود اي ماه مرغ دل
چو از تقصير خويشت ساختم آگاه رنجيدي
به كشتن سر بلندم دير مي‌كردي چه گفتم من
كه بر قدم لباس شوق شد كوتاه رنجيدي
دهانت را چه گفتم هيچ بر من خرده نگرفتي
ولي اين حرف چون افتاد در افواه رنجيدي
ز ره صد ره برون شد غير و طبعت زو نشد رنجه
چرا زين بي دل گمره به يك بي‌راه رنجيدي
حديث محتشم بر خاطرت ماند گران اول
چو بد تاويل كرد آن حرف را بدخواه رنجيدي


شماره ۶۴

۳۲ بازديد


هر كجا حيرانم اندر چشم گريانم توئي
روي در هركس كه دارم قبلهٔ جانم توئي
گرچه در بزم دگر شبها چو شمعم در گداز
آن كه هر دم مي‌كشد از سوز پنهانم توئي
گرچه هستم موج خور در بحر شوق ديگري
آن كه از وي غرقه صد گونه طوفانم توئي
گرچه خالي نيست از سوز بت ديگر دلم
آن كه آتش مي‌زند در ملك ايمانم توئي
گرچه بنياد حضورم نيست زان مه بي‌قصور
جنبش افكن در بناي صبر و سامانم توئي
گرچه زان گل همچو بلبل نيستم بي‌نالهٔ
غلغل‌افكن در جهان از آه و افغانم توئي
گرچه نمناكست زان يك دانهٔ گوهر ديده‌ام
قلزم انگيز از دو چشم گوهر افشانم توئي
گرچه مي‌آلايم از ديدار او دامان چشم
گل‌رخي كز عصمت او پاك دامانم توئي
گرچه جاي ديگرم در بندگي چون محتشم
آن كه او را پادشاه خويش ميدانم توئي