شكفت لاله ، تو زيغال بشكفان كه همي
ز پيش لاله به كف بر نهاده به زيغال
به سيصد و چهل يك رسيد نوبت سال
چهارشنبه و سه روز باقي از شوال
بيامدم به جهان تا چه گويم و چه كنم
سرود گويم و شادي كنم به نعمت و مال
ستوروار بدين سان گذاشتم همه عمر
كه بَرده گشتهٔ فرزندم و اسير عيال
به كف چه دارم از اين پنجَه شمرده تمام
شمارنامهٔ با صدهزار گونه وبال
من اين شمار آخر چگونه فصل كنم
كه ابتداش دروغ است و انتهاش مُحال
درم خريدهٔ آزم ، ستم رسيدهٔ حرص
نشانهٔ حَدَثانم ، شكار ذلّ سؤال
دريغ فر جواني ، دريغ عمر لطيف
دريغ صورت نيكو ، دريغ حسن و جمال !
كجا شد آن همه خوبي ، كجا شد آن همه عشق ؟
كجا شد آن همه نيرو ، كجا شد آن همه حال ؟
سرم به گونهٔ شير است و دل به گونهٔ قير
رخم به گونهٔ نيل است و تن به گونهٔ نال
نهيب مرگ بلرزاندم همي شب و روز
چو كودكان بدآموز را نهيب دوال
گذاشتيم و گذشتيم و بودني همه بود
شديم و شد سخن ما فسانهٔ اطفال
ايا كسايي ، پنجاه بر تو پَنجه گذاشت
بكند بال تو را زخم پنجه و چنگال
تو گر به مال و اَمَل بيش از اين نداري ميل
جدا شو از امل و گوش ِ وقت ِ خويش بمال
اي خواجهٔ مبارك بر بندگان شفيق
فرياد رس كه خون رهي ريخت جاثليق
يك جام خون بچهٔ تاكم فرست ، از آنك
هم بوي مشك دارد و هم گونهٔ عقيق
تا ما به ياد خواجه دگر بار پر كنيم
ار خون خوشه ، اَكحَل و قيفال و باسليق
سرود گوي شد آن مرغك سرود سراي
چو عاشقي كه به معشوق خود دهد پيغام
همي چه گويد ؟ گويد كه : عاشقا ، شبگير
بگير دست دلارام و سوي باغ خرام
گل نعمتي است هديه فرستاده از بهشت
مردم كريم تر شود اندر نعيم گل
اي گلفروش ، گل چه فروشي براي سيم
وز گل عزيزتر ، چه ستاني به سيم گل ؟
از عمر نمانده ست بر من مگر آمُرغ
در كيسه نمانده ست بر من مگر آخال
تا پير نشد مرد نداند خطر عمر
تا مانده نشد مرغ نداند خطر بال
اي گمشده و خيره و سرگشته كسايي
گواژه زده بر تو امن ريمن و محتال
هر چند در صناعت نقش و علوم شعر
جز مر تو را روا نبود سرفراشتن
اوصاف خويشتن نتواني به شعر گفت
تمثال خويشتن نتواني نگاشتن
جواني رفت و پنداري بخواهد كرد بدرودم
بخواهم سوختن دانم كه هم اينجا بپرهودم
به مدحت كردن مخلوق ، روح ِ خويش بشخودم
نكوهش را سزاوارم كه جز مخلوق نستودم
عَصيب و گُرده برون كن ، وزو زَوَنج نورد
جگر بياژن و آگنج ازو بسامان كن
بجوش گردن و بالان و زيره باكن از وي
نمك بساي و گذر بر تَبَنْگوي نان كن
به گربه ده و به عَكّه سُپُرز وخيم همه
و گر يتيم بدزدد بزنش و تاوان كن
وزين همه كه بگفتم نصيب روز بزرگ
غدود و زهره و سرگين و خون بوگان كن
زه اي كسايي ، احسنت ، گوي و چونين گوي
به سفلگان بر فَريَه كن و فراوان كن
آبي ، مگر چو من ز غم عشق زرد گشت
از شاخ ، همچو چوك بياويخت خويشتن
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد